تبليغاتX
Do-L ۩۩


چهارشنبه خاکستر - تی. س. الیوت / الهی


خیلی فاصله افتاد از آخرین بارِ اینجایی شدنِ کتابی، دلایلش هم بماند برای خودم. یک کتاب از "کاظم رضا" بود، دست گرفتم تا برسانم اش این جا، که هنوز نشده. پس به لطف دوستان که به فکر بودند، "چهارشنبه خاکستر – تی. س. الیوت" با ترجمه ی الهی، تایپ شده و آماده برایم آمد – اگر حامد نبود که این ها را به من برساند، هربار به نحوی، لابد خیلی وقت پیش باید بساط را برمی چیدم – و من،  که نخوانده بودم اش پیش تر، تنها دستکاری ی اندکی در چیدمان و شکل دادن برای بستن اش در پی دی اف، به کار بستم و جز این باقی ی زحمت بر دوش حامد بود. توضیح دیگر که اگر این یکی هم ترجمه ای ست از الهی، از اتفاق است وگرنه من تاکیدی نداشتم که هرچه کار از الهی ست را پشت هم اینجا گرد آورم، که البته خود مایه ی مسرت است.

اما "چهارشنبه خاکستر"

شعر بلندی ست که " به گفته‌ی خود الیوت، از شعرهای جداگانه پدید آمد. شعرهایی که تک‌تک، یا به گونه‌ی گروه‌های دوسه‌تایی، از ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۹، در نشریات مختلف، به ترکیب‌های گونه‌گون، درآمده بود. به شکل حاضر، و به نامی واحد، نخستین بار، در ۱۹۳۰ درآمد.  الیوت می‌گوید این راهی‌ست که از خلال آن ضمیر و اندیشه‌ی او می‌نماید که مراحل تکامل را در طول سال‌های شاعری پیموده باشد – این که چیزهایی جداگانه بپردازد و بعد ببیند چگونه می‌شود میان آنها مرکزیتی ایجاد کرد و یک نوع «کلّ» از آنها ساخت." – توضیحی از الهی ست در اشاره – می افزایم که این قطعات جدا از هم، پس از چرخش الیوت به مسیحیت و گرایش متعصبانه اش به آن پدید آمده و شاید از همین روست که مرجعیت کتاب مقدس، دانته، شکسپیر و مناجات نامه های کلیسایی در آن قابل ردیابی ست. از طرف دیگر همین گرایش الیوت به مسیحیت می تواند تمایز قابل ملاحظه ای را که میان چهارشنبه خاکستر و دفترهای پیشین اش، مانند سرزمین بی حاصل، وجود دارد توضیح دهد؛ و دقت در انتخاب آقای الهی در برگرداندن این شعر بلند از میان تمام کارهای الیوت در کنار باقی ی آثاری که از میان آثار دیگران برگزیده – مانند حلاج، رمبو، کابافی و حتا میشو - هم نمایانگر گرایش مترجم است به گونه ای عرفانی – مذهبی و این چیزی ست که من در میان شعرهای خودش – آنها که خوانده ام و اینجا هم هست - ، کمتر جوییده ام !


چون زمان   می‌دانم همیشه زمانست

و مکان همیشه مکانست و فقط مکان

و آنچه شونده‌ست شونده‌ست فقط برای یک زمان

و فقط برای یک مکان

شادم که چیزها چنانست که هست و

روی می‌تابم از چهر خجسته

و روی می‌تابم از آوا

چون دگرباره امید بازگشت نتوانم داشت

پس شادم که بایدم چیزی ساخت

تا بدان شاد شوم

      - چهارشنبه خاکستر، از قطعه ی اول -

 

 

برای حظ بیشتر، لینک اصل شعر را که به سادگی با کمک گرفتن از گوگل پیدا می شود، اینجا می گذارم که با دقت در آن ظرافت برگردان الهی و زیبایی ش، دوچندان می شود. علاوه بر آن یک مقالچه ای هم دیدم که خواندن اش برای آشنا شدن با این اثر الیوت خالی از ضرورت نیست و لینک آن را هم  می آورم.

 

خاهر خجسته ، مادر قدسی ، جان ِ چشمه ، جان ِ باغ ،

مگذار که خود را با دروغ به سُخره بگیریم

بیاموز روی آریم و روی نیاریم

بیاموز در سکون بنشینیم

حتا میان این صخره‌ها،

آرامش ما درخواست او

و حتا میان این صخره‌ها

خاهر ، مادر

و جان  ِ رودبار، جان ِ دریابار،

مگذار در جدایی باشم

     و بگذار بانگ من فرا تو آید. 


- چهارشنبه خاکستر ، از قطعه ی ششم –

 

 اصل شعر ( Ash Wednesday )


 مقالچه ای درباره ی چهارشنبه خاکستر به قلم C.E. Chaffin


پس نوشت.

وقتی دوستی که دارد پروژه ی دکتراش را تمام می کند، چند روز پیش می گفت با استاد راهنمایش گپ که می زده، استادی که از قضا ایرانی نیست و می آید ومی رود و بماند که کیست، و کارهای اخیرش را نشانش می داده، استاد با هیجان زیادی گفته این که حوصله داری برای کار کردن پس از ماجراهای چند ماه اخیر، تحسین برانگیز است و گفته وقتی داشته می آمده ایران، انتظار نداشته که او – آن دوست – توی این چند ماه کاری کرده باشد برای تزش و اینکه حق می داده به اگر کاری نکرده بود و به همه حق می دهد اگر دستشان به کاری نرود؛ گفتم آیا همین هم نشان افسردگی ست که بعد از این همه که شده، یکی مثل تو خودش را غرق می کند در کار؟  




چهارشنبه خاکستر


+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در شنبه 1388/07/18 و ساعت |

Lieu est Poème. Et Poème est verbe. Hors du verbe : verbiage, gaspillage de semence. Le Poème est création de mondes. Mais le Poème est au-delà du Poème. Le Poème ne dit que l’exil du Poème. Tout acte créateur replace l’homme dans sa négation. .Faire, c’est nier

- Roger Giroux ; SOIT DONC CELA –

 

 


ساحت جوّاني – هانري ميشو / بيژن الهي

 

 

"ميشو راجع به خودش مي‌گويد : "اگر يك در خروجي يافته بود، ديگر اين‌جا نبود، اين را مي‌توان مطمئن بود." اما حالا ميشو، خواه‌ناخواه،‌ هنوز اين‌جاست، ميخكوب بر مكاني كه در عالم برايش معين شده و نمي‌تواند از آن در برود. "و به خود مي‌گفتم: درخواهم آمد ؟ درخواهم آمد ؟ يا اين‌كه هرگز در نخواهم آمد ؟ هرگز ؟"

 

در ميشو ميل استيصال‌آميزي هست به گريختن. رفتن،‌ هركجا باشد،‌ كوركورانه، بي‌باروبنه، به جستجوي يك دنياي ديگر. رُك مي‌نويسد : "جنين مي‌خواهد بيرون باشد." و جاي ديگر : "دلم مي‌خواهد هرچه پيش آيد، اما زود. دلم مي‌خواهد بروم. دلم مي‌خواهد از تمام اينها فارغ باشم. دلم مي‌خواهد باز از صفر شروع كنم. دلم مي‌خواهد از اينها در بيايم." در اين طلب خروج و تبديل، آرزويي وجود دارد به نشانيدن يك تاشَك جديد هستي به جاي آنچه هست : "يك روز در بيست سالگي، يك اشراق ناگهاني در او گرفت. او، سرآخر، متلفت ضد زندگي‌ش شد و اين‌كه بايد آن انتهاي ديگر را بيازمايد." ميشو درباره‌ي خودش چنين مي‌نويسد.

ولي آيا انتهاي ديگري هست ؟ رفتن، يعني گريختن از فضا، اما براي اين‌كه همه‌جا آن را بازيابيم. فضاي دروني، فضاي بيروني،‌ از هر طرف همان فضاي خطرناك گسترده‌ست. چگونه از زير سلطه‌اش بگريزيم ؟ چگونه خود را ناگرفتني گردانيم ؟ يك چاره مي‌ماند كه عبارت است از،‌ نه عوض كردن دنيا، بل‌كه عوض كردن خودمان. گريز نه ديگر در فضا بل‌كه در كثرت بي‌پايان شكلهايي كه دربر دارد. شايد دشمن عالمگير نتواند بگيردمان، به شرط اين‌كه هرگز اسير همان هياتي كه عرضه مي‌كنيم نمانيم و پيوسته از يك شكل هستي به شكل ديگري فرولغزيم. در آثار ميشو جنب و جوش خارق‌العاده‌يي هست از شكلهاي در حال پديدار شدن. بسياري از آنها نماينده‌ي وجوه گوناگون يك عالم تهديدكننده‌اند. اما به ذاتِ متغيرِ موجودِ تعقيب‌كننده ذاتِ همانقدر متغيرِ موجودِ تعقيب‌شونده اضافه مي‌شود. آثار ميشو، يك قسمت عمده‌اش، شرح تعقيب ديوانه‌وارِ محزون و مضحك است كه در آن تعقيب‌شوندگان و تعقيب‌كنندگان يكريز زير ظواهر متغير در كشمكشند. تبديل دمادمي‌ست از شكلها به همديگر.

 

در دنياي جانواران، همه‌ چيزي تغيير شكل است. خلاصه‌اش، فقط به فكر همينند. بگوييد ببينم، چيزي دمدمي‌‌شكل‌تر از اسب هست؟

 

اگر شاعر سماجت مي‌كند، و چنين مي‌كند، كه يكريز "تابْمَندانه از يك شكل به شكل ديگري" برود، از نياز به حركت نيست، از شادي‌ي زندگي نيست. از ضعف است، از ترس. مسخ وسيله‌يي‌ست براي پنهان شدن؛‌ هم‌ارزِ گريزست. ميشو مي‌گويد: "آن‌كه نرم است بي‌حدود است. به تمام شكلهاست." پس نرمي به نفع موجود مقاوم كار مي‌كند. نرم كه باشد بهتر از زير فشاري كه به او مي‌آيد در مي‌رود. از زير انگشت مي‌گريزد، مثل تمام مواد مومي يا روغني. به شيوه‌ي مردم "شونيو"،‌ بدل شدن به يك "توده‌ي لرزانكي"، گرفتن يك "كالبد پنبه‌يي"، عرضه‌كردن "سيمايي سيال،‌ به منتها درجه شكلپذير و قابل انعطاف"،‌ اين همه نزد ميشو نمودار اراده‌ي عميقش است به اين‌كه نگذارد گيرش بياورند. به همين خاطر هم،‌ ساليان دراز، نمي‌گذاشت عكسش را بردارند. كسي چه مي‌داند، عكس شايد ثبوت بخشيدني خطرناك باشد به خويشتن در مقابل ديگري. اين خطر هست كه آدم آن‌جا هدف قرار گيرد. بهتر است آدم دُم به تله ندهد. تمام امتناع‌هاي ميشو از شركت جستن، همين حالت بدگماني‌ي عميق را بروز مي‌دهد.

اما پس از تمام اين حسابها،‌ شايد بهتر باشد آدم جُم نخورد،‌ خودش را آشكار نكند. شاعر مي‌گويد :‌ "محتاط باشيم. ساكت بنشينيم." و اگر، از يك طرف، ميشوي مسافري‌ست، گريزان از هركجا كه هست‌، رهسپار تا ايز گم كند، از طرف ديگر،‌ ميشويي‌ست كه در لانه‌ي خودش مي‌ماند، كه تمام نقاط پيرامون خود را به همان چشم احتياط ديد مي‌زند. به كشورها هرچه بدگمان باشي،‌ كم است.

بدگمان بودن به جاهايي كه آدم مي‌رود. همچنين بدگمان بودن به جايي كه آدم هست. بدگمان بودن به هرچيز و هركس. در ميشو يك اراده‌ي پيوسته بازموكدشده هست كه شركت نكند، كه نپذيرد ميان ديگران زندگي كند،‌ كه دنيا را نپذيرد و خانه‌اش را در آن بنا نكند. هركجا كه باشد،‌ بي‌درنگ يك حالت دفاع مي‌گيرد. حركت اصلي امتناع است. امتناعي چنان واضح كه حالت نفي دارد. من مسالمتجويي‌هاي بيرون را واپس مي‌زنم، هرگونه كه باشند، چون بيرون دشمن من است و هميشه درون را تهديد مي‌كند. از تمام موضعهايي كه ميشو مي‌گيرد تا از زير زيان عالمگير در برود، هيچ‌كدام از اين جدي‌تر نيست. موجود تهديدشده توي خودش جمع مي‌شود، به خودش كوچكترين حجم ممكن را مي‌دهد، براي اين‌كه كمترين سطح را به ضربه‌ها بدهد... "

-  بخشي از مقاله‌ي ژرژ پوله ؛ از متن كتاب –

 

دو. حجم  كتاب، بيشتر از معمول شده؛‌ به خاطر نقاشيها كه بدان اضافه كرده‌ام. مي‌خواستم دو تكه‌اش كنم،‌ دلم نيامد. بنابراين صبور باشيد تا تمام كتاب فرود آيد.

مي‌افزايم كه دو اشاره بر كتاب نوشته آقاي الهي،‌ كه هر دو را در آغاز آورده‌ام؛ و به رعايت همين اشارات،‌ تغييراتي در شكل‌بندي‌ي كتاب داده‌ام.

" نام فعلي‌ي اين دفتر،‌ "ساحت جوّاني"، ترجمه‌ي دقيقي‌ست از “L’espace du dedans”، گزينه‌ي مفصلي كه ماخذ گزينه‌ي كوچك فعلي‌ بوده‌ست. "جوْاني" يعني درونِ شيء و "برّاني" يعني برونِ شيء. در حديثي از سلمان فارسي مي‌خوانيم: "انّ لكلّ امرا جوّانيا و برّانيا"، يعني هر امري را باطني‌ست و ظاهري، يا سرّي و علا نيه‌يي. اين هردو اصطلاح – كه اسمند،‌نه صفت – بعدها بخصوص در حوزه‌ي كيمياگري فراوان به‌كار رفته‌اند. با اين همه، "ساحت" را، نه به معناي فضا، كه به معناي بُعد توان گرفت و "جوّاني" را هم، ‌به اشتباه،‌ صفتي از قبيل روحاني و نفساني ( Dimension atmosphérigue ) ! ولي باز چه باك كه اين "ساحتِ جوّاني"، همزمان، به هر دو معنا باشد ؟ - كه هر دو برازنده‌ي شعر ميشوست."

- قسمتي از "اشاره بر چاپ دوم" –

 

 




ساحت جوّاني – هانري ميشو / بيژن الهي

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت |

ولي كافكا با تكان سر اعتراض كرد. «اين حرف را نزنيد. شما نمي‌دانيد چه قدرتي در سكوت نهفته است. پرخاش، معمولن چيزي جز نظاهر نيست، تظاهري كه با آن مي‌خواهيم ضعفمان را در برابر خود و جهان، پرده‌پوشي كنيم. نيروي واقعي و پايدار،‌تنها در تحمل است. فقط ضعفا هستند كه بي‌صبر و خشن واكنش نشان مي‌دهند و با اين رفتار،‌ وقار بشري‌ي خود را ضايع مي‌كنند.»

 

از كتاب "گفتگو با كافكا" – گوستاو يانوش

 

 

 

بر تفاضل دو مغرب - محمدرضا اصلاني

 

 

 

1- چطور هوا مي‌تواند بر آدم تاثير نكند؟

 

انسان تحقير شده، ملغمه‌اي‌ست از هياهو و سكوت. يعني زبانش را از دست مي‌دهد. جايي كه اضطراب هر واژه را مي‌كاهد به اصواتي نامفهوم، آدم به حلقومش فشار مي‌آورد، از حلقومش نااميد مي‌شود، دست به حلقومش مي‌برد، نفسش را حبس مي‌كند، و تنها صدا نيست كه قطعه‌قطعه شده. يعني در نظر بگيريد، دارد غرق مي‌شود توي آب سخت، غرق شدن را پذيرفته، هنوز مي‌خواهد چيزهايي بگويد،‌ اعترافي بكند، وصيتي بنويسد، فرصت دارد، اما اگر دهانش را باز كند، يا هر تقلاي ديگري، قدمي نزديك‌تر مي‌شود، و آن‌چه دارد مي‌گويد هم، چون حفره‌اي كه مدام ژرفاش هويداتر مي‌شود، گسترده مي‌شود. حالا در نظر بگيريد،‌ كسي آن دور و بر هست كه نشسته، صداي دوري مي‌شنود و نمي‌تواند بفهمد از كجا،‌ يا مي‌فهمد از كجا،‌ نمي‌تواند پيش برود،‌ دستي برساند،‌ كمكي برساند،‌ يا مي‌تواند اما آن ديگري نمي‌خواهد، نمي‌تواند به انگيزه‌ي زندگي فرصت را از دست بدهد،‌ چيزهايي هست كه بايد بگويد؛ از آن ديگري مي‌خواهد كه بنويسد، ديگري كه دور است قبول مي‌كند و فرياد مي‌زند كه اگر مي‌خواهد هر آن‌چه او مي‌گويد را درست برساند، بايد بلندتر بگويد؛ و ديگري مي‌داند كه هر لحظه بالاتر بردن صدايش، فرصت را تنگ‌تر مي‌كند، توانش را كمتر. اين‌طور صدايي تكه‌تكه، واژگاني بريده‌بريده را مي‌سازد و اوست كه آرام‌آرام، دست از حلقومش مي‌كشد.

اضطراب، سادگي را له مي‌كند. فرجام، رساندن چيز‌ي‌ست. آن چيز وقتي به تعويق انداختن باشد،‌ بي مضايقه ادامه مي‌دهد، كش مي‌دهد تا برسد، به نرسيدن. داستان زاييده‌ي اين تعليق است. شعر اما زود مي‌رسد، قرباني‌اش را مي‌گيرد و در انتظار مي‌گذارد. در هر بند معلق مي‌كند، در هر چيدمان‌اش بي نسبتي با كل، با نسبتي كلي، كه نسبتش همان نسبت هياهوست با سكوت.

او، وقتي جان به لب شده، همه‌چيز و هركس را قرباني‌ي جرعه‌اي هوا مي‌كند و دم مي‌آفريند، كه در ميان سفيدي و خطوط، سرگردان‌ است، سكوت و هياهو. جايي كه وقفه‌اي هست براي نفس كشيدن – نكشيدن. پس چطور زيبايي بماند؟ او كه مي‌داند آن‌چه زيباست مي‌ماند، در فرصتي كه ندارد همه‌ي تعريف را در خطوطي سرگردان رها مي‌گذارد، تا آن تناسب – ميان مرگ و دم – رسايي‌ي خود باشد،‌ بي‌آنكه در بيرون از خودش، در خواستي ديگر، به دنبال قاب بگردد.

 

اي خواهر

اي يتيم همه‌ي درياها

آيا هنوز صبري مانده كه بر آن تبرك شوي *

 

 

2- دوستي  – آقاي محمد ح . م – باني‌ي دست‌يابي‌ي من به اين كتاب – بر تفاضل دو مغرب – شدند كه مايه‌ي دلگرمي‌م شد. از ايشان به زعم خودم، و تمام ديگراني كه اين مجموعه را خواهند خواند، قدرداني مي‌كنم.

 

 

3- اين كتاب – بر تفاضل دو مغرب / محمدرضا اصلاني / چاپ 1345 – چاپخانه‌ي ارژنگ / 2000 نسخه - ، با شعرهايي كه من پراكنده از محمدرضا اصلاني خوانده‌ام، تفاوت‌هاي زيادي دارد. آقاي اصلاني خودش مي‌گويد پيش از آن‌كه فيلم‌ساز باشد،‌شاعر است – رجوع شود به مصاحبه‌اي كه با ايشان به مناسبت اكران فيلم آتش سبز در جشنواره‌ي فجر 86 شده بود ( به گمانم با روزنامه‌ي اعتمادملي ) - . در مقايسه، من آن شعرها را بيشتر مي‌پسندم – شعرهايي كه توي جزوه‌ي شعر از ايشان چاپ شده در اواخر دهه‌ي چهل و من در تلاش بازسپاري‌شان به اين فضا هستم - ؛ اما هدف من گزيده آوردن نيست، يعني‌كه نمي‌خواهم به سليقه‌ي خودم تن دهم، گويي‌كه اين گردآوري در امتداد نگرش خاص من به شعر شكل گرفته،‌ كه دوستان در سايت وازنا اسمش را شعر ناب و شعر حجم گذاشته‌اند. به هر روي، به سياق گذشته، نمي‌خواهم نقب و نقدي بر اين مجموعه يا هر مجموعه‌ي ديگري كه اين‌جا هست، اضافه كنم. رسالت من – واژه‌ي مناسب‌تري پيدا نمي‌كنم، پوزشم را بپذيريد - ،‌ تنها همين است كه قدمي هر چقدر ناچيز در جلوگيري از فراموشي اين ميراث بردارم.

 

ياري

شكسته مانده است و به خاك بايد گفت

اما

به سينه مي‌كوبم و

ميدانم

اين خاك

بي‌شرف‌تر از آن‌ست كه حركت سبز در سبز خون

بياد بيارد  *

 

 

4- سعي كرده‌ام رسم‌الخط شاعر را به تمامي حفظ كنم، ‌آن‌طور كه از چاپ بر مي‌آمد. صفحات را روبروي هم، به مانند كتاب، گذاشته‌ام و اگر مي‌بينيد كه هر برگ شماره خورده و نه هر صفحه، از بي‌سوادي‌ي من است. پس گيج نشويد – يكي از دوستان قبلن به من گفته بود كه سخت توانسته رديف كتاب را پيدا كند، براي همين مي‌گويم كه پيشگيري‌ي از اين سردرگمي‌ها بشود – و مثل يك كتاب از راست به چپ، و در امتداد هم، صفحات را بخوانيد.

چيدمان شعرها، چيدمان عجيبي‌ست؛ گو اين‌كه آن‌وقت‌ها ظاهرن اين اعجاب ذاتي‌ي چاپ شعر بوده. اما براي من، البته از كتاب اسلامپور كه بگذريم، رسم تازه‌اي بود در مجموعه‌هايي كه ديده‌ام و فكر مي‌كنم براي بهتر خواندن – فهميدن شعرها، لازم است كه به همين ترتيبي كه چيده شده، با مجموعه مواجه شد؛ بدون نامي بر هر شعر، و با امتداد سرنخ‌هايي كه در هر شعر تازه‌اي – كه به نظر منفك از قبلي مي‌آيد – ادامه‌ي قبل را مي‌رساند !

ديگر اين‌كه چند خطي را كه اصلاني در ابتداي مجموعه آورده را هم در معرفي‌ بياورم :‌

 

 

" اين مسودات مرا دردنامه‌ي دو شهري‌ست كه بسيار چيزها از آن آموخته‌ام، بسيار چيزها به من حكم كرده‌اند، بسيار چيزها به گرانقدري، در هر سفر ديده‌ام كه از دست فروهشته‌اند، و هم مردمي كه هربار ندانستگي‌ي دوستانمان را نااهل و مرا نااهل‌تر، از سر واكرده‌اند. مردمي هنوز بر جامعيت خود استقص داشته، اما ندانم تا چه‌وقت

دزفول و شوشتر

باري

اميداست اين اباطيل، كه گاه به مقتضايي مجرد مانده – و چه ناگزيرم و شرمگين – و به تشويق دوستي و سروري به فراهمي رسيده، موجب شود كه اين دو شهر شگفت مانده بفراموشي، اما به عزت، به خامي‌م ببخشانيدم كه جز اين برگي ندارم "

                                                                                   

 اصلاني

 

 

5- به "حامد.ه" عزيز، پیوسته سپاس و به حمید باقری، درود.

 

ديگر چه بايدم گفت

دريا نمي‌داند

كفي آب بردار و

به چهره بگو

 

چهره‌ام

چه آسان در كفي آب خوانده مي‌شود *

 

 

* تمامي شعرها از همين مجموعه‌اند.

 

 

 

بر تفاضل دو مغرب

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1387/05/20 و ساعت |

بناهای قدیمی عالی صفویه از قبیل آینه خانه و هفت دست و غیر این ها را در شرف انهدام دیدم، واقعا... من مملکتی... بدبخت تر و ملتی ذلیل تر از مملکت و ملت ایران در هیچ جا ندیدم. در ممالک دیگر، جزیی آثاری از کسی غیر معروف را با کمال اهتمام حفظ می نمایند...

از خاطرات حاج سیاح

 

 

شش شعر بلند از بیژن الهی

 

تازگیها، "روزنامه ی تبعید" حسن عالیزاده را می خواندم – نشر سالی، 1381 – که اول تقدیمش کرده به بیژن الهی، گوارای سادگی ش شدم.( 1/ روشن که شد اتاق/ تو را/ از دست داده بودم. 2/ خطی کشیده اند متحرک، سیاه، مورچه ها/ از چسبِ دورِ نامه/ و خورده ریزهای شبِ رفته روی میز/ تا در که چارتاق. 3/ نور کپک زده. – شعر "سه تصویر") یادم از این شعرها آمد، که دوستی در گذشته برایم آورده بود. شش شعر بلند از الهی که بین سالهای 45 تا 47 درآمده در جزوه ی شعر. دلم می خواست شعرهای دیگری هم اضافه کنم به این مجموعه، که مجموعه نیست حقیقتن، تا سر و شکلی تمام تر بگیرد اما این ها را کنار هم که گذاشتم، در مقایسه، جریانی متفاوت به نظرم آمد در تصویرسازی های شاعر و در فرم؛ همین شد که این ها را چیدم کنار هم – و البته اینکه آن دیگر شعرها را جاهای دیگری هم دیده بودم، مثلن جاهایی توی نت - . به غیر از شعر اول – آزادی و تو – و شعر آخر – گلیلی در پرده ی خون – باقی شعر به نثرند، به قول الهی، عطف به مقدمه ای که بر "اشراقها" نوشته ( می خواهم شبی از شبهای بهمن، که برف، غذا را سپید کرده است، به عرشه بازگردم، و مقام یک کولی در قلبم کف کند / بگذار این فلزِ تیز، در جیبِ من، استتیک جنگی ی خود را بیدار کند ! – از شعر طاعون). اینکه این شعرها چقدر شعر به نثرند، یا که اصلن شعر به نثر چه هست یا باید باشد، به من مربوط نیست، سوادش را ندارم، اما خواندنی بودن این ها، انکار شدنی نیست.

 

دیگر اینکه، بعد از خواندن چند شعر از محمدرضا اصلانی مثل همین شعرها از جزوه ی شعر – که به زودی کنار هم می چینم شان - و دیدن "آتش سبز"، با خودم می گویم کاش "شبهای نیمکتی"ی اصلانی از آسمان بیافتد، تا بیاورمش اینجا که با هم بخوانیم!  

 

شب که گله ی تیشه ها را فرهاد می چراند
(با همیشه اش، که لحظه های پس از بارانهاست)
تنها یک کشتی در دورترین بندر دنیا سوت می کشد

 

- از شعر گلیلی در پرده ی خون -

 

 

شش شعر بلند از بیژن الهی

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1387/03/26 و ساعت |

در روايت اوويد، پيگماليون پيكرتراشي‌ست كه پيكره‌ي زن دلخواهش را مي‌سازد و به آن‌چه ساخته‌ست دل مي‌بازد؛ و به استغاثه از ونوس مي‌خواهد كه همسري به شكل آن پيكره به او اعطا كند؛ ونوس همان جسم بي‌جان را جان مي‌بخشد.

 

هنر و توهم – ارنست گامبريج

 

 

پرويز اسلامپور

 

 

« دوست نادیده

نام کتابی که برایتان می ‌فرستم هست  پرويز اسلامپور

در آخر آن بعنوان شناسنامه‌ی کتاب، عین نوشته را می‌آورم،

 

حروفچين       محمدرضای باحور

صفحه‌بند       احمد بيانی

ماشینچینی     ناصر شیروانی

چاپخانه‌ی     گیلان

مرداد ماه یکهزار و سیسد و چهل ونه

 

خود کتاب را آقای یدالله رویایی به من امانت داد تا من از آن برای خودم فتوکوپی بگیرم و نظر به اهمیت کتاب که به عقیده‌ی من، از میان آنچه از اسلامپور به شکل کتاب منتشر شده بهترین کتاب او می‌باشد، تمام آن را دوباره تایپ کردم. من شیوه‌ی نگارش و فاصله‌بندی‌های او را رعایت کرده‌ام. امیدوارم که به کارتان بیاید.»

 

آرش جودکی 


 

« دوست عزيز،

تمام بخشی  که Les yeux de passant le feu ، (چشمان عابر آتش)، نام دارد، به فرانسه است و ترجمه نيست.

من نه صاحب قانونی کتاب هستم و نه هيچ حق ديگری در قبال آن دارم. با خود اسلامپور هم ارتباطی ندارم تا از او سؤال کنم. گويا خود او هم اين کتاب را ندارد. همانطور که برايتان نوشتم، مهمترين کتاب اوست و برای من هم چون شما، خواندنش لذتی وصف ناشدنی داشت، و وقتی سليقه‌ی شما را ديدم، با خودم گفتم  ارسالش برای شما بيگمان اسباب خرسندی شما و همه‌ی کسانی که در اين فضای مجازی در جستجوی  شاعرانی که مجموعه‌هايشان را در آنجا گذاشته‌ايد هستند، مهيا می‌کند.

در باب اين صفحات تايپ شده بايد بگويم از آنجا که می‌خواستم کتاب را بواسطه‌ی فتوکوپی و صحافی عيناً برای خودم و تنی چند از دوستان بازسازی کنم، آنجا که سفيد بوده را سفيد گذاشته‌ام. چند سال پيش که اين کار را می‌کردم هنوز نمی‌دانستم چگونه بايد از نيم فاصله استفاده کرد، يادم نمی‌آيد آيا بعداً در اصلاحِ کار برآمدم يا نه. پس از اين روست که گاهی  «می» استمراری کمی از بقيه‌ی کلمه فاصله دارد. فاصله‌های ديگر ميان کلمات رعايت نوع سطربندیِ اسلامپور را می‌کنند. »

 

آرش جودکی

 

آقاي جودكي ي عزيز، لطف داشتند و اين كتاب را – پرويز اسلامپور – برايم ارسال كردند؛ از ايشان بسيار سپاسگزارم و براي رعايت امانت، نامه‌نگاري‌اي كه بين ما صورت گرفته بود را، از آن‌جا كه توضيحات ايشان –  من كتاب را نديده‌ام – كافي و كمك كننده بود؛ عينن اين‌جا آوردم. علاوه بر اين مي‌خواستم مراتب قدرداني‌ام را از ايشان ابراز كنم. – نامه‌ي دوم، در حقيقت پاسخي بود به پرسشي كه آيا اجازه مي‌دهيد اين كتاب را به اين فضا بسپارم؟ و آيا كه آن شعر كه در كتاب به زبان فرانسه آمده است، در اصل كتاب چگونه است؟ -   

با توجه به دانسته‌هاي پيشيني‌ي من، اين كتاب، شمايل عجيبي داشته، همان ابتدا. نام كتاب، نام خود شاعر است و صفحات، شماره‌گذاري نشده‌اند. آن‌چه اسلامپور بر ديباچه‌ي كتاب نوشته بدين قرار است :

 

« اين ده دوره‌ي جداي شعري‌ست. در سطوحي متغير. از جهت زماني و از بعدِ روحاني و ماورايي‌ي دوره‌ها و ويژگي‌هاي زميني و بستگي‌ي خوني‌ي آموزش‌ها و تجربه‌هاي برخي ديگر.

سطح شبح در سفر پاك       كه از انرژي‌ي ميستيك حركت مي‌گيرد و به اشاره مي‌رسد. و        شعرهاي ايراني   مثلن كه تنها فشردن است. فشردن واقعيت به تن. تا جزيي از تو شود. و بعضي هياهويند، هياهو كه فقط نشان بدهد، هنوز زنده‌يي. »

 

از اين ده دوره، پنج دوره‌اش را خوانده‌ام، و توي مجموعه‌اي كه به صورت گزيده از اشعار اسلامپور جمع كرده‌ام، آورده‌ام (سطح شبح در سفر پاک، ماران که جمع می شوند تا آتش را تحقیر کنند، نمای بی‌سطح تغزل، حرکت بی‌شتاب برای ایثار، شقیقه‌ی سرخ لیلی). اما آن پنج شعر ديگر را نخوانده بودم، و نه هيچ‌ كجا ديده بودم. و بايد اعتراف كنم كه خواندن‌شان، لذتي از جنس اسارت داشت.

نسخه‌ي تايپ شده‌اي كه برايم آمد، همان‌طور كه توضيح‌اش در بالا هست؛ با نهايت رعايت امانت در بازسپاري بود. فقط فكر كردم، چون كساني شايد كتاب را پرينت مي‌گيرند، بهتر باشد، شكل‌اش را با تغييري اندك، در صفحه‌بندي‌ي نسخه‌ي تايپي‌ و افزودن شماره صفحات لاتين – كه امكان اختلاط اوراق را از بين ببرد – اينجاسپاري كنم (بازهم تاييد مي‌كنم، هيچ تغييري در آن‌ چيدماني كه نسخه‌ي تايپي‌ي موجود داشت، نداده‌ام).

 

 

 " لب اگر تكرار حرفی كند    هم

              تنها تظاهرست    به

 

              بی‌معنایی"

 

 

 

از " لكه‌ی افتاده درآن که بگوید   آری" – پرويز اسلامپور

 

 

 

با اين همه اما بازهم سپاسگزارم از آقاي جودكي، كه اين مجال را به ما دادند كه باري ديگر، غرق شويم، آن‌جايي‌كه :

 

                        "و آنجا همه‌اش  بیماری‌ی پوستی‌ی بیماری‌ی پوستی بود

                        که نشسته بود و آهنگدار بود

 

                        آهنگ مرگ را نمی‌گویم   آهنگ دستش را می‌گویم

                        که می‌انگاشت

                        میان دو لنگه‌ی در   همیشه   شكسته می‌شود"

                                                           

                                                           

                                                            از "همه‌اش رفتن" – همين مجموعه

 

 

 

پرويز اسلامپور

  

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1386/11/15 و ساعت |

 طعنه ای را خواند :

 

- ای آزرده مرد!

 ای اسیر جلوه های وحشی بی راه!

 مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ

 در اشاره های گرم آفتاب و رنگ!

 در زبان بوته و تصویر مانده!

 خط هر سودا خطا خوانده!

 با کدامین مژده گرم می داری؟

 خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری؟

 و سرودت را به مهر آب ها بسپار، اینجا همزبانی

نیست

 قصه ی پاک نوازش را به دست خواب ها بسپار، اینجا

 مهربانی نیست.


شعر "دختر رویا "

دفتر "از دوستت دارم"، یدالله رویایی



« صورت بغرنج طبع های من، آواره در میان رابطه های چندگانه با جهان من است، وقتی که در طبیعت اطرافم، بیدارم بیدار تغییرم، و تغییر، نمای رابطه هایی ست که صرافت مرا در حیات پیرامونم آواره می کند، و هر نگاه سراغ صورتی ساکن را می گیرد، که تولدش از آن نگاه بر می خیزد، و جهان من در مشاهده هایم حضور دیگری پیدا می کند، او پر از مشاهده می شود و مشاهده پر از تصور صورت هایی ست که اشتیاق مرا، امید و خوف مرا، تصمیم و شعر مرا به رابطه می گیرد، ضمیر من صرف می شود، و نیتم به مصرف ارجاع و دعوت و درک از جا بلند می شود، و این گونه در تنوع اطرافم گسترده می شوم، با اتفاق های نیالوده در تنوع اطراف، من با جهان بلافصل پیرامونم آشنایم، با آن طبیعت بی تصرف منظوم، من فکر می کنم، وز ابتدای فکر، منظومه های بی تصرف اطراف آغاز می شود، وقتی به فکر می کنم خویش فکر می کنم، در حیطه ی تفکر انسان دیگری می روم که ابتدای تفکرش انتهای فکر من ایستاده ست، و از انتهای فکر من جهان های دلخواه آرزویی ام آغاز می شوند. کی فکر می شود؟ من از کدام معبر مجهول ذهن می گذرم، که این گونه در مکاشفه ی حجم دیوانه می شوم؟ ویرانه ی تفکر من برتر، من از کدام معماری جایی برای نشستن فرم می گیرم، آیا عبور ذهن من احجام را توقف می دهد؟ من قربانی ناگهانی نور می شوم، نور سترگ ناگهانی، من طعمه ی تبرک تاریک طور می شوم، پس اصل های من از کدام پل می گذرند؟ لنگرگاه حرف من کجاست، وقتی که چشم هایم از مکاشفه ی حجم بیمار می شوند، وقتی که ساختمان حجم ها چندگانه و مکرر و بسیار می شوند، تعدد حجم ها را جمع می کنم و متفق می کنم و نظام می دهم و در یک واحد معماری شان می کنم، طعمه ی تورم و باید حجم گر باشم، و تا تور طعمه ی من باشد حجم گری کورم، و در برابر مد مسری حجم فاشیست. آنقدر که در توجه بی نوسان مداری که می بردم بتوانم به این نمو زاینده ی رو در رو نظم بدهم، و بدین گونه وقتی معمار حجم هستم اشیا نیستند، اشیا بی رمق ناچیز، اشیا پشیز، که فراموشند و غایب، در این نوسان نظم، که نظمی بی نوسان است، که نظم نوسان است.»


یدالله رویایی - از ابتدای فکر، هلاک عقل به وقت اندیشه


103


 

با آنكه مي‌شكافد از حرف

در هر شكاف مدفنِ هر حرف

مي‌بندد آسمان را بر سقف

و بسته، باز

شوقِ شكافِ ديگر مي‌گيرد

وقتي‌كه سقفِ دوخته مي‌بندد

بر آسمان طليعه‌ي حرفِ نگفته را.


 

لبریخته ها - یدالله رویایی

 



+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در جمعه 1386/11/05 و ساعت |

به‌طور كلي هيچ گزاره‌اي را نمي‌توان فقط به گوينده نسبت داد: گزاره حاصل كنش متقابل گوينده و شنونده، و به معناي وسيع‌تر،‌ حاصل تمام آن وضعيت اجتماعي پيچيده‌اي‌ست كه در آن نمودار شده‌ است.

سوداي مكالمه، ‌خنده، آزادي – ميخاييل باختين

 

 

اشراقها، اوراق مصور آرتور رمبو / بیژن الهی

 

 

حالا، يك‌سال از روزي كه اين پنجره گشوده شد، مي‌گذرد. از عصبیت و هيجان آن روزها خبري نيست، ديگر. من هم، مثل خيلي‌ها، نگراني‌ام را از اين مرزوبوم برداشته‌ام؛ نمي‌گويم از اين‌جايي بودنم پشيمانم، اما كم نمانده اين را بگويم! گذشته از اين حرفها، از كلِ اين ماجرا، احساسِ رضايت مي‌كنم؛ كه كمترين كاري بوده كه مي‌توانستم.

 

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید

 تا به لطف هوا، به گریه ی ابر

 از زمین رازِ آسمان نچشید.

 تازه شد داغِ لاله های طری. *

  

اولين كتابي كه اين‌جايي شد، ترجمه‌ي حلاج ِ الهي بود؛ كه البته آن‌طور كه مي‌خواستم نشده بود، و با عجله و بي‌دقتي‌ دوباره‌سپاري‌اش كرده بودم. بيژن الهي، وسواس عجيبي دارد، ظاهرن، بر شكلي كه برگزيده براي چاپ كتاب، چه در ويراست، و چه در پانوشتها و ظرايفِ ديگري كه در همه‌ي كتابهايش قابل پي‌گيري‌ست. يك‌سالي مي‌شود كه كتاب اشراقها / اوراق مصور آرتور رمبو – ترجمه‌ي بيژن الهی را دست گرفته‌ام براي تايپ كردن، آن‌قدر ريزه‌كاري داشت اين ‌كار، كه وقت زيادي از من مي‌گرفت، كه اگر تايپيست صرف بودم، حتمن اين‌طور نمي‌شد؛ به هر حال، امروز اين كار به سرانجام رسيد با آن همه بارها، كه دست كشيده بودم از تايپ – براي چه؟ براي چه كسي؟ و با اين سوالها.

توي اين بازسپاري، تمام كوششم وفادار بودن بود به تمامِ آن‌چه به نظرم مي‌آمد، براي مترجم، مهم بوده‌ست؛ از پانوشتها گرفته تا رسم‌الخط و نشانه‌گذاري‌ها. دلم مي‌خواست واژه‌نامه را هم تايپ كنم، كه دست و وقتم قوت نداد.

پرچم چه ميايد به دورنماي لجن، و به عنعناتِ ما دف خفه‌خون مي‌گيرد.

   در مراكز اشاعه فحشا كنيم، از وقاحتْ افسانه. قتلِ عام كنيم، آري، هر

چه قيامِ منطقي‌ست.

 

" مردمسالاري / اشراقها "

كتاب را(اشراقها/ اوراق مصور آرتور رمبو – بیژن الهی) چند سال پيش، از اتفاق، توي كتابخانه‌ي سيروس حسيني عزيز ديدم، كه از قرار هم، نتوانسته بود ارتباط بگيرد با ترجمه؛ كتاب را هم داد به من، دستش درد نكند، حالا كه توي ينگه دنيا نشسته، و اصلن هم يادش از اين كتاب نمي‌آيد احتمالن. من همان‌وقت "اشاره" را خواندم، كه شايد بتوان به جرات از دل اين "اشاره" كه اين‌جا، الهي، نوشته بر اشراقها، رويكرد مترجم را نسبت به ترجمه دريافت؛ تئوري‌اي كه شايد، مورد انتقاد خيلي‌ها باشد. و البته، شايد بهتر باشد، اين اشاره را، بگذاريم كنار اشاره‌اي كه بر گزيده‌ي لوركا (انتشارات اميركبير- بازچاپ 1382) نوشته،‌ بيژن الهي؛ تا نگاه مترجم را به شعرِ ترجمه بهتر دريابيم (مثلن: لب تعريف (بي‌حال و مجال هيچ تفصيلي) اين كه ناقل در حد "خبرنگار" كار مي‌كند، عامل در حد "مجري" – رابطه‌اش با متن رابطه‌ي كارگردان با نمايشنامه، فيلمساز با فيلمنامه، و آوازخوان با آواز: آوازي كه ديگري به نغمه در آورده‌ست، تا او به "صدا" در‌آورد؛ يا چنان‌كه نقاشان سنتي، گاهي، دو تنه روي يك پرده كار مي‌كردند: يكي "رقم" مي‌زد،‌ يكي "عمل" مي‌آورداشراقها، اشاره، ص12) نگاهي كه تكامل‌اش را در ترجمه‌هاي متاخرترش، مثلن در "اين شماره با تاخير 3" مي‌توان پي‌گرفت (مایه ی آرامِ جانند این نوابغ: مرحبا!/ سیرانو دو برژراک، لمعات نمایش رُستان با نقل قصه اش تا پایان، دوم/چهار؛ بیژن الهی. این شماره با تاخیر3 ).

اما، از نگر من، آن‌چه ترجمه‌ي الهي را متمايز مي‌كند، جداي از دقت‌اش در گزينشِ چه شعری/شاعري، و در شكل‌بندي‌ي اسكلت شعر فارسي شده؛ ويژه كردن لحن – نزديك شدن به همان لحني كه شاعر مي‌خواسته در زبان مبدا – است؛ آنچه معمولن خیلی کم داریم، در شعر ترجمه، که اگر شعر چند شاعر را ترجمه کرده باشد: مترجمی، از آهنگ شعر هیچ نمی شود دانست که شعرها مال یک نفر نیستند، آنقدر دستِ مترجم به کار برگرداندن واژه واژه بوده، که یادش رفته انگار شاعری به کار پرداختنِ شعر بوده، به شاعری! براي درك اين تمايز، كافي‌ست كه چند ترجمه از الهي را برداريم، بنشانيم كنار ترجمه‌ي ديگران؛ مثلن بگيريد "گزيده‌ي اشعار لوركا" را به مقايسه ترجمه‌ي شاملو از لوركا؛ هرچند كه لوركاي شاملو دل‌نوازتر باشد – و همه ی شعرهاش با یک ریتم - اما خيلي پرت مي‌آيد انگار. يا برداريد ترجمه‌هاي آقاي پارسايار را – مثلن از همين رمبو ("مرا باز می گرداند به جایی که خورشید خاموش می شود" / دانته، کمدی الهی؛ بیت 60، سرود اول دوزخ )– بگذاريد كنار همين اشراقها يا "ساحت جوّاني"ي هانري ميشو كه الهي برگردانده ؛ گمان نمي‌كنم توضيح بخواهد!  

  

چه خبر؟ مرگ حق حق و هوهو.

 لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،

 تا که گُنگانِ ده زبانِ دورو

 نازمستی کنند و جلوه گری. *

 

اشراقها، اوراق مصور آرتور رمبو / بیژن الهی

 

 * شعرِ "مناعی"، گردانه ای از قطعه ای از حلاج در آخرین شبِ زندان... بیژن الهی؛ این شماره با تاخیر3.

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در پنجشنبه 1386/09/29 و ساعت |

رابطه ی با "تو" بدون واسطه صورت می گیرد. بین "من" و "تو" هیچ عنصر مفهومی دیگری دخالت ندارد و هیچ آشنایی پیشاپیش یا تخیلی بر آن مترقب نیست؛ حافظه، وقتی از جزییت به کلیت می رسد دچار تحول می شود در حالی که هیچ هدفی، هدفِ رابطه ی "من" و "تو" نیست، کما اینکه هیچ طمع یا توقعی نیز در این رابطه وجود ندارد؛ حتی اشتیاق هنگامی که از جهان رویا به جهان ملموس می رسد، متغیر می شود. هر واسطه ای در اینجا یک مانع است، مواجهه فقط هنگامی صورت می گیرد که همه ی واسطه ها از بین رفته باشد. به واقع در فوریت رابطه است که همه ی واسطه ها فاقد ارزش می شود.

 

من و تو – مارتین بوبر

 

 


 نامهای بسیار - فیروز ناجی

 



  در همه ی راهم
 گفتگویی داشتم
 نه بیشتر

  

تا می سوخت سگی
 در چشمهاش
در غروب

 در همه ی راهم
 می سوخت سگی
 تنها

 

- از "نامهای بسیار" / فیروز ناجی -

 

 

 

 

     ۱-لابد من منتقد نیستم.

       ۲- وقتی دستم را به بازسپاری سطر به سطر این کتابها می برم، یعنی آلوده می شوم، و هر کلمه، می شود پروازی که واسطه اش را با آنچه از پیش ترش آمده، از یاد برده؛ این طور که هر کدام این کلمات می افتد به جانم، این جایی ست که چشمانم ساختمان را نمی بیند، و این وسواس می کشاندم به دست کشیدن به حروفی، که دستمالی ی اینطور نشده بودند – که انگار یا انگشتانم به بزاق آن دهانی که حرفها را ریخته کشیده می شود؛ که یا دستهایم برهنگی ی هر واژه را در بی واسطه گی ش با "جا" لمس می کند، لمسی که ارضایش می شود من، منی که در امتداد واژه ای ایستاده ام که از بزاق دیگری جان آورده؛ حالا آدم نمی داند که دارد تجاوز می کند، یا مورد تجاوز واقع می شود!، و در حرکتی به سویی گم، کاتوره ای، به بال پرواز دیگری می خورد، که انتظارش را می کشیده، انتظاری که از انتظار من بیرون رفته، وقتی دستهایم آلوده ست. آن وقت هر واژه می شود دیگری، که از جایی آمده، و به دستهای من ریخته، و این تجربه ایست که تازگی ها، خودت را وقتی به انحنایش می سپاری، و باز که بر می گردی، دوباره بیگانه ای با همان تنی که اجزایش را کنار هم چیده ای ! می شوی کارگری که وقتی کنار می ایستد و انتهای کار را دوباره می بیند، به خودش نمی گوید که دستمریزاد؛ که از دستت چه سازه ای بر آمده؛ و حتا شاید، هرگز نگاه هم نمی کند، به آنچه از بازوی او بالا آمده، که فکرش مال او نبوده، اصلش مال او نبوده، و حلقه ها و اتصالهایش را نمی داند؛ نمی شناسد؛ اما می گویم می توانسته، شاید همان وقتی که هر سنگ را کار می گذاشته، به هر سنگ چیزی گفته باشد، که به آن دیگری نگفته باشد، و باز این هم تجربه ی عجیبی ست.

       ۳-  این دفتر، "نامهای بسیار"، را به مقایسه با دیگر دفترها باز نکنید؛ اگر مایلید به این گونه ی شعر. یعنی این را نگذارید مثلن کنار کار شجاعی. ترکیبات، اینجا، متفاوت اند؛ و این تفاوت، خود به گونه ای، برای من کمینه، جذابیتی داشته، چه اگر یک روز حسش را داشته باشم، و مثلن بخواهم ترکیبات مشابه را از شاعران این نحله ی دهه ی چهل بیرون بکشم، خواهیم دید که بسیاری واژه ها و ترکیبات هستند که از اینجا به آنجا کشیده شده اند، خواسته یا نخواسته، اما فاصله ای هست بین "ناجی" با دیگرانی چون "بهرام اردبیلی" یا "هوشنگ چالنگی". حتا برای من عجیب است که چرا "رویایی" وقتی از تاریخچه ی شعر حجم حرف می زند، از "فیروز ناجی" نام می برد !   کوروش بزرگی یک روز گفت این شعرها – حرف از شعرهای الهی بود – بیشتر به ترجمه می برد تا به شعر؛ شاید یعنی ردی از آن بازیهای زبان (؟)، یا صور خیال، که ما در شعر فارسی می شناسیم، نمی شود تویشان جست؛ یا که ساختمان، آن ساختمانی نیست که تو را ببرد به عمق اسطوره ای، که الزامن نه آن اسطوره ای ست که شناخته یا می شناسیم و یا نمی دانم... آن حرف را اینجا، کنار شعرهای "ناجی" می پذیرم، اما راجع به "الهی" باید جای خودش حرف زد. با همه ی این اوصاف – که سلیقه ی من به این دفتر ( نامهای بسیار )، نچسبیده – اما فرازهایی اینجا هست ( به لحظه ای می نگرم که/ می توانم/ زمینی ی بزرگ دلقک یا عاصی ی بزرگ باشم)، که شاید جای دیگری نشود رد گرفت، جز کمی توی شعرهای سپانلو، یا نوری علاء. یعنی از نگاه من، حدفاصلی ست این "فیروز ناجی" از "شعر ناب" تا "شعر دیگر"، اگر اصلن این تقسیم بندی، صائب باشد.

      ۴-  این شعر را ببینید از همین دفتر :


 

سینه ام
که بخار می شود

حسم انگار
انگار که می دوم

نگریستم
در آن جا

 کبودی
 در پرهای پرنده ای
 که گذشت
 آسمان بود 

 می دانی
 به یاد مرگ بودم

 

- نامهای بسیار/ فیروز ناجی -



 

 پی نوشت – کتابی در آورده "محمدحسین مدل" از رویایی با عنوان "عبارت از چیست؟ - از سکوی سرخ2"، نشر آهنگ دیگر. جدای از دستمریزادی که به آقای مدل می گویم که زحمت گردآوری مصاحبه های رویایی از سال 57 به بعد را کشیده؛ یک عبارتی که ایشان توی پیشگفتار آورده برایم ایجاد پرسش کرده : "... چراکه یدالله رویایی اهل مکتب و مکتب سازی نیست..."؛ راستی را، آقای رویایی اهل این چیزی که می گویید نبوده؟!



 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1386/08/28 و ساعت |

او همواره در حفظ فاصله‌اي محسوس ميان خود و ديگر چيزها، ديگر مردمان، و حتا موجوديت خويش، موفق بود. نخستين چيزي كه مي‌خواست در شعرهايش بيان كند، همين فاصله بود.

 - درباره‌ي مالارمه، ژان‌پل  سارتر –

 

 

 

 

از آبي ِ نفسهاي كوتاه - محمود شجاعي

 

 

 

 

 

بخوان و نزديك‌تر

بخوان

 

بخوان آنچه را كه از سرخي‌ي سرخ مي‌لرزد و

 در حجم كمانه مي‌شكند.

                               

 

  - شعر ِ" از مرگهاي پس از شنوايي" -

 

 

 

 

شعر جادوست ، جادوی بیان که در بیرونی شدن مسیری متفاوت می پیماید. در شعر شاعرانی این حرکت ساحرانه آنقدر خالص می شود که با مرزهای حقیقت ملموس هم‌نشین می گردد و در قالبی متغیر شکلی از یک واقعیت زیسته می یابد، و ناگزیر جنسی فراواقعی از حقیقتی نوشناخته را ترسیم می کند که زوایای این بنای جدید را ساخت فردی شاعر خلق کرده است.

متن در این سازه تصویر و تجربه را به مدد می گیرد و متن نو در مخاطب به صورت واقعیتی حسی - تصویری (تجربه ی شعری) اندیشه و اندوخته می شود.

 

در این مقال کوشیدم بر برجسته سازی زوایای اشعار شجاعی :

 

 

پیش نگار

 

نگاه به مجموعه شعر در ابتدا باید از فضای بیرون متنی آن آغاز شود؛ و سپس حرکت استنباطی به درون خزش کند زیرا که شعر عنصری است با عواطف ساختی، چه در وجه بیرونی ( قالب کلی ) و چه در وجه درونی (متن).

شجاعی شاعر معما نیست و دستاورد ذهنی خود را با تسلط ظریف و دلنشین بر استعاره‌های بکر و توازن و مراعات پیش می برد. اتمسفر درونی شعر عموما روایتی‌ست؛ و اول شخص و یا نویسنده در نقش راوی و در نزدیکی دائم با سوژه و مخاطب سیر می‌کند. بن‌مایه بیشتر در لفافی از ضعف و اندکی ناتوانی در بطن حالتی نوستالژیک (در معنی کلمه) که قطعا حس عمومی شاعر است ظاهر می شود؛ تنها گاهی در رسیدن به منظور، گزاره‌ها اندکی در هم می‌تنند تا قسمتی از متن دچار سنگینی مطلوب شاعر شود و شکلی کدر اما ملموس خلق شود.

فرم کلی با اندکی نوسان در بعضی اشعار قابل شناسایی‌ست و همواره همراه با گونه‌ای سمبلیک از تسلیم و رضا پیش می‌رود.

 

 

جُستار

 

در بخش اول کتاب گزینش و احضار مولفه‌هایی از طبیعت (بیشتر عنصر جاندار) در انتخابی رومانتیک و با ترکیب ناتورال، که شاعر در مرکز قرار دارد (ناظر و راوی) شکل می گیرد؛ و حادثه و گذر به شکلی از سیلان اُبژه بر قالب اصلی تبدیل می شود، و سوژه خود یا خاصیتی از خود را، در ترکیب با اُبژه ها عرضه می‌کند با صمیمیتی دلنشین و بدیع. در کل، متن کتاب در ساحتي خلاقانه (بیشتر استعارات و تشبیهات) و در مرزی باریک با فراواقعیت گام بر می دارد و هر چه در متن جلو می رویم، فضای فراواقعی (سورئال)غلظت می یابد. تصاویر شفافند و شخصیت شاعر همواره در نوعی ابهام و مشکوکیت (فلسفیدن) در کیفیت درون متنی اثر شکل می گیرد تا در یک واحد کلی و شناخته شده در مخاطب اندیشه شود.

 

در بخش دوم، سورئالیسم ظریف و در عمومیتی رومانتیک با توانایی بسیار زیاد شاعر در خلق ترکیبات مایه‌ي کلی بخش اول را دنبال می‌کند. در این بخش است که منطق خاص و مورد نظر شاعر با دستاوردهای فرمال و تنفسی در متون کهن خصوصا در ادبیات کلاسیک شعری (فرخی یزدی ، منوچهری دامغانی و ... ) پررنگ‌تر ادامه می‌یابد؛ و شاعر که در بخش اول اثبات نموده که تصویر و رنگ را در ایجاد ترکیب مورد نظر به نحوی نقاشانه و بعدنما به خدمت گرفته، در بخش دوم به انسجام طراحانه‌ی عناصر می‌پردازد و این ضرباهنگ درونی که اکنون جلوه‌های میان‌متنی آن نیز بالغ شده‌اند، تا انتها ادامه دارد.

 

در بخش سوم امتداد و تسری ذات ابتدایی اثر حرکت می‌یابد. این بخش یک فرود کوچک به لحاظ ریتم و زمان منجمد گذشته( تعلیق) در هویت درون متنی داراست، به جهت ایجاد فضایی خالی (سکوت موسیقایی) که عطفی را در بخش چهارم نشانه رفته است(شعر از خزه تا به عشق). از این لحاظ که در این شعر بخش لغزنده و گذرایی از اِروتیسم تحلیلی و کم‌رنگ و پراکنده که در قبل حاضر شده بود ناگهان به ظهوری شفاف می رسد و خط چین اندیشه‌های گذشته را کامل می‌سازد.

شعر "از خزه تا عشق"، دقیقا نقطه‌ی عطفی‌ست نهایی در کل نوشتار که پس از آن در یک تابع با تعریف همسان تا ابتدا و انتهای کتاب قابل تعقیب است و در نهایت این فضا در ادامه، تنها بخش مختصری از روایت آمرانه، توضیحی و اندرزوار که در هستی کل اثر جاری‌ست  را، قوی‌تر دنبال می کند.

 

از آنجا که اشعار این کتاب انتخابی‌ست از میان اشعار چندین سال، گستره‌ایست از اِتودهای پخته در بستر حجم در آن سال‌ها. در قسمت اول بخش دوم کتاب (در برابر شمعون) گردشی‌ست در اتمسفر ادبیات افسانه‌ای - آیینی، و این استحاله نیز همچنان با وفاداری و رجعت به طبیعت‌گرایی تا پایان ادامه می‌یابد.

 

 

ضمیمه

 

ساخت شعر شجاعی از نهفت کردن عناصر ملموس در هاله‌ای رومانتیک - سمبلیک حاصل می‌شود و شاعر در عین بلوغ و اشراف، تلاش چندانی در تصحیح آنچه خطور برق‌آسا به ذهن است نمی‌کند (حجم ناب)، چراکه فن خود را به مدد دو ابزار حسی بروز می‌دهد که همانا یکی طراحی نوعی دلنشین و قابل کشف از نهفتیدن است و دیگر اشراف به فرم و قالب و قاب که توامان زبانی رقصنده و روان را به خدمت می گیرند و توانشی زیرکانه در ارتقا و خلق با کلیتی مدرن را حاصل می‌کنند. شجاعی بر اثر دلالت نمی‌کند، بلکه مخلوق شعری آزاد را که مدام در سیر تکاملی شعر او تولد می‌یابد در حرکتی آرام و روایی در مخاطب رها می‌سازد تا تاثیر و هدف را همواره با عطشی از درکی سریع و صریح در او ایجاد کند.

 

 به محمود شجاعی :

 

این نوای خیس

كه حس خون تازه مي‌دهد

هجوم آغاز است

تا ناخداي بادها داغ و گردنده

رها کند این شکوفه را

که بوی واپسین دقیقه می‌دهد

بر آبهای عجول ِ مسدود

 

  

 

 کیارش سندسی - مرداد 86

 

 

 

 

 افزودني :

 

1- اين تاخير، به خاطر آماده نبودن مجموعه نبود، براي آن بود كه بتوانم كار را از ساحت فردي به شكلي گروهي نزديك كنم؛ كه حقيقتن كار جمعي كردن، در هر اندازه‌اش، توي مرام قوم ما، كاري‌ست فرسخت.

2- كتاب را انتشارات پنجاه و يك، كه تا آنجا كه مي‌دانم مال آقاي الهي‌ست، در آورده به سال هزار سيصد و پنجاه و نه و يكي از كتابهاي آن مجموعه‌اي‌ست كه توي اين‌سال با هم منتشر مي‌شد ( از كتابهاي ديگر اين مجموعه‌اند: "ساحت جواني" ِ هانري ميشو به ترجمه‌ي الهي و "نامهاي بسيار" ِ فيروز ناجي و ... ). شعرها، آن‌طور كه اول كتاب نوشته، برمي‌گردند به 1341 تا 1349.

3- من اصرار دارم كه ميان اين شعرها و آنچه به نام "شعر حجم" شناخته شده، فرقي اساسي وجود دارد. شايد اطلاق "شعر ديگر" به مجموعه‌هايي از اين دست، براي طبقه بندي، مناسب‌تر باشد.

4- براي من مايه‌ي مسرت است كه اين مجموعه‌ها، هرجايي و به وسيله‌ي هركس، با همين شكل بازسپاري شود. اصلن بن‌مايه‌ي كار همين بوده، كه اين‌ها خوانده شود. به قول آقاي اديب سلطاني، كه ابتداي هملت هرگونه برداشت و اجراي از اثر را بي‌اجازه و بااجازه مجاز شمرده؛ لينك دادن به اين كتاب‌ها هم، بي‌اجازه و بااجازه، رواست؛ به شرط آن‌كه از يك كتاب‌خانه‌ي الكترونيكي توقع اين را نداشته باشيم كه فايل‌هاي خام‌اش را در اختيارمان بگذارد.

5- از دوست عزيزم كيارش سندسي، كه زحمت نوشتن اين پيش‌آورد را بر كتاب نوشت سپاسگزارم. بناي من اين است كه در كنار هر يك از اين كتاب‌ها، يك يا چند متن مرتبط بيافزايم، بر سبيل نقد يا معرفي و اميد دارم كه بتوانم به همكاري و هم‌فكري‌ي دوستان، اين‌جا را از اين شكل تك‌صدايي، به ساختي چندصدايي نزديك كنم و صميمانه دست هركس كه علاقه‌مند به همكاري‌ست را مي‌فشارم.

6- از آقايان حامد هاتف، افشين توحيدي، مرتضا فخاريان، كاوه بهرامي و احمد حميدي به سبب هم‌دلي و هم‌نوايي‌شان، بسيار سپاس‌گزارم.

 

 

 

 به كلامي‌كه مرا مي‌خواني  

  مي‌پذيرم  

  مي‌پذيرم كه ميان دو سنگ بنشينم  

  و با ساقه‌ي باريك زنبقي  

  نفس بكشم.

 

  - از شعر "گردانه براي زلفهاي دن‌كيشوت" -

 

 

از آبي‌ ِ نفسهاي كوتاه - محمود شجاعي

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت |

بین ایستگاه قطار، یک آدم دیدم بیست ساله ریش جوگندمی. گل‌های جوگندمی می‌فروخت، یا مجانی می‌داد. پرسیدم، مجانی چرا؟ گفت، برای دعا. گفتم خب. مثل همیشه، وقتی که نمی‌فهمم. فهمید. گفت، اهل کجایی؟ گفتم، بی‌بیان. گفت آنجا هم انگشتر جوگندمی می‌فروشند. گفتم، برای دعا حتمن. گفت نه، برای کشتن جادوگرها پول جمع می‌کنند. گفتم، یعنی چه؟ گفت، خودت می‌دانی یعنی چه.

 

ضمایر، علی مراد فدایی‌نیا – نشر سالی، 1383

 

 

 

 

 

برج‌هاي قديمي – علي‌مراد فدايي‌نيا

 

 

 

 

"حسن میرعابدینی" توي كتاب "صدسال داستان نويسي"، این‌ گونه‌ی داستان را – برخورد با شکل‌های زبانی و فرم که عطفش می‌دهد به سوررئالیسم و اگر تعبیر من را بخواهید از حرفهای او، می‌گویم برخورد ساختارگرایانه با ادبیات داستانی و شاید جاهایی کشیده شدن‌اش به پساساختارگرایی- برآمده فضاهای "زوارزاده" و "گلستان" می‌داند. من از "زوارزاده" چیزی نخوانده‌ام.

آشنایی‌ام با "فدایی‌نیا"، بر می‌گردد به جستجوی نوپایی که داشته‌ام توی ادبیات داستانی‌ی دهه‌ی چهل و پنجاه. گویی‌که، به نظر می‌رسد، وضع نشر، اين سالها، در داستان بهتر از شعر باشد، می‌شود "سنگر و قمقمه های خالی" ی بهرام صادقی را خواند، خروس ابراهیم گلستان را پیدا کرد، از چوبک چیزهایی هست، از عدنان غریفی هم، و "یوزپلنگانی که با من دویده اند" را. اما فدایی‌نیا را نمی‌شناختم، تا اینکه یک جایی اسمش را دیدم و تکه‌ای خواندم، و بعد دیدم که توی سايت "دوات "، قسمتی از "ضمایر" هست. بعد که گشتم، "ضمایر" را پیدا کردم که سال هشتاد و سه، خانم خدیوی، زحمت چاپش را با نشر سالی کشیده، و بعد هم یادم آمد، یکروز کتابی را ورق می‌زدم، اسمش بود "میم، خواب نامه‌ی مارهای ایرانی" که ثالث در آورده سال 85؛ که نویسنده‌اش متولد 1325 است و مسجدسليمان، ساکن نیویورک. و حالا می‌دانم، که چند کتابش هم، آنجا چاپ شده، از جمله طبل، و همین میم. دیگر که، پی‌گیر که شدم، یکی از دوستان، "حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج" را برایم آورد، که زمستان چهل و نه چاپ شده، به قول آتشی، «داستان – همچنان‌که باید باشد – داستان نیست، ضد داستان است، تداوم ظاهری و پیوند ماجرایی ندارد، هر پاره‌اش خود قصه‌ای‌ست، از درون، گاه هر چند خطش و در مجموع تمام نوشته، در اتمسفر طنزگونه و شاعرانه و تا حدودی ملانکولیک وحدتی داستانی می یابد، منتها داستانی از درون که تنها سایه‌هایی گذران از خارج، از زندگی واقعی، بر آن می‌افتد...» - مجله‌ی تماشا، شماره‌ی 66 – ، چندبار خواندمش، به یکی گفتم، این را می‌شود از هرجایی شروع کرد، و یکبار هم، تکه تکه، از اتفاق، خطوط و سطرها را کنار هم گذاشتم، چه شد؟ من نمی‌توانم بگویم که داستان چه باید باشد، اما می‌توانم بگویم که چه چیز داستان نیست، شعر نیست. هرکس می‌تواند بگوید که چه چیز را، چه‌گونه تعریف می‌کند؛ تعاریف فرق داشته باشد، معنی‌اش این نیست که یک تعریفی درست‌تر از آب درآمده، من این را می گویم. مثلن که آقایی، هرکس، می گوید فلانی داستان نویس نیست، شاعر است و یا نه این است و نه آن، که شطح می‌نویسد، که سر ندارد، ته ندارد؛ مثالهای نغز می شود زد، مثلن به آن آقا می‌گویم آیا "جاده ی فلاندر" داستان است؟ و می شود هم درباره ی "پدروپارامو" پرسید. اصلن لازم نیست، سخت گرفت، و به سراغ بارتلمی، یا بوکوفسکی رفت. من می‌گویم این حدود را، منی می‌گذارم که می‌خوانم، می‌توانم چیزی را در این ظرف بگذارم، ظرفی که پیشتر شکل‌اش را تحدید کرده‌ام، و یا آن ظرف را بردارم، کران را بر متنی که پیش رویم گزارده‌اند، بگذارم، که البته این ظرف، ممکن است مظروف دیگری در خود نگنجاند. به هر حال من با این حرف "شمیم بهار" موافقم، وقتی می‌گوید " چرا نباید هرکس حکایت خودش را بنویسد؟ "؛ وقتی هرکس حکایت خودش را می‌نویسد، قواعد رنگشان می‌بازد، می‌تواند که این‌طور باشد، آن‌وقت می‌شود از ادبیات مدرن حرف زد، که صداهای زیادی هست، كه يك صدا نيست، گاهی شنیده می‌شود، از آن هرکس که باشد، می‌تواند از آن کس دیگری هم بشود؛ اما یک ارگان نیست، که اجزایش، و چگونه‌گی‌ی چیدمان ارکانش، از پیش آمده باشد، که شما بتوانید به اجرایی خاص نسبت بدهید، که تباری خاص را به یاد می‌آورد؛ گویی‌که با سخت‌گیری‌ی بیشتر، و یا دقت، می‌توان تباری را در متنی جستجو کرد، که مثلن می‌رساند گاهی به جویس، یا به پروست، و این‌ها یقینن با هم فرق دارند، اما کسی می‌تواند بگوید مگر چند نفر، توان خواندن داستانی مثل "اولیس" را دارند، یا تعداد آدم‌هایی که پروست را نیمه‌کاره رها کرده‌اند، چندین برابر آنانی‌ست، که تمامش را خوانده‌اند. این نقد تا آنجا قابل دفاع است که می‌گوید این متنها، اینطور تبدیل می شوند به متونی دانشگاهی صرفن، که مخاطبی مجبور ِ رزمجو دارد؛ و آن‌وقت که : کارکرد ادبیات این است؟ من برخورد بورژوامنشانه‌ای را پیش می‌کشم، هر طبقه، نیازهای خودش را دارد. این جایی‌ست که روشنفکر هم، در طبقه‌ی خودش قرار می‌گیرد، که نیازهای خودش را دارد – اين قاعده‌ي هضم روشنفكر هم براي خودش جرياني‌ست -. نگاه چپ در ادبیات، ظریف‌تر است. "لوکاچ" را ببینیم، وقتی می‌نویسد «نمایش زنده‌ی انسان جامع امکانپذیر نیست، مگر در صورتی‌که نویسنده آفرینش تیپها را هدف خود قرار دهد. این امر مستلزم پیوندی ناگسستنی میان انسان خصوصی و انسان زندگی‌ی عمومی‌ی جامعه است.» -جامعه‌شناسی رمان، مقدمه – و وقتی دیالکتیکی را که او تاکید می‌کند، ببینیم، بحث دامنه‌داری می‌آوراند، که هر گونه‌ای را می‌توان در نظریه‌ای ادبی جای داد. اینطور سرنخ گم می شود. من نمی‌توانم، این صورتي که "فدایی‌نیا" انتخاب کرده را، صرفن، آن‌طور که "میرعابدینی" می‌گوید، هذیان‌گویی، و از جانب جناب راوی‌ای بدانم مصروع يا اصم. چه‌گونه، این‌گونه می‌شود، از کنار شکلی گذشت؟ و آن فرم را سپرد به پریشان‌گویی‌ای، منقطع، که منطق درونی ندارد، که زمان درونی ندارد؟ این عادت را نمی‌فهمم، که چرا، خیلی‌ها، می‌خواهند هرچه را که دیریاب است، که سخت‌یاب است، نسبت بدهند به پریشانی، به مغلق گویی، به دشوار نویسی، از همان جنس تقسیم‌بندی‌ای که "نوری‌علا" هم می‌آورد، و شعر مشکل‌گو را می‌سازد.

 

 

از پله‌ها مي‌آمدم.

براي آمدن به اداره به سرعت مي‌آمدم. افتادم. يك‌باره بدن چپم افتاد. و افتادم. بدطوري.

همين‌كه گفتم. اول افتادم بعد ديدم، ديدم كه بدن چپم ديگر درد مي‌كند. وقت داشتم – بلند شوم؟ از اين افتادنم جلوگيري كنم؟ گفتم حتمن تقصير ديشب است. گفتم حتمن خرابكاري‌ي ديشب بدن چپم را از كار انداخته‌ است. به همسايه كه رسيده بود. فقط لبخند زدم گفتم چيزي نيست. گفتم مي‌توانم برخيزم. حواسم نبود سر خوردم. همسايه برگشت. رفت. گفتم اگر برخيزم به اين افتادن اعتراض كرده‌ام. گفتم اگر بنشينم، يعني بيافتم، همين‌طور كه افتاده‌ام، چه مي‌شود؟ همين‌جا تا مي‌توانم بيافتم، تا ببينم بدن چپم چه كار مي‌خواهد بكند. شلوارم زخم شده بود، روي زانو. من نگاه كردم ديدم اداره‌ام دارد دير مي‌شود – ديدم هيچ تعهدي ندارم تا به اداره بروم – به رييسم مي‌گويم من آمدم بيايم. خيلي سريع هم آمدم، اما بدن چپم ناگهاني‌ ايستاد، ناگهان نخواست كه ديگر برود.

 

                                                                                   

از "حكايت ارديبهشت بيست و پنج"

 

 

 

به هر روی، وقتی خواستم آن كتاب – حكايت هيجدهم ارديبهشت بيست و پنج - را آماده‌ی اینجا کنم، نسخه‌ی pdf اش را جایی، پیدا کردم. و البته دیدم که توی سایت "ماني‌ها" هم، کتاب هست. زحمت کم شد، فقط ماند مقایسه، که ببینم، جایی، افتادگی‌ای، اشتباهی، توی تایپ دوباره، پیش نیامده باشد؛ که جز اندکی، نبود و آن کم هم، دوباره‌کاری‌ی مرا نمی‌خواست. همان نسخه  را، با ذکر جایی که خانه اش بوده، اینجا بازسپاری می‌کنم، به همراه آوردن شناسنامه‌ی کتاب که :

این کتاب هم، مانند همه‌ی کتابهای "فدایی‌نیا" پیشکش شده به "آقایم ابراهیم". توی صفحه‌ی اول، پایین جایی که عنوان آمده، نوشته " کتاب آهو – ا ". و که چاپخانه‌ی فاروس کتاب را در آورده، زمستان چهل و نه.

اما،

" برج‌هاي قديمي "

 

 

ما نخواستيم. هرگز ما نخواستيم از اوج كوه، آفتاب ببينم، ما نخواستيم به دشت برگرديم و باد و دشت ببينيم، ما نخواستيم. چطور توضيح بگويم كه تو، همين تو، شكسته شوي. كه تو، خودت را بدبخت حس كني. ما گناهكار بوديم، كه در شكم اين خشكي، چال شديم. چگونه جرات مي‌كني بپرسي هنوز زير باران خيس نشده‌يي. چكار مي‌توانم بكنم ابله ابجد خوان. چگونه مي‌افتي اين كنار، كه مثل سنگسار شده‌يي، حاجت از قضا و قدر بخواهي، درماندگي از آن رفتارهاست، كه سنگ مي‌كند. مثل حيرت. مثل دقه‌يي از غروب. مثل بهمني كه هرگز بي‌خبر مانده است.  

 

                                              از داستان "پلك"، "برج‌هاي قديمي"

 

 

مجموعه‌ی دیگری هم هست، این را هم، یکی دیگر از دوستان، برایم آورد، نفسش گرم.

مجموعه‌ی حکایات پیوسته‌ی علی‌مراد فدایی‌نیا، به نام " برج‌هاي قديمي " که مجموعه داستانی‌ست. به نگر من – و اذعان عنوان كتاب- ، داستان‌هایی‌ست، اگرچه جدا از هم، داستان کوتاه‌وار آمده‌اند، اما ارتباطی درونی دارند با هم. این هم به سال پنجاه در آمده.

کتاب را، تا آنجا که امکانش بوده، همانطور که چاپ شده، باز تایپ کرده‌ام. این را می‌گویم که نشانه‌گذاری‌ها، همه از آن مولف است. اگر جایی فکر کردید، نقطه‌ای اضافه یا کم است – با اینکه نمی‌گویم که ممکن نیست در تایپ کردن اشتباهی بوده باشد، چه از آن تایپیست که روز اول کتاب را از نسخه‌ی خطی لابد، به این شکل در آورده، و چه از من ! – یاد آور می‌شوم، که انتخاب نویسنده این‌گونه بوده. دیگر که این متن، چونان هر متنی، آوای درون خودش را دارد؛ آوایی که گاهی دورتر است، گاهی دور.

 

 

شما واقعن نبوديد

            شما مي‌خواستيد پيوند داشته باشيد، خوب! شما آماده بوديد، خوب! رفتيد و رفتيد و كوفتيد و كوبانديد، خوب.

            اما من، منحني‌تر ديدم. اما  اين شما نبوديد. باور كنيد شما، شما نبوديد. من بهتر خواب رفتم. شما، شما نبوديد. آرواره‌هاتان تكان مي‌خورد. پوستتان برمي‌گشت. گوشتتان كنده مي‌شد. اما- واقعن نبوديد. شما هيچ‌گاه نبوديد.

                                   

از داستان "گرياني نامها در باروي خاطره"

 

 

 

پي‌نوش –

1- این را بگویم، که توی "این شماره با تاخیر" ِ2، که "م.طاهر نوکنده" در می‌آورد، داستانی از"فدایی نیا" هست.

2- تازه‌تر هم، توی "نوشتا"ی دوم، چیزی از "فدایی‌نیا" دیدم.

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1386/04/10 و ساعت |

در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن،‌ قدرت و ايماني خلل‌ناپذير و مافوق بشري مي‌خواهد.

- فروغ فرخزاد-

 

 

 سرابهاي كويري - منوچهر شيباني

 

 

 

 

1- يك توضيحي هست، تاكيدي، كه بايد باز هم بگويم، شايد. من نخواسته‌ام اين‌جا را، كانوني بسازم براي انعكاس جريانات "شعر ديگر" و "شعر حجم"، صرفن؛ توي دهه‌هاي چهل و پنجاه. بلكه خواست من، اين بود كه فضاي بازخواني‌اي از جريانات و انشعابات "موج نو"ي ادبيات ايران، كه در شعر درخشنده‌گي‌ي بيشتري داشت را، براي نسلي كه چيزي از آن مجموعه، هرگز به دستش نرسيده، جز چند دفتري از شاعراني كه همه مي‌شناسيم، ايجاد كرده باشم؛ كه شايد از اين بازخواني‌ي دوباره چيزي بيايد. و ديگركه اين ميراث گم شده، بازيافت شود. گويي‌كه نمي‌توانم انكار كنم، انتخاب اين‌كه كدام مجموعه‌ها به اين فضا سپرده شوند، برمي‌گردد به نگاه من به شعر و سليقه‌ي من در شعر. اما اين سليقه و نگرش، با سليقه و نگرشي كه مثلن، يكي دو سال پيش ديده بودم، توي وبلاگي، شعرهاي همه‌ي "حجم"ي‌ها و شعر "ديگر"ي‌ها را به انتخاب، علي مومني و حميد شريفي‌نيا، آورده بودند فرق دارد. و با نگاهي هم كه سايتي چون ماني‌ها را، راه مي‌برد.

اين شكل شدن اين كتاب‌داني، بيشتر به خاطر اين است كه اين شعرها، بيشتر مهجور مانده توي اين سالها. شما مي‌توانيد توي كتابهاي جديد نمونه برداري از شعر معاصر ايران، از جنس كتاب مرتضي كاخي يا محمد مختاري يا علي باباچاهي،‌ ببينيد كه چه‌طور نمي‌شود هيچ شعري في‌المثل از بيژن الهي يا حميد عرفان و ديگران پيدا كرد، اما از گمنامي كه تنها يك مجموعه‌ي نه چندان شاعرانه، باقي گذاشته، شعري مي‌توان خواند ! اين‌كه چه انديشه‌اي پشت اين انتخاب‌ها بوده و يا هست، موضوع سخن من نيست؛ بلكه تحير من از آن است كه از كسي چون فيروز ناجي، چرا نمي‌شود جايي چيزي خواند؟!

حق‌اش آن است كه بگويم، فقدان متوني از جنس تئوري شعر، توي اين سالهاي ما، كه فلسفه و نقد ادبي، اين‌طور مورد توجه جريان روشن‌فكري قرار مي‌گيرد، تنها به خاطر نوعي برداشت كه ادبيات و شعر معاصر ما را عقيم مي‌داند، نيست؛ بلكه بيشتر خلاء- اي‌ست برآمده از در دسترس نبودن خيلي از اين متون. چطور مي‌شود نگاهي انتقادي را در فقدان تاريخي، نسبت به يك جريان ارايه كرد؟ وقتي نمي‌توان متني را احضار كرد و پيرامونش انديشه‌ ورزيد، چه براي منتقد و چه براي مخاطب، مساحت بازي‌اي وجود ندارد. همين است كه وقتي دقيق مي‌شوم، مي‌بينم توي اين سالها بيشتر پرداختي كه در حوزه‌ي تئوريك شعر صورت گرفته، بر مي‌گردد به نيما و شاملو و كساني كه اثرشان در دسترس عموم بوده؛ وگرنه نمي‌شود از شاعري حرف زد كه جز محدودي، كسي اسمش را حتي نشنيده.

به هر روي، اين پرداختن من به اين كار، كمينه براي آن است كه اين فقدان كمي پر شود، تا مگر دوستاني كه اهل نظر و فكر هستند، دستشان برود كه چيزي بگويند يا بنويسند، تا اين آينده‌ي مه‌آلود شعر ما، كه فروغي داشته زماني، دوباره روي شادابي ببيند. و من به اين اميد،‌ ايمان دارم.

 

 

كه سرانجام

 

                             سرزميني مسخرم شد

                             كه شخمزار هوس ديگران بود

                             و پهنه‌ي سم‌ضربه‌هاي ديگرتران

                                     

                                      اي دژ در به در دالان به دالانِ

                                                                   هزار دروازه

                                               

                       

                                                - از شعر چاهسار، سرابهاي كويري؛ منوچهر شيباني  -

 

 

 2- اين مجموعه‌ي " سرابهاي كويري " منوچهر شيباني را، از توي كتابخانه‌اي توي همين شهر، كسي – دوستي – برايم بيرون كشيد، آورد. شعرهاي متاخري‌ست به نسبت از شيباني توي دهه‌ي پنجاه. كتاب شناسنامه ندارد، تنها نوشته پشت جلد « مركز پخش. انتشارات آبان – شاهرضا بازارچه كتاب؛ قيمت 125 ريال » حالا اين انتشارات آبان كجا بوده، نمي‌دانم؛ پي‌گيرش هم نبودم. جالب اما اين‌ست كه حتي تيراژ را هم ننوشته هيچ‌جاي كتاب و سال چاپ‌‌اش را هم. من از توي پيش‌گفتاري كه " مرتضي بوذري " نامي، كه نمي‌شناسم؛ نوشته بر كتاب فهميدم كه حدود نوشتن اين شعرها مال كي بوده. چاپ كتاب را " شمس لنگرودي " توي " تاريخ تحليلي شعر نو"، 1356 آورده؛ اما جايي راجع به اين كتاب ظاهرن، حرفي نزده. البته قبل‌تر توي بررسي‌اش از دهه‌ي سي تا چهل از " شيباني " حرف زده. كسي بخواهد، مي‌تواند بيشتر، آن‌جا و لابد جاهاي ديگر، كه من يادم نمي‌آيد و اين چند وقت هم دنبال‌اش نگشته‌ام، چيزهايي پيدا كند. براي شخص من، اين‌كه بخواهم بدانم كه سيروس طاهباز، مثلن يا باباچاهي و يا ديگران، از شيباني يا شعرش چه گفته‌اند، چندان حايز اهميت نبوده اما حتمن جاهايي، حرفهايي هست كه شايد خواندني هم داشته باشد؛ اگر كسي سراغي دارد، به من هم برساند، سپاسگزار خواهم بود.

 

 

 

 

            تو، به كار خود

          مه به راه خويش

                             دو جاده

                             دو مارپيچ

                   تا دامن افق

                   بر سينه‌ي كوير

          برخوردها، بريدن‌ها

                             و باز به هم پيوستن‌ها

                   اصطكاك. . . . . احتراق اصطكاك

                                      تو به كار خود

                                      من به راه خويش

                                                                       

 

                                                - از شعر همرهان، سرابهاي كويري؛ منوچهر شيباني -

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1386/03/13 و ساعت |

« در ادبيات، پرسش‌هاي مربوط به واقعيت يا حقيقت، تابع هدف‌هاي اوليه‌ي توليد ساختاري از واژگان است كه غايتي جز خود ندارد؛ و ارزش نشانه‌اي‌ي نمادها هم تابع اهميت آنها به مثابه ساختاري از نقش‌مايه‌هاي متصل به يكديگر است. چنان‌چه ساختار كلامي‌ي خودمختاري از اين دست داشته باشيم، مي‌توانيم آن را ادبيات قلمداد كنيم؛ چنان‌چه فاقد چنين ساختار خودمختاري باشيم، با زبان مواجهيم، يعني واژگاني كه به گونه‌اي ابزاري به‌ كار گرفته شده‌اند تا به آگاهي انسان براي درك چيزي ديگر يا انجام كاري ديگر كمك كنند.» - كالبدشكافي نقد، نوتروپ فراي

 

 

 

 

نفس زير لخته‌گي – احمدرضا چه‌كه‌ني

 

 

 

 

 

-         مساله‌ي شعر نيست فقط.

-         نمي‌دانم.

-    يك‌جور هويت‌سازي‌ست،‌ انگار. دنبال تبار گشتن،‌ دنبال خود. شبيه‌ " اين منم" مي‌ماند، توي مرحله‌ي آينه‌اي كه لكان مي‌گويد، اينطور نيست؟

-    اين‌طور نگاه نكرده‌ام. قبول دارم،‌ مساله‌ي هويت هست، اما، اين‌كه كدام من هست...، يادم نمي‌آيد توي آينه، نگاه كرده باشم،‌ خودم را تشخيص داده باشم،‌ بيشتر شبيه است،‌ همان است،‌ اين هم نيست.

-    اين‌كه تاريخ پنهان هست،‌ حرف ندارد؛ اما خودش چيزي را، يك چيزي را پنهان مي‌كند،‌ هر پيدايي، يك چيزي را، هر چيزي را، آن چيز را،‌ روي آن چيز،‌ چطور مي‌شود گفت،‌ يك جور سوار شدن روي چيزي، كه آن چيز را پنهان مي‌كند‌، حالا كه چه چيزي،‌ شايد بيشتر ذهني، احساس مي‌كنم،‌ اين‌طور باشد، يعني يك‌جايي، دستي، هر دستي، اجازه مي‌دهد، گويي كه تو فكر مي‌كني خودت، گويي كه تو خودت را، مرارت خودت را، زحمت خودت را،‌ اما آن دست،‌ نمي‌گويم جبر،‌ تقدير، يا هرچه از اين دست، شايد تاريخ،‌ كمي بر مي‌گردد به جان، به روحي كه هگل مي‌گويد، كه خيلي دست‌مالي شده، مي‌دانم، اما چه مي‌شود كرد!

-    فكر كرده‌ام،‌ تاريخ‌نگار يعني چه؟، اين تركيب از كجا در آمده. ببين، اين وضعيت، خيلي شبيه، همان اتفاق‌هاي توي ادبيات داستاني‌ي امريكاي لاتين را مي‌ماند. بگذار كنار گفتگو در كاتدرال يوسا،‌ يا سور بز، يا گرينگوي پير و پوست انداختن فوئنتس، اصلن خود همان، تازه نه رئاليسم جادويي، سوررئال جادويي، به آزاد مي‌گفتم، كتاب‌خانه‌ي ملي را بر مي‌دارند از سي‌تير، مي‌برند به يك قبرستان بزرگتر، بعد يك سري كتاب، نابود مي‌شود، گم مي‌شود توي جابه‌جايي، جالب نيست؟، بيچاره‌ ما كه بايد به عرب‌ها بخنديم، كه چرا كوفت مي‌ريزيد روي گورها تا استخوان‌ها از بين بروند، و دوباره بشود از همان قبرستان استفاده كرد، توي شريعت، حرام است،‌ چرا نمي‌فهمد وهابيت؟،  البته مساله‌ي ديگري هم نيست – اين "نگار" خيلي مي‌رود روي اعصاب آدم، اصلن يعني چه نگار،‌ نگاشتن،‌ تاريخ را مي‌شود نگاشت؟!، تاريخ مي‌ريزد فقط، گم مي‌شود، مي‌شود يك چيز ديگر، يك چيزهايي كه نبوده،‌ مي‌شود بوده، نه آن‌كه چيز ديگري بشود، گم مي‌شود، مي‌ريزد، تاريخ‌ مي‌ريزد... ساده‌ نيست،‌ پيچيده هم نيست، كسي سكوت مي‌كند، كسي گم مي‌شود، كسي اعتنا نمي‌كند،‌ كسي مي‌ترسد و هزارتا چيز ديگر....

-    يك‌جور دور، مي‌داني، مي‌چرخد، مي‌افتد به تو، آن جهت كه تويي،‌ عقربه كه نشانت مي‌دهد، تو را نشان مي‌دهد،‌ فقط تو را هم نشان نمي‌دهد،‌ خيلي‌ها را نشان مي‌دهد، تو خودت را مي‌بيني، مي‌گويي " اين منم"، اين من كه مي‌گويي،‌ اوست. " او" هم خيلي‌ست. همين است، اين‌جا، وصل است به لكان، " او خيلي" ست، مي‌رسد به خوانشي، كه از هگل، تو يا من، وصل مي‌كنيم به هگل، مي‌رسد آن‌جا، منظور دارم، مي‌فهمي؟

-    يعني چاره‌اي نبوده؟، اين را مي‌گويي،‌ اين‌كه كاري نمي‌شده كرد؟، اين را مي‌گويي، قبول دارم، حرفي ندارم، يك‌جور گذار بوده، سخت بوده، سخت‌تر هم مي‌شود، اما هميشه گذار بوده، از انقلاب كبير، به انقلاب صنعتي، به اكتبر سرخ، به حصر استالين‌گراد، از مشروطه بوده، به بيست و هشت مرداد، به دي پنجاه و هفت، اين را مي‌گويي، تا خرداد هفتاد و شش، يا برج‌هاي دوقلو، اين‌ها هم نيست، يك‌چيز ديگري‌ست. نمي‌دانم.

-    نه، اين را نمي‌گويم؛ نگاه كن‌: يك‌جور پا درمياني‌ست، يك‌جور پل، او را به تو مي‌رساند، آنها هم از همين پل،‌ از مشابه اين پل‌ها، مي‌رسند به جايي، پلي كه البته، جايي زده مي‌شود، كه آن‌جاست،‌ از هزارجاي ديگر،‌ آن‌جا را بر مي‌دارد، وقتي جايي را بر مي‌دارد،‌ يك‌جاي ديگر را حذف مي‌كند، هزارجاي ديگر را حذف مي‌كند، اين را بايد ديد، " آن دست"،‌ هر دستي‌ كه هست، خيلي‌ست، اثر مي‌گذارد، اثر كه مي‌گذارد، يك راه مي‌گشايد، بعد دوباره  نگاه كه مي‌كني، به آينه كه، ديگر نمي‌گويي " اين منم"،‌ مي‌گويي " اين هنوز، اين من هنوز،‌ اين انگار هنوز منم"، فرقش اين است، مي‌فهمي؟

 

  

از آن دست گفتگوهايي‌ست، كه آدم، گاهي كه گاهي مي‌شود هميشه،‌ با خودش دارد، تا گشايش، چيزي را برساند به خودش، بفهمد، توضيح كه مي‌دهد مي‌فهمد، يك‌جور كنش، كه راويانه هست، اما طرح ندارد، سر ندارد، ته ندارد، سر و ته‌اش را بگيري، بكشي توي تاريخ، توي همه‌ي تاريخ،‌ كش مي‌آيد،‌ اما مي‌آيد.   

برويم سر داستان خودمان...

نمي‌خواهم زياد بگويم، يك‌روز مي‌خواستم، همين تازه‌گي‌ها، براي كسي، هر دوستي، بگويم چطور مي‌شود،‌ كه اين حذف‌ها مي‌شود، وقتي لاي اين كتاب‌ها،‌ توي اين اسم‌ها، اوراق مي‌شوم، كلافه مي‌شوم، به اين‌كه هيچ حافظه ندارد اين قوم، عجله دارد و توي اين سراسيمه‌گي، حافظه‌اش را گم مي‌كند، نمي‌خواهد به ياد بياورد انگار، يا حتا فراموش كند، مي‌گذارد توي پرانتز، جايي توي خلاء ذهن‌اش، چون هر كاري، كه يك عمر وقت بخواهد، وقت بگيرد، ته‌اش چيزهايي به اين قوم نمي‌رسد، و ته‌اش، كساني مي‌آيند، كه، - چه‌قدر اين دم شمردن، بي‌خود وام گرفته‌ي خيامي‌ي اين قوم، خامي‌ست، - از ما نيستند، ما نيستند، آن‌هايند، و آن‌ها هم، ياد نخواهند داشت، كه پدرهايشان، و پدرهاي پدرهاي‌شان، داستان به همين ساده‌گي‌ست، ما پدرهاي‌مان را نمي‌كشيم، كه وقتي بيايد بتوانيم از پسا-اديپ حرف بزنيم، نفرت‌مان آن‌قدر ترس برداشته و زخمي‌ست، كه رعب است بيشترش، همين كه مي‌شود سكوت، يا فرار، چون بهايي، هر بهايي را پرداختن، ساده نيست، فكر مي‌كنم؛ و به گفتن كه مي‌آيم، خيلي پرت مي‌شود، آشفته مي‌شود، حال عصب دارد، حالا بماند كه فكر كردم، از اين ضرب‌- آهنگ بگذرم،‌ برسم به خود شعر، يا نقد، يا تحليلي، چيزي، كه اين همه ژكيدن و ژاژ نباشم ، اما اين، خالي ازين عصبيت بودن مي‌خواهد، كه گشاده بايستم به اين دست بردن، و شايد اين‌جا هم، جاي‌اش نباشد، كه نيست هم...

 

تازه‌گي‌ها، يك ماهنامه‌اي در مي‌آيد، " نوشتا "، آن‌ها كه اهل‌اند، مخالف و موافق، مي‌دانند، شماره‌ي دوم اش را هم، چند روزست آمده، - انگار گرگان را آورده‌اند تهران –  و كنار چيزهايي گذاشته‌اند، از قديم و جديد "جريان ِ ديگر"، كه يك خطِ چهل ساله شده، پنجاه ساله حتي، و خيلي لذيذ بود، ديدن شعرهايي از "بتول عزيزپور"، "مينا اسدي"، يا "مجيد نفيسي"، كه جداي از هر چه بودن‌ شعرشان، ديدن زنده‌گي‌ي اين آدم‌ها، هنوز، هيجان دارد، هيچ نباشد، همين‌اش خوب است، كه اين آدم‌ها را پيدا مي‌كنند، هر طوري، مي‌رسانند، مي‌چسبانند كنار هم، و يادي، زنده مي‌شود، شايد يك روزي، جايي بنويسم، كه اين محفلي‌بازي‌هاي روشن‌فكري‌ي ايراني، را آدم كه مي‌بيند، چندش‌اش مي‌شود بيش‌تر، اما، چه مي‌شود كرد؟

 

 

ديگر كه، اين‌ تاخير بايد باشد، تا ببينم چيزهايي را، كه از كنار و اثر اين كار، بر مي‌آيد. خيلي نديده‌ام البته، بيشتر سكوت بوده، آمار نشان مي‌دهد چقدر اين نوشته‌جات برداشته شده، كم نبوده، و اين سكوت هم، شايد يك‌جور، بي‌اعتنايي‌ست، كه فكر مي‌كنم خودش، گونه‌اي اعتناست. طبيعت اين است كه، خيلي اتفاق افتاده،‌ براي خود من هم، جايي مي‌روم، دنبال كتابي، مقاله‌اي، توي همين فضا، پيدا مي‌كنم، جايي شبيه اين‌جا، هرجا و كنار و بالايش، حاشيه و آن چيزهايي را كه نوشته‌اند ديگران، نمي‌خوانم، يا سرسري رد مي‌شوم، كه آن كتاب را، مقاله را بردارم و انگار دنبالم كرده باشند، بروم؛ اين فهميدني‌ست، براي همين اين تاخير، خير دارد، نه اين‌كه من بخواهم خودم را برسانم، يا هرچه از اين دست، كه بيش‌تر، ديدن اعتناي اين ديگران، كه هركدام‌شان، اگر كسي نباشد، نمي‌آيد سراغ يك اين‌جايي، ديدن توجه‌شان، يا حرف‌ اين ديگران، شنيدن‌اش، هيجان دارد، كه البته بيشتر به گونه‌اي شهوت مي‌ماند، و براي اين، خيلي وقت‌ها، شرم‌ام مي‌آيد، از خودم،‌ از اين حس.

 

 

بگذريم.

برسيم به "احمدرضا چه‌كه‌ني" ،

 

                            

                             « ما تنها

                             جهت‌يابي پرستوها را

                             انديشه مي‌كنيم»

 

 

"نفس زير لختگي "، مجموعه‌ي شعري‌ست، با سي‌ويك شعر، كه شهريور چهل و نه در آمده، هزار نسخه، توي اهواز. جنوبي‌ست آقاي چه‌كه‌ني، و آن اول‌ها، كه اسمش را نمي‌توانستم بخوانم، چند تا شعري، اين‌ گوشه آن‌گوشه، خوانده بودم، خيلي بي‌توجه؛ تا اين حالا، كه كاوه‌ي عزيز، اين كتاب را از هر جايي، ديد، خريد،‌ و برايم آورد،‌ كه اين‌جا سپاري‌ش كنم، و نخواندم‌اش، تا وقت‌اش خودش بيايد، و وقتي آمد، جاهايي برد، كه با آن ديگري‌ها، نرفته بودم، يك سفري هست توي علف‌-جات، شنيده‌ايد حتم، من هم شنيده‌ام؛ خوانده بودم جاهايي كه از تاثير مخدرها نوشته بودند، و آمفتامين‌ها و از همين حرف‌ها كه خيلي سر در نمي‌آورم، اما شعر، براي من، كه حالت همان سفر را مي‌آورد، خلسه‌اي دارد، اين مجموعه، گونه‌ي ديگري از اين دست‌ سفر برايم آورد، كه هيجان‌اش، تا از خود ريخته‌گي، مي‌كشاند. گفتن‌اش ساده نيست. شايد براي هركس، اين‌طور نباشد، من كه خو كرده‌ام به اين انتزاع، شريك مي‌شوم به اين رسم، براي همين، بگويم، راحت‌الحلقوم نيست، كه هر كه بردارد، شيريني و تلخي‌ش را بچشد،‌ بايد توي‌اش دراز كشيد، از بالا و زير، و جابه‌جايي‌ي دروني‌ش را، منطق ارتباطي‌ش را، نه راويانه،‌ كه راوي‌گرانه جستجو كرد،‌ يعني از خود، در خود، من اين‌طور مي‌گويم.

جوري در زباني كه منتهاي‌اش را، مدام در حركت، معوق مي‌كند. نمي‌رساند، كه گشتي دارد، كه آن گشت، خودش، محوري‌ست.

 

 

" در شكوه فلوت عصرانه

بر شيشه‌ كودكي

به جستجوي پناهگاه زيرزميني مي‌آمد

و تكاني از امتداد محو شاخه

تا خط نگاه‌هاي ريخته‌اش

باز مي‌گشت "

 

 

مي‌توان، هر جور ديگر هم، به اين گونه، از اين گونه، حرف زد، نگاه كرد. مي‌دانم، يك انتزاعي هست اين‌جا، كه مي‌رسد به هذيان، چيزهايي كه فهميدني نيست، يا فهميدن‌اش بسته‌گي ندارد، مي‌شود نشست و از اين‌ها، خيلي حرف زد، جايش اين‌جا نيست، برسد روزي، كه از اين دست نگاه، بياندازم دقيق‌تر، روزي كه مجال‌اش باشد.

به هر روي، فكر مي‌كنم، مي‌شود جريان آبستره‌ي موج نو را، اين‌جا توي اين شعرها هم، رديابي كرد. و در كنار خيلي‌هاي ديگر، رساند به يك نگاهي، توي ترتب چند مقاله. شايد لازم باشد، كمي اين را هم، اضافه‌ي اين كار كنم. و تا رسيدن به آن گفت، بايد ازين مجراها گذشت، نه با دو خط و چند خط شعر، و بعد پراكنده گفتن، مثل كارهايي كه اين سال‌ها، چه خام‌دستانه، همه‌ي جريان شعر را، كشانده به همين فضاحت ِ ديدني. تا آن فرصت، حالا به همين قدر بس كنم.

 

 

 

" غم در حصار خرد

و گذر ناگزير ما

از دست نيافته‌گي در خامي‌ تاربسته

به انتظار ريزش‌ِ بخش مانده از بوي جنبش گرم

                                                شخم مي‌شود

                                          شخم مي‌شود

با خيشي بيهوده گردان

در دوام انديشه‌هاي ايستاي سرمايي / سفالين "

 

- نفس زير لختگي، احمدرضا چه‌كه‌ني -

 

 

- يادم هست، چند وقت پيش، توي دي‌ماه، در دندان‌پزشكي نشسته بودم، و به خواندن روزنامه، كه چشمم افتاد، به اين مصاحبه ي با چه‌كه‌ني؛ خواندني‌ دارد، به گمانم، البته نه آن‌وقت با آن دندان ِ درد ! -

 

 

 

         

 نفس زير لختگي - احمدرضا چه‌كه‌ني

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در پنجشنبه 1386/02/13 و ساعت |

 

بنفش تند بر خاكستري - هوشنگ ايراني

 

 

 

 

 

سلاخ بلبل

 

  

1- هنر خروس جنگي هنر زنده‌هاست. اين خروش، تمام صداهايي را كه بر مزار هنر قديم نوحه‌سرايي مي‌كنند، خاموش خواهد كرد.

2- ما به نام شروع يك دوره‌ي نوين هنري، نبرد بيرحمانه‌ي خود را بر ضد تمام سنن و قوانين هنري گذشته آغاز كرده‌ايم.

3- هنرمندان جديد فرزند زمانند و حق حيات هنري تنها از آن پيشروان است.

4- اولين گام هر جنبش نوين با در هم شكستن بت‌هاي قديم همراه است.

5- ما كهنه‌پرستان را در تمام نمودهاي هنري: تاتر، نقاشي، نوول، شعر، موسيقي، مجسمه‌سازي، محكوم به نابودي مي‌كنيم و بت‌هاي كهن و مقلدين لاشه‌خوار را در هم مي‌شكنيم.

6- هنر نو كه صميميت با درون را گذرگاه آفرينش هنري مي‌داند، سراپاي جوشش و جهش زندگاني را در خود دارد و هرگز از آن جداشدني نيست.

7- هنر نو بر گورستان بتها و مقلدين منحوس آنها، به سوي نابود كردن زنجير سنن و استوار ساختن آزادي بيان احساس پيش مي‌رود.

8- هنر نو تمام قراردادهاي گذشته را مي‌گسلد و توي را جايگاه زيبايي‌ها اعلام مي‌كند.

9- هستي هنر در جنبش و پيشروي‌ست. تنها آن هنرمنداني زنده هستند كه تفكر آنها به دانش نوين استوار باشد.

10- هنر نو با تمام ادعاهاي جانبداران هنر براي اجتماع، هنر براي هنر، هنر براي .... تباين دارد.

11- براي پيشرفت هنر نو در ايران بايد كليه‌ي مجامع طرفدار هنر قديم نابود گردند.

12- آفرينندگان آثار هنري آگاه باشند كه هنرمندان خروس جنگي به شديدترين وجهي با نشر آثار كهنه و مبتذل پيكار خواهند كرد.

13- مرگ بر احمقان.

 

 

 

 

                                                          انجمن هنري خروس جنگي

                                                            غريب.شيرواني.ايراني

 

 

 

 

اي مطرب خوش قا قا‏ ، تو قي قي و من قو قو

تو دق‌دق و من حق‌حق تو هي‌هي و من هوهو

 - مولانا

 

اين‌جا نبودم، بودم، فكرم، دست‌هام، درگير بود، درگير پيدا كردن، دلم اين‌جاست. به قول افشين، باستان‌شناسي، همين‌ است، كسي نمي‌شناسد،‌ كسي نمي‌داند، آن‌قدر اسم و شعر و متن ديده‌ام كه براي تمام عمرم، براي تمام نوشتنم، بس باشد، بس نيست اما، من ميانه‌اي با اين باستاني ندارم، ميانه‌ام با همين ميانه‌ست، نه آن‌طرف‌تر، نه دورتر. درگير بودم با چيزهاي ديگري،‌ از همين چيزها، اما نمي‌دانم، چه‌طور مي‌شود گفت!، ساده نيست، صدا كوتاه‌ست، دست كوتاه‌ست، چه چنگكي، اختاپوسي، افتاده روي من، روي خودم، انگار فرو مي‌روم، مي‌آيم بالا، نفس مي‌گيرم، تا مي‌رسم پايين، دارم خفه مي‌شوم،‌ خفقان،‌ شايد، كنار مي‌زني،‌ لايه، لايه، لجن، چربي، چرك، مي‌رسي به چيزي، آن هم نه چيزي‌ست، لنگه كفشي‌ست، كهنه صندوقي‌ست، اما همين چيزها، بعد بيشتر، مي‌روي پايين، غرق مي‌شوي، غريق نمي‌شوي، ساده‌ نيست، توجيه ندارد، حرف ندارد.

يك كتابي هست، " خروس جنگي بي‌مانند"، طاهباز جمع كرده، مرواريد در آورده 1380؛ كتاب ديگري هست، " هوشنگ ايراني"، آتشي مقدمه زده، نخستين – به گمانم – در آورده 1380، من ايراني را از " تاريخ تحليلي‌ي شعر نو" ي شمس لنگرودي، مي‌شناختم و پراكنده، اين‌جا و آن‌جا، اين‌ كتاب، آن مقاله، توي حرف‌هاي رويايي،‌ توي حرف‌هاي ديگران، خوانده بودم، شنيده بودم بيشتر، تا اين كتاب‌ها را ديدم، مي‌دانستم در آمده چيزهايي،‌ نديده بودم اما، هنوز هم نديده‌ام، اتفاقي، كاملن، اين‌ها رسيد، مي‌دانم اگر كسي بخواهد، مي‌تواند پيدا كند، شايد، چاپشان البته، تا آنجا كه من مي‌دانم، تمام شده، اما توي كتاب‌فروشي‌ها...

هوشنگ ايراني، حالا، براي من، وقتي خواندم نوشته‌هايش را، وقتي ديدم كي اين جريان آمده، 1329-1330، آدم حيرت مي‌كند، نه از ايراني، از ايران، البته كه ايراني، توي دنيا چرخيده و بازگشته، خيلي‌ جاها را ديده، رفته، آن هم دهه‌ي پنجاه اروپا، بعد جنگ، چيزهايي ديده، كه شايد، براي آن دهه‌ي بيست ما، خيلي تازه بوده، مثل دادا، مثل سوررئال، مثل سمبوليسم، مثل فوتوريسم، و چيزهاي ديگر، و تاثير گرفته و هرچه، اين حرف‌ها را كاري ندارم، من به جريان كار دارم، به آن‌چه مال آن سال‌هاست، اين عجيب نيست؟، عجيب نيست كه مي‌وزد و تمام مي‌شود؟، نسيمي، كه مي‌لرزاند پشت آدم را، پشت من را كمينه، پشت ديگران را اما، نمي‌دانم، چه مي‌شود گفت؟، بايد رفت، دقيق شد، كنكاش كرد، وقت گذاشت، پديده را دريافت، شناخت، شايد، نمي‌دانم، كسي بگويد بايد چه كرد؟، بنشينيم،‌ لنگ روي لنگ،‌آن وسط را باد بدهيم، بگوييم،‌ حيف،‌ تا اين‌كه از اتفاق، يكي بيايد، اين‌ها را بياورد،‌ بعد نگاهشان كنيم، و... البته خرده‌اي نمي‌شود گرفت، تقصير كسي نيست، تقصير خيلي‌هاست، شايد ما بايد همين‌ جا،‌ بنشينيم،‌ كسي بيايد، حقنه كند، لقمه‌اي بجود، بگذارد توي دهان‌مان، تا از اين كثافت، فربه‌گي بيايد و بتركيم از كثافت چرب، از نمي‌دانم چه.

 

توي آن دو تا كتاب، تمام نوشته‌جات و شعرهاي ايراني، جمع هم هستند، من صدادارترين‌شان را برداشتم،‌ آوردم اين‌جا، مجموعه‌ي " بنفش تند بر خاكستري" كه شهريور 1330 چاپ شده در دويست نسخه! حرفهاي رويايي را هم مي‌آورم، كه نوشته بوده، وقت مرگ ايراني، توي همان سال 52، و توي " هلاك عقل به وقت انديشه" هم هست، نه به خاطر حرف‌هاي رويايي، به خاطر غربت ايراني، بيشتر.

اضافه هم كنم، كه "خروس جنگي"، نشريه‌اي بوده، كه ايراني و غريب و شيرواني در مي‌آورده‌اند، بعد از منوچهر شيباني و ضياءپور، توي سال 30. توي شماره‌اي كه اين‌ها تازه آمده بودند جاي قديمي‌ها، دوره‌ي اول، بيانيه‌اي هست، اسمش "سلاخ بلبل"، حال و هوايي دارد، دلم نيامد نياورم‌اش آن اول. ببيني ياد چه‌ها كه نمي‌آورد آدم را.

راستي كه، نقاش هم بوده ايراني، مثل منوچهر شيباني، و اين خود حكايتي ديگر.

 

كتاب‌هاي ديگري هم هست، تازه دستم رسيده، از لطف دوستان، از اقبال من، آن‌ها را هم،‌ مي‌آورم اين‌جا، به زودي، اگر عمر وقت بگذارد.

 

اگر كسي، شعرهاي شيباني، دم دستش بود، برساند، اگر نمايشنامه‌هاي حسن شيرواني، اگر داستان و شعر غلامحسين غريب؛ هزار منت بر سر من، بگذارد و برساند، شكرش هرچه بخواهد.

 

 بنفش تند بر خاكستري - هوشنگ ايراني

 

 

 

هوشنگ ايراني، يك نوع بودن

يدالله رويايي

 

 

خودش را خارج از قراردادهاي مستقر،‌ مستقر مي‌كند و به جريان اين استقرار،‌ ساعت‌ها از تراس به پياده‌رو نگاه مي‌كند كه انگار نفي حقيقي‌ي وجود را، طبيعت انسان به او تحميل كرده است،‌ كه اگر اين طبيعت در پياده‌رو جريان نداشت،‌ او به اين نفي نمي‌رسيد، و اگر داشت،‌ در عوض ايمان به وجود اين طبيعت دوام بعضي خصيصه‌هاي تعالي را پيش او مي‌گذارد كه ناشي از شيوه‌ي نوعي "بودن" است. و اين نوعي بودن مي‌تواند او را به پياده‌روهاي خالي معرفي كند.

         

- سلام

- علي !... و يك لبخند كه به راحتي مي‌گويد تكه‌اي از جريان پياده‌رو به نفع او جدا شده است. اين‌ست كه هميشه به دنبال لحظه‌هايي مي‌گردد كه به تعريف اين "نوعي بودن" برسد.

 

خودش را به صبح‌هاي هنوز تاريك پاريس مي‌رساند كه مي‌توانستند او را به خودش برسانند، و هميشه وقتي او مي‌خواهد به خودش برسد من به او مي‌رسم و او باز :

         

          - علي‌يون ! و همان لبخند.

 

 

                                                                                       27 اوت 1971

                                                                                     ( از ميان يادداشتها)

 

  

                   - تازه چه داري، از لحظه‌هايت راضي هستي ؟

          - چيز مهمي در زندگي من اين‌جا نيست، جز گاهي گناهي كه وقتي سر مي‌رسد در ارتكابش شك نمي‌كنم.

 

 

          آن‌قدر آرام است كه وقتي صحبت مي‌كند، نصف او در بازوهاي من است و وقتي نمي‌كند هر دو نمي‌دانيم با نيمه‌ي او كه پيش من است، چه‌كار كنيم. حرف و خيال در محيطي مثل شيشه، در دنياي شكننده‌ي شيشه‌ها كه نفس ما را نور مي‌كند و عبور مي‌دهد، تكان نمي‌خوريم و اين بي‌تكاني تا هرچه ممكن ادامه مي‌گيرد. تا خواب نصف او، و نصف خواب او به هم نخورد. تا از طول يك نگاه مي‌گذرم، طول يك خيرگي را طي مي‌كنم كه مرا تمام مي‌كند. و نمي‌دانم در كجا تمام شد.

          زنم از راه رسيد و او صندلي كنار دستش را براي او خالي كرد.

 

 

                                                                                       31 اوت 1971

                                                                                                          ( از ميان يادداشتها)

 

 

 

 

 .... او به اين "نوعي بودن" موقعي رسيده است كه خسته از تماشا پيش خود مانده است، تماشاي نمايش عظيم دنيا، سيل‌هاي روزانه و شبانه، صداهاي رونده از ستاره‌اي كه زير پاي اوست تا ستاره‌اي كه اوست. هي رفته است، هي ديده‌ است، و هي نيافته است، و حالا از اين همه پرسه‌هاي سرگشته، خود را جايي نشسته مي‌بيند كه بر ميز روبرويش مسافر "دور دنيا در هشتاد روز" نشسته است و هر دو تماشاي همان انساني مي‌كنند كه كليد مشكل او را هر روز دورتر رانده است.

          يك لحظه فكر مي‌كنم كه ثقل تماشا،‌ شايد دليل حجب ثقيل اوست، حجب او در برابر انسان،‌ افراط مي‌كند. شايد به دليل اين‌كه "طبيعت" او را انكار كرده است ( كرده بوده است ؟ )، شايد به دليل اين‌كه او را جسته و نيافته است، و حالا اين حضور رو در رو طعن همان غايب مطلوب نيست؟ شايد با اين حجب از زندان اعمال شاقه فرار مي‌كند، تا به آزادي برسد كه بدون آن، بودن، براي او دوستي با، دام است...

          و از ميان حرف‌هايش مي‌فهمم كه سفرگر تنهايي چون او فكر مي‌كند گردشي در ميان دام‌ها مي‌كند، گردشي كه از اين دام تا آن دام، نفسي از اين خدعه تا آن خدعه، و بلافاصله دليل توداري او را مي‌فهمم. و جستجو مي‌كنم كه نظم فلسفي اين سكوت را كشف كنم. من بلدم چطور حرف را از هوا و ترافيك و غذا، هول بدهم يه جايي كه او از كريستيانيسم و هگل و ... صحبت بكند. اما وقتي بي‌سلطه مي‌نشينم كه ناگهان به چشم‌هايش نگاه كنم، زمان من ظهر مي‌شود و مكان او خورشيد. چطور مي‌شود به خورشيدي كه با مفهوم ظهر قاطي شده است، نگاه كرد؟

 

                                                   

       يكم سپتامبر 1971

( از ميان يادداشتها، مجله‌ي تماشا، شماره‌ي 62،

يازدهم خرداد، به مناسبت مرگ هوشنگ ايراني )

 

 

 

 

بنفش تند بر خاكستري - هوشنگ ايراني

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1385/12/20 و ساعت |

 

 حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

" در ملكي كه عامه‌ي خلق سواد ندارند، در آن ملك هيچ نخواهد بود مگر حماقت و ظلم. اين حقيقت را اهل وطن ما حكمن خواهد فهميد، اما حيف كه خيلي دير."                      

                                                                                          - از نامه‌ي ملكم‌خان با آخوندزاده -

                                                              

 

 

 

دوستی عزيز می‌گويد کسی برای "اين‌ها" تشکر که نمی‌کند، هيچ؛ قدر شناخته که نمی‌شود، هيچ؛ خيانت هم می‌شود، برده هم می‌شود و به بی‌راه، به ناکجا شايد، اما کجاست کجا؛ که ناکجايش کجاست؟، می‌گويم.

همين است که دوباره از دست بردنم به اين ارتکاب، که هرچه "دست" می‌برد از ارتکاب می‌برد، می‌نويسم و برای خودم که هميشه در گوشم بماند اين حرفها، زنگی.

پشت اين گرد کردن، زحمت خيلی‌هاست، به اسم من تمام نمی‌شود، من که فقط دست می‌رسانم به کليدهای حروف و می‌ريزم به اين دل سياه بی‌نهايت؛ نمی‌گذارم و نمی‌خواهم که نام ِ من اين بالا بماند، اما از متکلم مع‌‌‌‌‌‌الغير هم نمی‌آورم، که بگويم ما.

خودمانی بگويم پس، بيش‌تر، اين حرفها را که نماند تا روزی بيايد که حيف بگويم به نگفتن‌شان؛ اگر به وراجی رفت، خرده نياوريد، بگذاريد به سهم دل، که سر می‌رود گاهی، و اين گاهی، می‌شود گاه‌گاهی بالا آوردن.

اين کار که کاری هم نيست - سپارش اين چيزها به اين جريان سيال - پيش از هرچه، راهی‌ست، پيش از برای هر که، برای خودم، که می‌بردم به رگها و رگه‌هايی توی تاريخی که از داستان، از شعر، از نقد، از ادبيات و هنر، از فرهنگ اين جامعه، حذف‌اش کرده‌اند، يا در ديالکتيکی تاريخی بلعيده آمده تا جايی ديگر بزايد، شايد؛ توی کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها و خانه‌هايی، که آدم می‌نشسته، به انديشه می‌رفته، دست می‌برده، و زايشی می‌آمده، از نه آن آدم فقط، از تباری، پشتی، کمری در سلسله‌ای از تبار، آدم‌ای که پشت داده به پشت خيلی چيزهای از پشت‌های ديگرش. راهی که می‌بردم به فردوسی و دانشگاه، نادری و چهارراه استانبول، بلوار اليزابت و خيابان پهلوی‌ای که هنوز از کپسول‌های تزريقی‌ی فضولات لنينی و استالينی دهه‌ی پنجاه پر نشده، از دست به ماشه بردن و خون و گلوله و پرچم و لاله و چه و چه، که نتيجه‌اش می‌شود، آن‌چه، مگر نديديم؟ و به فکر که ما از خود بيگانه‌ايم؟، نداريم که بزاييم از خود؟، نسلی که می‌شود نسل ترجمه، ايم؟، داستان‌مان نمی‌شود کوتاه، چون بايد روده بياوريم، دنباله بياندازيم؟؛ نمی‌شود رمان، چون پسرکشی‌م، نه پدرکش؟، و شعرمان نمی‌شود شعر، که روايتی‌ست هميشه، نمی‌ريزد از اين نوستالژيهای کودکی؟، نمی‌برد آن‌جا که ساکن کند، بشود هولدرلين؟، نمی‌رود آن‌جا که خلسه شود، بشود تزارا؟، نمی‌کشد به آن‌جا که هيروگليف، بشود مالارمه؟؛ نقد نيست اين‌ها، هرچه باشد؛ سايه باشد از دستی که بر اين صفحه می‌افتد، آن دستی که آن بالا از عريانی آورده و گشاده‌گی، نه مشت؛ از طلب، نه سر سپرده‌گی. اين نيست که هم امروز، از مکاشفه آمده باشم، از پيدايي‌ی خضری، يا از کندن مقبره‌ای و رسيدن به موميايی‌ای که از قضا فرعون نبوده، کوروش بوده !، آن چه آمده‌ام از چرخيدن و چرخيدن دنبال دمی‌ست از خودم که به خارش افتاده و نمی‌رسم – نمی‌رسانم‌ام.

خوش‌مان بيايد، خوش‌مان نيايد، توی "لوور" که می‌رويم، می‌گوييم شاهکار، نمی‌گوييم مزخرف؛ می‌گوييم حيرت، نمی‌گوييم که چه!؛ کوبيسم را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ رئاليسم را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ کلاسيک را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ اندازه می‌گيريم اما، بلند است قدمان نمی‌رسد، کوتاه است و می‌گذريم؛ شابلون خودمان را برده‌ايم، نه کانت را، نه هگل را، نه هايدگر را، نه ويتگنشتاين را، نه هزار کس و بی‌کس ديگر، تکه‌تکه‌ها را برده‌ايم، همه را برده‌ايم، هيچ‌کدام را نبرده‌ايم؛ خودمان را برده‌ايم. اما اين‌جا که می‌آييم، همه‌ی اين کس و بی‌کس‌ها را می‌آوريم، نصفه نيمه، روی خودمان می‌گذاريم که جر بدهيم، آن هم نه صاف، کج و کوژ؛ که شانه‌ی ديگری را بگذاريم نردبان، برويم بالا، برسيم تازه به ديدن "لوور"، انگشت حيرت بگيريم و نردبان را پرت کنيم؛ و بعد که چرا تاريخ و تبارمان جويده‌ست؟ چه دستی اين‌طور پاره‌مان کرده؟ معماری‌مان می‌شود مسجد و منار صفوی فقط، کسی از مقبره‌ی خيام يادش نمی‌آيد!، نقاشی‌مان می‌شود مينياتور فقط، کسی از هوشنگ ايرانی خاطرش نمی‌گذرد!، فلسفه‌مان می‌شود صدرايی فقط، کسی از فلاطوری نمی‌آورد!، شعرمان می‌شود حافظ، کسی از نيما نمی‌خواند!، شعر نومان می‌شود نيما و شاملو، کسی از بيژن الهی و اسماعيل شاهرودی نمی‌داند!، و بگيريد برويد همينطور برسيد به چند صد سال رکود... چند دهه‌ی خودمان را نمی‌توانيم بيابيم، آن‌وقت از هخامنشی و ساسانی و زردشت و مانی و مزدک که... هيچ!

اين حرفها دقيق نيست، پوزش، می‌دانم؛ اما نمی‌خواهد که دقيق هم باشد، دقت‌اش دردش را بيش‌تر می کند؛ گزارش هم نيست، فکر کرده بودم همان چند خطی که آورده بودم کافی بود برای دل‌دل‌های من که "چرا؟"؛ اما نبوده انگار، همين است که اين‌قدر مطول می‌کنم، دوباره بگويم و بس کنم، شايد.

حالا چرا شعر؟ چون بی‌واسطه‌ترين است، کمينه می‌خواهد که باشد؛ چرا شعر نو؟ که بی‌پدر و مادرش شده خيلی؛ چرا حجم ؟ قلمه به اين فرهنگ دارد و دورترين مانده‌ست به آن، در رگ و پی است و گنگ‌ترين شده، مهجور نه، ويران شده، و... آن‌که وقتی به اين‌ها نگاه می‌کنم، می‌بينم‌ام که کاری نکرده‌ام، نمی‌کنم، مايه‌ام نيست، شعورم نيست، بس نيست همين فهميدن ِنفهميدن؟، که جايی که ايستاده‌ام، آن‌جا که به خودم می‌رسم: تنها، هيچ نيست، هيچ است؟، گيرم که چيز ديگری نداشته باشد، بس نيست که عجب و غرورم را له کند؟ و اين‌ها را نگه ندارم برای خودم، که برای همه همين "قدر" هست ؟

آن چه نظام يک‌پارچه می‌خواهد، بر هرم ايستاست، آن‌جا که تکثر را به عدد می‌کاهد، و در اين کاهش، آن قدر می‌رود تا به "يک" برسد؛ و انتخاب را عطف به يک می‌خواهد، انتظار را معطوف به يکان، و خلاقيت را حصر به يگان می‌خواهد، خلاقه را محصور به يگانه. چيزی که رسانده‌ام به اين‌جا همين است، که کسی اگر می‌خواند، چيزی بايد داشته باشد در کنار چيزی ديگر که مثلن بگويد رمانتيسم می‌خوانم حالا و استاندال، نه مدرن و پروست، نه موج نو و ساروت، نه جريان سيال و سيمون، نه بکت، نه کامو، نه گاری و نه چيزهای ديگر و نه حتی بالزاک يا زولا و فلوبر، همه‌ی اين‌ها هستند اما که بردارد و بخواند، "آن" را بر می‌دارد ولی و می‌خواند! بياييد توی فارسی، بگوييد داستان، می‌خواهم چوبک بخوانم، - نيست؛ ساعدی بخوانم، - نداريم؛ فرسی، - کيست؟؛ ابراهيم گلستان، - ناياب؛ شعله‌ور، - کی؟؛ پرويز زاهدی، - نشنيده‌ام!؛ بيا: سيمين دانشور، دولت‌آبادی، نادر ابراهيمی... شکر کن.

ارزش اما با چه سُنجی، می‌رسد؟، کالاست مگر که ارزيدنی‌اش را "من" برچسب بچسبانم؟، گنج هست، اما فقط برای آنها که خاک از باستان‌شناسی را از تن‌شان می‌تکانند، مگر؟؛ لذت و لرز باستان‌شناس، از همان دست به خاک و گرد است، فکر می‌کنم، پس که می‌دهد به زمين، به ساکنان‌اش، نگه داشتنی‌اش همان خاکی‌ست که می‌تکاند؛ ارزش را زمين می‌رساند، ارزيدنی‌اش را چشمهای و چشمه‌هاي درك و شعور ساکنان‌اش.

سپاس من همين که اين‌ها برسد، از آن چيزهای ديگر هراسم نيست هم که اگر هرچه، باز به همين زمينی بر می‌گردد که رويش ايستاده‌ايم.  

 

 

 

حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

 

از اين‌ها برويم، برسيم به هوتن نجات؛ اسمي‌ دارد اين، "هوتن". اگر حجم را محدود كنيم به امضاهاي پاي بيانيه، نجات امضا ندارد آنجا، آنطور كه بيانيه آمده توي " هلاك عقل به وقت انديشيدن" ِ رويايي؛ اما توي دو مجموعه‌ي "شعر ديگر" كه در‌آورده‌اند اسلامپور و الهي و اردبيلي و چالنگي و شجاعي و ديگران، شعرهاي از هوتن نجات هم هست و توي "روزن" كه در مي‌آمده آن سالها، چند شماره‌اي با هدايت رويايي، هم هست از نجات خطوطي. شيوه‌ي رسم‌اش انحصار به خودش دارد بي‌گمان، اين‌طور كه من خوانده‌ام در كنار ديگران، و اعجاب مي‌آورد از شنيدن اين‌كه اين‌ها را آورده توي پيش از بيست‌ ساله‌گي، اگر درست باشد آن‌چه شنيده‌ام كه در نوزده يا بيست‌ويكي، دو ساله‌گي، خودكشي‌اش.

 

ببيني رمبو چه‌طور مي‌آيد توي شانزده سالگي در نامه‌اي اين‌گونه :

 

« شاعر بايد با مختل كردن طولاني و شديد و خودخواسته‌ي همه‌ي حواس، خود را به مرحله‌ي رازبين برساند. همه‌ي شكلهاي عشق و تعب و جنون؛ او درون خود را مي‌كاود، همه‌ي سموم را در خود تحليل مي‌برد تا بتواند فقط گوهر آنها را حفظ كند. عذابي ناگفتني كه مستلزم كل ايمان، كل قدرت فرابشري‌ست، و طي آن، در ميان همه، بيمار بزرگ، جاني‌ي بزرگ، ملعون بزرگ – و خردمند اعلا – مي‌شود، زيرا به مجهول واصل شده‌ست.» - ن. ك. "تاريخ نقد" ج4، رنه ولك -

بگذاريدش كنار شعرهاي نجات،

بخوانيد:

                                   

تيغ خورشيد دريا را شهيد كرده است

                                    و جسد پوسيده

                                    انسان را به دريا مي‌برد

           

 

                                                            - ن. ك. از دست‌رفتگان، حواشي‌‌ي مخفي- 

 

"حواشي‌ي مخفي"،‌ توي فروردين چهل‌وهشت در آمده از چاپ‌خانه‌ي فاروس؛ بي‌مقدمه جز اين چند سطر، كه انگار به جاي مقدمه باشد :‌

 

 

                                                كسي نيست

                                                باد صفحه‌اي از خانه را

                                                                        ورق مي‌زند

                                                و گذار باد و آفتاب زيبنده فرش مي‌شود

                                                و در شعر

                                                بيهودگي‌ي سال

                                                و هواي زمزمه مي‌ماند

                                                ميل دارم :

                                                            - پنجره را بگشايم

                                                                        كه رابطه‌ي من و سال

                                                                                    تهي نباشد !

 

هم‌چنان مي‌گويم، با ‌عطف به بيانيه‌ي حجم بخوانيم، اين‌ها را؛ چرايش پيدا مي‌شود اگر دقيق  باشيم. و سپاس از دستی كه اين‌ها را به دستم رساند.

 

 

در فرصت مناسبي

سيماي خويش را ديديم

و با پيش‌آمدي

به سوي هم، پيش آمديم

 

 

                                    - ن. ك. شعر برخورد، از همين مجموعه -

 

 

پي‌نوشت : به "يكي"، درود كه "ضماير" فدايي‌نيا را گفت، تا از كنارش، " ميم (خواب‌نامه‌ي مارهاي ايراني)" را پيدا كنم.

 

 

 

حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت |

شعرهاي دريايي – يدالله رويايي

 

 

 

ميل دريا ، ميل عرياني‌ست :

طعم اندام زنان

اعتراف بدن مردان .

 

                             - دريايي 24 -

 

 

پيش‌آورد :

 

اسم كوچكش را نمي‌دانم، يكي از برادران زنده‌ هنوز زرين‌كوب بود، با قامت كوچكش نشسته بود و پك به قليان‌اش مي‌زد، كه ما رسيديم، داشت با " ا. ت " حرف مي‌زد. " ا. ت " رو به من گفت،‌ استاد زرين‌كوب، هوتن را مي‌شناخته، اول فكر كردم زرين‌كوب مگر نمرده؟ بعد آمدم كه بايد از كسانش باشد، " ا. ت " بعد كه بيرون آمديم، گفت برادر زرين‌كوب است و معلم بازنشسته‌ست و حالا تحرير موسقي مي‌كند.

هوتن نجات را مي‌گفت، يادش نمي‌آمد چند ساله بوده خودكشي كرده، مي‌گفت بارها بستري شده بود توي بيمارستان رواني، من گفتم شنيده‌ام نوزده سال داشت،‌ گفت همين حدود بايد بوده باشد و همين‌طور گرفت و رفت توي آن سالها، من هم كه انگار چهارنعل اسبي روي تنم مي‌دود، از خودم نبودم،‌ فهميد انگار، گفت كجا بوديد شماها؟ از كافه قنادي‌اي گفت توي نادري كه پاتق بوده آن وقت‌ها، آل‌احمد با دارودسته‌اش مي‌آمده‌اند، نصرت رحماني، غلامحسين ساعدي، چوبك، شاهرخي، گل‌سرخي، رويايي، الهي، اسلامپور، فروغ و خيلي اسمهاي ديگر را گفت، نمي‌دانم چقدرش درست باشد، وقتي مي‌گفت، فلاني با دارودسته‌اش، باندبازي‌هاي آن دوره هم جرياني بوده فكر كردم براي خودش، مرتضي هم اين را گفت، او هم تاييد كرد گفت مثل همين حالا، فرقش در سوادشان است، اين‌همه بي‌سواد نبودند آنها مثل امروزي‌ها و خنديد.

سبيل بلند زردش را نگاه مي‌كردم كه لبانش را مي‌پوشاند، چهره‌ي چروكيده‌ي شادي داشت اما، خيلي منسجم نبود حرف زدنمان، چيزهايي يادمان مي‌آمد مي‌پرسيديم، او هم چيزهايي يادش مي‌آمد مي‌گفت، مثلن از كسايي گفت كه بزرگترين استاد ني توي دنياست؛ بگيريد كه از هوتن به كجاها رفتيم، مرتضي پرسيد از اسلامپور و الهي خبري دارد؟ گفت نه. گفت چند وقت پيش از عمران، مي‌گويد با عمران صلاحي خيلي جور بوده،‌ همين سوال را پرسيده، عمران هم نمي‌دانسته چه بلايي سر اين‌ها آمده، بعد دوباره برگشتيم به هوتن، گفت خيلي‌ها خودكشي كردند،‌ ايرج كياني را گفت، و چند نفري را گفت كه فراموش كرده‌ام، مي‌گويد هوتن برادري داشت،‌ هادي، ديوانه بود،‌ چهلم هوتن از تيري، ستوني، بالا رفته بوده، مي‌گفتيم بيا پايين، مي‌گفت مي‌خواهم ماه را ببينم، دارم ماه را ديد مي‌زنم، چهلم هوتن بود، ياد باستر كيتون افتادم، تازه يك كتاب هم از هوتن چاپ شده، داردش، مگر كتاب هم داشته نجات؟ گفت داشته، قرار است بياورد براي‌مان، خدا كند بياورد، جانوري‌ست اين نجات، آنارشيست ديوانه مي‌گويد يحيي!

بعد مي‌رفتيم كافه فيروز، يادم نمي‌آيد گفت اين كافه فيروز كجا بوده، اما اين‌طور كه مي‌گفت، ياد صحنه‌هاي اول اورفه ِ ژان كوكتو افتادم، مرتضي مي‌گويد پلاس كافه‌ها بودند اين‌ها، گفتم شبيه دهه‌ي بيست و سي فرانسه انگار، چه ترسيمي، ياد نوشته‌اي افتادم از دوستي، روي جدول نشسته بودم كنار خيابان، به پاهايم نگاه مي‌كردم، سيگار مي‌كشيدم، گفت گلسرخي گاهي دنبال پنج تومان آواره‌ي خيابان بود. بهرام صادقي هم مي‌آمد كافه، گفتيم براهني چطور؟ براهني منتقد بود،‌ به هركس مي‌خواست هرچه مي‌گفت، اين‌جا كسي نمي‌فهمد نقد يعني چه، يا فحش مي‌دهند يا لاس مي‌زنند، " ا. ت" مي‌گويد يكبار نصرت با براهني درگير هم شده باشد، نمي‌دانم اين حرف‌ها چقدر درست، چقدر شاخ و برگ دارند و ندارند، اما از اين همه هيچ بهتر. اين كافه فيروز هم پاتوقي بوده، شاهرخي را توي همه‌ي اين‌جاها گفت، سپانلو را هم مي‌گفت،‌ گفتيم شاملو چه؟ مي‌گويد هوتن آمد كافه نشست كنار من، شروع كرد به شاملو ناسزا، مي‌گفت كس‌كش فكر مي‌كند كسيت، توي دهنش و ازين قبيل،‌ نه! شاملو اين‌جاها پيدايش نمي‌شد، شفيعيان را همين شاملو كشت،‌ مرتضي يادش آمد، گفت توي سيني قاطي كرده بودند داده بودند كشيده بود، پيش شاملو، اوردوز مرده بود، مي‌گويد اگر مي‌ماند داستان‌نويسي بود اين شفيعيان، من نمي‌شناسم‌اش. مي‌گويد خيلي‌ها جمع شدند دور بعضي از اين‌ها، كساني دور آل‌احمد، كساني دور رهنما، كساني دور رويايي و سري آوردند ميان سرها، بعد انقلاب شدند شاعر و نويسنده، خيلي‌ها بودند شاعرتر از آتشي، اما غربال شدند؛ من مي‌خواستم از حجم بيشتر بدانم، نزديك نبود به اين حجمي‌ها خيلي، گفتم غفوريان؛‌ ها ! منوچهر را مي‌گويي. فرانسه بود آن‌وقت‌ها، مي‌رفت مي‌آمد، گفتيم چه كار مي‌كني؟ مي‌گفت توي انگورچيني، مي‌روم باغ‌هاي انگور، انگور مي‌چينم، باقي‌ي وقت از آن پول مي‌خورم،‌ حالا كجاست منوچهر؟ گفتم او هم خودكشي كرده؛ نمي‌دانست.

از آن‌جا مي‌رفتيم، عرق‌فروشي‌اي توي كجا، اسمش چولان بود، ارمني بود، آن‌جا هم خيلي‌ها مي‌آمدند،‌ مرتضي مي‌گويد سهراب پيدايش مي‌شد جايي از اين‌ها؟ گفت نه، هركه مي‌گويد من با سهراب فلان‌جاها بوده‌ام، چرند مي‌گويد،‌ سرش به كار خودش بود سهراب، به كسي كاري نداشت، نمي‌آمد با كسي دم‌خور نبود، همين شد كه بعد انقلاب چسباندنش به عرفان، بي‌چاره سهراب، يادش از خروس جنگي آمد، هوشنگ ايراني و ديگران مي‌آوردند اين نشريه را، از ضياء‌پور گفت كه نقاش موج نو بود، مي‌گفت بزرگترين بود، من نمي‌دانم زياد از نقاشي، از منوچهر شيباني گفت، تنها او بود كه با سهراب رفت‌ و آمدي داشت، مي‌گويد، شعرهايي هم دارد شيباني، خوانده‌ام جسته و گريخته، يادم مي‌آيد چيزهايي، عجب مهي گرفته روشن‌فكري‌ي چهل و پنجاه را، تاريخ پنهان غريبي دارد، فكر مي‌كنم، اين‌ها چه مي‌كرده‌اند با انقلاب كه داشته مي‌آمده، بعد كه خيلي‌هاشان رفتند از ايران، همين چكني كه تازه‌گي ديدم توي اعتماد ملي مصاحبه‌اي كرده بود با او، مثل شعله‌ور رفته امريكا، مثل نوري‌علا كه نمي‌دانم كجاست، يا خيلي‌ها كه فرانسه‌اند و شنيده‌ايم، الهي هم كه اين‌جاست، كسي مي‌گفت بيست سال است از خانه‌اش بيرون نيامده، كتاب‌هاشان هم كه چاپ نمي‌شود ديگر، اصلن وقتي مي‌روم نيلوفر به يكي ازين كريمي‌ها مي‌گويم اسلامپور يا اردبيلي، تعجب مي‌كند، نمي‌شناسد، جالب نيست؟ مگر ابوالقاسم جلوه نيست توي فلسفه كه هيچ‌كس انگار نمي‌شناسد يا حرفي نمي‌زنند از اين حكماي سبعه‌ي تهراني، تازه‌گي‌ها فقط چيزهايي درآورده حكمت يا انجمن فلسفه، يادم نمي‌آيد از جلوه، اما از ملا علي نوري چه؟ از آن‌هاي ديگر چه؟  

تازه سر آخر مي‌رفتيم هتل مرمر، همين هتل مرمر بالاي فردوسي كه وقتي حالا از كنارش رد مي‌شوم، غمم مي‌گيرد از بس ناراحت است انگار، آن‌جا هم همين‌طور، ياد " شب، يك شب، دو" ِ فرسي مي‌افتم، مي‌گويم فرسي را مي‌شناختي؟ مي‌گويد مي‌ديدم‌اش، او هم مي‌آمد، همه مي‌آمدند، جمعي مي‌شده، دلم مي‌خواست بپرسم زنها كه بودند توي اين جمع‌ها، نشد، دوباره ديدم‌اش مي‌پرسم؛ شب يك، شب دو هم كافه زياد دارد و عرق‌فروشي، فرسي، جاهاييش مي‌رود تا "شب" آنتونيوني، حتي " هشت و نيم" ِ فليني را هم به يادم مي‌آورد.

بگذرم ازين‌ها، راستي كسي از علي‌مراد فدايي‌نيا، داستاني، كتابي، چيزي دارد؟ خوانده؟ گله دارم كه بيش‌تر از صد و پنجاه بار، اين چيزها كه اين‌جا سپاري كرده‌ام، دانلود شده، اما هيچ‌كس حرفي نمي‌زند، نمي‌خواهم چيز زيادي، تنها همين چيزها، اگر كتابي هست، برسانيد، اسكن‌اش كنيم، تايپ‌اش كنيم، چه رسمي‌ست اين بي‌معرفتي، گنج نيست كه پنهان‌اش كنيم، صله‌اي هم باشد اگر، بهتر كه دست بگردد.

 

 

 

 

از آب‌ها ،

          كه شكل درهم امضا دارند

          تا من ،

          كه واژه‌ي شكسته‌ي «رويا» يم

          و شكل روشن نامم را دارم

 

 

                             اي شعرهاي دريايي

                             بدرودتان گرامي‌ باد !

                                     

                                                -  از دريايي 33-

 

 

شعرهاي دريايي – يدالله رويايي

 

 

اصل كتاب را دوستي برايم آورد، وقتي اين‌جا را ديد، سپاس و درود.

نديده بودم كتاب را، چيزهايي توي آن گزيده‌اي كه مرواريد در آورده خوانده بودم، چند سالي هم دنبالش گشته بودم، پيدا نمي‌شد. اين مجموعه را هم مرواريد در آورده 1344، نوشته اولش گزيده‌ي شعرهاي 1340 تا 1344؛ كاش انتشارات مرواريد نيايد خرمان را بگيرد، آن‌ها هم وضع را مي‌بينند و حق مي‌دهند، اميدوارم.

مقدمه اي دارد دو خط اين مجموعه كه نوشته رويايي:

 

                                                         

" من به دريا نينديشيده‌ام

                                                          فكرهاي مرا، دريا انديشيده است. " 

 

چيزي ندارم بگويم، بيانيه‌ي حجم را بخوانيد. و اين‌كه نقلي از رويايي بياورم از مجله‌ي تماشا، سال 51، كه اول "لب‌ريخته‌ها" هم آمده :

« اين شعرها خواننده‌ي خودش را دارد و بيشتر از آنهاست كه مراقبت مي‌كند. يعني دوست دارد فقط با دوستدارانش باشد و با آنها ببالد.»

 

 

 شعرهاي دريايي - يدالله رويايي

 

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1385/11/02 و ساعت |

 

ذائقه‌ي كوفته‌ي كوير

زير سم ماه

اينك چه شوكتي               از سنگر

هنگام كه دشت

روياي نمك را / در فك نعنا

                                  خرد مي‌كند

ذائقه‌ي خوابزده‌ي گوزن

كه تا ظهر باطل

                   سم مي‌كشد

 

 

 پيش آورد :

 

آن‌چه اين‌بار، اين‌جا سپاري كرده‌ام، از جمع آوردن شعرهايي‌ست ازاسلامپور، كه به مرارت، توي سالها، از اين‌جا و آن‌جا، دست‌نوشته‌هايي كه از اقبال به دستم رسيد، جاهايي توي همين اينترنت، كه تكه‌تكه‌هايي، آورده بودند از شعر حجم، يا شعر ديگر، يا اسلامپور، كه چون پاره‌پاره شده بود، بي‌پدر و مادر هم شده‌بود، بي‌چاره شعر.

 

نمي‌خواهم و نمي‌توانم، مقدمه بياورم بر اين مجموعه، جز آن‌كه اين پيش‌آورد را براي كمينه توضيحي اضافه مي‌كنم. سواد از شعر حرف زدن را ندارم، از تاريخ اين دهه‌ي چهل ِ گم و گور شده هم چيز زيادي نمي‌دانم، از تاريخ و مختصات و بيوگرافي‌يِ شاعران‌ش هم كم‌تر و شايد بهتر، اين‌طور كه قضاوت را بار مي‌كند فقط به اثر، انگار توي اين دوره‌ي زماني، مولف و تاريخ و مولفه‌هايش، همه‌گي مرده‌اند، به راستي.

 

تنها مرده‌ريگ اين رسانش - هم‌رسانشي - همان " بيانيه‌ي شعر حجم است" كه آن را در ادامه مي‌آورم، به جاي توضيح شاعر شايد؛ گوييكه آن برمي‌گردد به اواخر دهه‌ي چهل و چه بسا اين شعرها از قبل‌تر باشد؛ كه البته خود آن بيانيه هم مي‌گويد: " حجم‌گرايي شاعراني را گروه مي‌كند كه به تجربه‌ي كارهاي خويش رسيده‌اند".

هيچ‌ كتابي از اسلامپور به دستم نرسيده، متاسفانه - مي‌خواستم كتابخانه‌ي ملي بروم، و اين كتابها و نظيرهايش را از زير خروارها ياد،‌ بيرون بكشم، اما چه مي‌خواستم‌هايي كه به انجام نرسيده هنوز، نقد را بچسبيم - ؛ براي همين نمي‌توانستم دقيق‌تر بگويم كه اين شعرها از كدام مجموعه‌اند، جز چندتايي كه مثلن، آقاي سهراب مازندراني در صفحه‌شان ، گفته‌اند از كجا بوده، و من هم آن شعرهايي كه از آن صفحه برداشته‌ام را، مشخص كرده‌ام و سپاس‌گزاري‌ام را از ايشان. و براي همين چيدمان شعرها، دقت ندارد،‌ آن‌طور كه قطعن مد نظر شاعر بوده؛ پس چينش آن‌ها به خوانش من بر مي‌گردد، به آوايي از موسقي‌اي كه در آن‌ها جسته‌ام.

 

اول، بر آن بودم كه اين را مجموعه‌اي بسازم متفرقه از حجم، شعرها و گفتارها و چه و چه. سپس‌تر اما، وقتي نشستم بر سر دوختن اين تكه‌ها به هم، ديدم كه بيشتر از آني‌ست كه يكجا بيارم‌اش و چه حيف كه يك‌جايي بشوند. البته شايد براي ديگر شعرها چاره‌اي نباشد جز يك‌كاسه‌گي، اما غنيمت.

 

ديگر كه،‌ باز هم تاكيد مي‌كنم، اين‌ها گزينش من نيست، گرد كردن ره‌آورد چند گاهي‌ست كه پي گشته‌ام. براي همين گزيده است؛ و اگر روزي كامل شعرها، به دستم برسد، بي‌گمان اين‌جا سپاري‌شان خواهم كرد، اگر بخت ياري كند.

 

و سپاس و درود از آنها كه دستي رسانده‌اند به اين دست، در اين‌ سپارش، خواسته و نخواسته. و به ياد فريدون رهنما. 

 

 

 

 

بيانيه‌ي شعر حجم

( حجم‌گرايي Espacementalisme )

 

 

 

حجم‌گرايي آنهايي را گروه مي‌كند كه در ماوراء واقعيت‌ها، به جستجوي دريافت‌هاي مطلق و فوري و بي‌تسكين‌اند. و عطش اين دريافت‌ها هر جستجوي ديگر را در آنها باطل كرده‌ است. مطلق است براي آن‌كه از حكمت وجودي واقعيت و از علت غايي آن برخاسته است و،‌ در تظاهر خود،‌ خويش را با واقعيت مادر آشنا نمي‌كند.

 

فوري‌ست براي آن‌كه شاعر در رسيدن به دريافت، از حجمي كه بين آن دريافت و واقعيت مادر بوده‌ است نه از طول به سرعت پريده‌‌ست، بي‌آن‌كه جاي پايي و علامتي به‌جا بگذارد.

 

بي‌تسكين است براي آن‌كه، به جستجوي كشف حجمي براي پريدن، جذبه،‌ حجم‌هاي ديگري‌ست كه عطش كشف و جهيدن مي‌دهد.

 

تاملي بر سر اين حرف مي‌كنيم :

 

از واقعيت تا مظاهر واقعيت، از شيء تا آثار شيء، فاصله‌اي‌ست، فاصله‌هايي‌ست؛ فاصله‌هايي از واقعيت تا ماورا آن. از هزار نقطه يك چيز هزار شعاع برمي‌خيزد، هر شعاع به مظهري در ماورا آن چيز مي‌رسد، و واقعيت با مظاهر هزارگونه‌اش با هزار بعد وصل مي‌شود. شاعر حجم‌گرا، اين فاصله را با يك جست طي مي‌كند؛ تند و فوري. و بدين‌گونه،‌ از واقعيت به سود مظهر آن مي‌گريزد. هر مظهري را كه انتخاب كند، از بعدي كه بين واقعيت و آن مظهر منتخب است با يك جست مي‌پرد، و از هر بعد كه مي‌پرد، از عرض، از طول و از عمق مي‌پرد. پس از حجم مي‌پرد، پس حجم‌گراست. و چون پريدن مي‌خواهد، به جستجوي حجم است.

 

اسپاسمانتاليسم، سوررئاليسم نيست. فرقش اين است كه از سه بعد به ماورا مي‌رسد. و در اين رسيدن فقط در يك‌جا با هم ملاقات مي‌كنند: در جهيدن از طول؛ گرچه در اين‌جا هم جست، فوري‌تر است.

 

حجم‌گرا در اين جست خط‌ سير از خود به جا نمي‌گذارد. در پشت سر تصوير او سه‌بعدي طي شده است. و اين سه بعد طي شده، اسكله مي‌سازند تا خواننده، شعر حجم را به جايي برساند كه شاعر رسيده است.

 

خواننده، مشتاق، عبور از اسكله را به تاني ياد مي‌گيرد و خواننده‌ي معتاد مي‌شود، معتاد قصار، معتاد رسيدن به ماورا، با عبور از حجم، به همان جايي كه شاعر حجم رسيده است. در آن‌جا، شاعر براي گفتن، حرفي ندارد. شرحي ندارد. و ناگاه چيزي را به زيان مي‌آورد كه حيرت و راز است. همان چيزي را كه ساحران، پيغمبران، وداخوانان، برهمنان، پيام‌آوران كفر، پيام‌آوران ايمان به لب آورده‌اند؛ يعني شعر، خود شعر.

 

حجم‌گرايي نه خودكاري‌ست و، نه اختياري. جذبه‌هايي ارادي‌ست يا اراده‌اي مجذوب. جذبه‌اش از زيبايي و زيباشناختي‌ست. اراده‌اش از شور و از شعور است. از توقع فرم و از دل‌بستن به سرنوشت شعر.

 

نه هوس است، نه تفنن. تپشي‌ست خشن و عصبي. تپش آگاه براي هنر شاعري در انسان ديوانه‌ي شعر، كه خطر مي‌كند كه از قرباني شدن نمي‌ترسد.

 

شعر حجم، شعر حرف‌هاي قشنگ نيست. شعر كمال است، در كمالش وحشي‌ست و در كشف زيبايي خشونت مي‌كند.

 

عتيقه نيست، ولي از بوي باستان بيدار مي‌شود. تغيير جا دادن واقعيت هم نيست؛ واقعيت هم نيست. در زندگي‌ي روز و در زبان كوچه توقف نمي‌كند. شاعر حجم‌گرا، هميشه بر سر آن است كه واقعيتي خلق كند ناب‌تر و شديدتر از واقعيت روزانه و معمول :

 

ما تصويري از اشيا نمي‌دهيم، منظري از علت غايي آنها مي‌سازيم. و عواملي را كه بدين‌گونه وام مي‌گيريم، در جايي دوردست با فاصله‌اي از واقعيت مي‌نشانيم.

 

كار شعر، گفتن نيست. خلق يك قطعه است؛ يعني شعر خودش بايد موضوع خودش باشد. فصاحت و جستجوهاي زباني روياي ما نيست، ولي جادوي عجيب واژه‌ها را در كارمان فراموش نمي‌كنيم.

 

شعر حجم، از دروغ ايدئولوژي و از حجره‌ي تعهد مي‌گريزد،‌ و اگر مسئول است،‌ مسئول كار خويش و درون خويش است؛ انقلابي‌ست و بيدار. و اگر از تعهد مي‌گويد، از تعهدي نيست كه بر دوش مي‌گيرد، بل از تعهدي‌ست كه بر دوش مي‌گذارد؛ چراكه شعر حجم به دنبال مسئوليت‌ها و تعهدهاي جهت داده شده، نمي‌رود. به درون نبوت مي‌دهد تا از نداهاي او جهت بگيرد و جهت بدهد. پس اين‌ شعر پيش از آن‌كه متعهد بشود، متعهد مي‌كند.

 

حجم‌گرايي ( Espacementalisme ) سبك ديگر شعر ايران است. صفت عصر است و خطابي جهاني دارد. و چون صفت عصر است، نقاشي، تاتر، قصه، سينما و موسيقي را به خود مي‌گيرد و اين بيانيه دعوتي‌ست براي عزيمت، همراه نقاشان، نمايشنامه‌نويسان، سينماگران و نويسندگاني كه كار خويش را در سمت اين خطاب مي‌بينند و مي‌بينيم.

 

حجم‌گرايي شاعراني را گروه مي‌كند كه به تجربه‌ي كارهاي خويش رسيده‌اند؛ به لذت پريدن‌هاي از سه بعد. پس، اينك بيانيه‌ي ما ميوه‌اي رسيده را مي‌چيند. نه پيشواييم، نه بت. مبارزه مي‌كنيم. مبارزه عليه آنهايي كه به اين كشف خيانت مي‌كنند تا به نخوت فردي يا اجتماعي خود رضايت بدهند...

 

 

 

 

گزيده‌اي از اشعار پرويز اسلامپور

 

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت |

    شطحيات حلاج - ترجمه‌ي بيژن الهي

 

 

نور او، به مثل،‌ چون چراغواره‌يي‌ست در او چراغي
كه، در آبگينه‌يي
همانند اختري ‌
تابناك،‌ ميافروزد از زيتون بني گوالنده،‌ نه هماره آفتابسو، نه هماره سايه‌سو،‌ كه بر تافتني‌ست زيت او،‌ ولو
بي‌آتش: نور علي نور !‌

 

- سوره‌ي نور  

 ( از متن كتاب )

 

 

اين دفتر

نزديكي‌هاي نوروز نجومي سال

هزار و سيصد و پنجاه و چهار هجري شمسي

نشر مي‌يابد

به مناسبت هزار و چهل و پنجمين

سالگرد شهادت شاعر و عارف رباني

حسين بن منصور حلاج

 

 بهتر ديدم كه با مختصري از متن كتاب، يا توضيح ناشر يا كاتب، كه زحمت معرفي را شايد از گرده‌ام بردارد،‌ كار را بياغازم. ( اما نمي‌شود انگار) :

مثلن كه اين شطحيات حلاج است كه بيژن الهي برداشته عينن از ماسينيون و بازگزارده در بيشتر نزديكي به شعر كهن فارسي با دقت و ظرافتي كه آشنايان با الهي، بهتر مي‌دانند. و اينكه تنها رسيده‌ام ترجمه‌ها را تايپ كنم و نه آنطور كه خود كتاب زبان مبدا را هم آورده عربي اصل شعر حلاج را هم، و همچنين توضيحات گران‌سنگ هميشه‌ي جناب الهي را هم هنوز نتوانسته‌ام؛ كه البته در فرصتي مقتضي همه‌ي آن‌ها را هم اميد دارم كه بتوانم اين‌جا سپاري شان كنم.

ديگر كه اين كتاب به شهريور هزار وسيصد و پنجاه و چهار، همانطور كه در بالا هم آورده‌ام از
زهدان انتشارات انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران
تحت توجهات عاليه حضرت شهبانو فرح پهلوي،‌ رياست آن انجمن در هزاروپانصد نسخه با قيمت 120 ريال براي جلد معمولي و 200 ريال براي جلد زركوب؛ بيرون آمده و به گمان من پس از آن، ديگر به چاپ يا تجديد سپرده نشده، متاسفانه.

 

صفحه‌آرايي و ويرايش، از نظر من افتضاح بود، و از اقبال هم بعضي از صفحات، سفيد بودند توي نسخه‌اي كه به دست من افتاد كه البته، خوشبختانه از اثر رد ماشين چاپ كه بر كاغذ مانده بود،‌ توانستم بازخواني-نويسي‌شان كنم و اين خود ممكن است بدون خطا نبوده باشد.

نمي‌دانم از حلاج يا از الهي،‌ بايد حرفي بزنم يا نه ! حلاج كه بي‌گمان شناخته شده هست به كفاف، مي‌ماند بيژن الهي، كه شايد در فرصتي اگر از خودش، غير از آثاري كه از او ديده‌ام يا خوانده‌ام كه زياد هم نيست،‌ چيزي دانستم، حتمن خواهم گفت.

 

براي مقايسه اين ترجمه، با متن اصلي‌‌اش و همچنين با ترجمان ديگري‌ش، مي‌توانيد كتابي با همين عنوان كه نه، با عنوان "طواسين، مجموعه آثار حلاج" به گمانم (ناشر و مترجم‌اش را به ياد نمي‌آورم)، را مثلن از كتاب‌فروشي‌ي مولي توي انقلاب بگيريد.

 

 

 

اي نقش تو ام در چشم

اي نام تو ام بر لب

اي جاي تو ام در دل

 

پس كجا تو پنهاني؟

 

- از متن كتاب -

 

 

 

شطحيات حلاج - بيژن الهي

 

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1385/09/26 و ساعت |
بر پيشاني / پريشاني

 

روزها گشتن و ماه‌ها و سال‌ها، دنبال كتابهايي كه دل براي خواندن‌شان، لك‌لك شده، رسانده ام به اين‌جايي كه دستم را به word ببرم، و اين بعضي كتاب‌ها را كه با،‌ مرارت مي‌گويند؟، پيدا كرده‌ام را به اين صفحات كاغذي، توي مانيتور بسپارم و اين‌جا بنشينم و وراجي‌ كنم ازين‌كه اين‌كار را نه براي چيزي، كه براي آن‌هايي كه مثل من،‌ شايد، دقيقه و عمر گذاشته‌اند براي اين چيزها، و دل‌شان مي‌سوزد ازين سياهي‌ي روزگاري كه بيچاره آن‌ها كه مي‌نويسند و بي‌چاره‌تر آن‌ها كه مي‌خواهند بخوانند و صداي سگ-هارهايي در لباس گاو را مي‌شنوند كه بالا و كنار چراي شبدر نشسته‌اند و نشخوار مي‌كنند از عارق‌هايي كه بوي خون مي‌دهد، و آدم را ياد قصاب‌خانه‌ و زيرزمين‌اي مي‌اندازد توي "تنهايي پر‌هياهو" ي هرابال و "سرزمين گوجه‌هاي سبز".

 

بگذريم از درد و دل، از ژكيدن‌ها...

 

توي اين صفحه مي‌خواهم اين كتاب‌هايي كه بعضي‌شان را تايپ كرده‌ام،‌ يا دارم، يا مي‌خواهم را بسپارم،‌ با گرايش شعر بيشتر و شايد چيزهاي ديگري از جنس ادبيات و كم‌تر فلسفه. سيب ساده‌اي‌ست كه شما مي‌آييد، مي‌كنيد،‌ مي‌بريد،‌ مي‌خوريد و نوش، به درخت اما تيغ نزنيد ملتمسن.

 

اين سال‌ها كه وبلاگ مي‌نويسم (و مي‌نويسيم)، خيلي‌ها را مي‌شناختم و مي‌شناسم و ديده‌ام كه مي‌خواستند ازين دست كارها،‌ كرده‌ باشند. فكر مي‌كنم اين صفحات، فرصت‌هاي زيادي را به ما،‌ كمينه خودم، داد كه چيزهايي از ديگران بدانيم، از تكثر. گاهي جريان‌ فكري خاصي،‌ اگر همچين عبارتي درست باشد، رديابي مي‌شد توي حلقه‌هايي كه از دور نگاه كردن‌شان بيشتر جذاب بود تا نزديك شدن، خيلي غربال شد اين سامان وبلاگ و وبلاگ‌نويسي توي اين شش،‌ هفت سال و خوب شد و بد شد،‌ نمي‌دانم. غرض كه نمي‌خواهم بگويم اين صفحه ممكن نيست به آن سرنوشت بعضي از صفحات مشابه، دچار نيايد كه تنبلي هست، بي‌وقتي هست، بي‌پولي هست و ازين‌ دست چيزها هميشه. نمي‌خواهم بگويم هم كه كار خاصي مي‌خواهم انجام دهم كه فلان و فلان؛ اين چيزها به آدم كمك مي‌كند كه باشد،‌ دست‌مايه‌اي داشته باشد، اميدي شايد يا نفسي هنوز يا به قول فريدون رهنما :‌

"‌ چگونه می‌توان پذیرفت که کار بهتر همان دست روی دست گذاشتن است؟ یا به تعبیری نابه‌جا از عرفان، بی‌اعتنایی به این همه؟

اگر امر مسئولیت معنی داشته باشد، درست در همین‌جا است. در غیر این صورت، حاصل، خنثی شدن خواهد بود. و من به راستی بر آنم که این‌گونه «شاهد بودن»، نه تنها واقعیت ندارد بلکه با گونه‌ای ریاکاری آگاه یا ناآگاه آمیخته است...

واکنش ما نسبت به یکایک رویدادها است که به هستی ما شکل می‌بخشد. البته اینگونه زیستن با مسئولیت، کاری‌ست دشوار و فرساینده چه نیاز به یک غربال فکری مداوم دارد...

چگونه می توان امید را کنار گذاشت؟ اما نه امیدی به شکل آب‌نبات برای کودکان. که بدبختانه آن نیز از همه سو تبلیغ می‌شود، این‌گونه آب نبات‌ها ملتی را و فرهنگی را به نابودی می کشاند. به چشم من امید، یک شخم مداوم است. در آن‌چه هست، در آنچه باید بشود. امیدی هست که پابه‌پای زندگی پیش می‌رود و نه یک‌گونه تخدیر، یا حتی یک‌گونه داروی مخدر. آن چه می‌ماند پیوستگی دارد به همین. البته زمان نیز به میان می‌آید، یعنی آن‌چه از ما به جای می ماند در برابر گذشت زمان، خود بسیار موفق بوده است اما اکنون به هیچ گرفته می‌شود، و این چه‌بسا بسیار فراموش کرده‌اند. باید همین ما را هوشیار سازد که بدبختانه آنگونه که باید هوشیار نمی‌سازد"...

شايد هم بشنويم كه نگاه‌شان كن ! آهنگ پيش‌قروالان تابوت مردگان در گام برداشتن‌شان هست و البته بگويند.

 

همه‌ي اين چيزها براي من از روزهايي مي‌آيد كه با سياه‌چاله‌اي توي تاريخ شعر و نقد ادبيات معاصر فارسي‌ مواجه شدم، وقتي اسم‌هايي را خواندم و شنيدم كه شعرهايي، ترجمه‌هايي،‌ حرف‌هايي مي‌گفتند دارند و زده‌اند، اما هرچه بيشتر مي‌گشتم، كمتر توفيقي بود. به كساني نزديك شدم، از كساني پرسيدم و چيزهايي دانستم و از اتفاق شايد،‌ كتابهايي، دست‌نوشته‌هايي به دستم افتاد...

حلقه‌ي عجيبي‌ انگار گم شده هست توي اين شعر حجم، اين دهه‌ي از چهل تا انقلاب، همانقدر كه حلقه‌ي گمي‌ست از نظر من جرياني چون مجاهدين و چريك‌هاي فدايي خلق توي همان تاريخ؛ انگار تاريخ به خودش دست برده باشد توي آن چند سال توي همه‌ي حواشي‌اش و آيا حواشي‌اش؟ - !

آدم فكر مي‌كند، براهني‌ي "خطاب به پروانه‌ها" و دهه‌ي هفتاد، از كمر خود زاييده، يا كمتر، توي داستان، گلشيري و اصحابش... آدم فكر مي‌كند شعر دهه‌ي هفتاد از خود زاييده و هرچند نه تبار،‌ اما كمينه، ريشه‌ در تباري ندارد. حالا مي‌دانم اما، اين‌طور نيست، همان‌قدر كه اين‌طور هم نيست كه يدالله رويايي پدر اين جريان باشد و اين چيزها را به خودش بچسباند مثل مدال‌ها و درجه‌هايي توي ارتش جمهوري اسلامي،‌ گو‌اين‌كه اين وصف در حق رويايي البته شايد بي‌انصافي هم داشته باشد،‌ كه اگر نبود رويايي، شايد زير تل‌انباري خاك‌خوردن مدفون مي‌شد حجمي كه مي‌خواست عتيقه نباشد، و فكر مي‌كنم كه نيست.

( و اين‌كه اين صفحه مطلق حجم نيست و فوري حجم هم نيست و دنبال غايت هم نمي‌گردد )

جالب كه مثل من‌هايي هستند كه دنبال اين رگه‌ها مي‌گردند و مثل من‌هايي هستند كه چيزهايي هم پيدا مي‌كنند و اما انگار كه از تماميت‌خواهي يا نمي‌دانم چه، كتاب‌ها را چونان گنجينه‌هايي، پنهان مي‌كنند از هم و از ديگران كه نكند شايد نمي‌دانم چه بشود ! گاهي هم فكر مي‌كنم اين قصور فهم من است كه اهل و نااهل نمي‌فهمد يا خودي و نه‌خودي و شايد خاص و عام !

 

... از اين‌ها هم بگذريم... شبيه گذشتني كه تنه مي‌زند !

 

از مولفين و مترجميني كه اين‌جا كتاب‌ها و نوشته‌هايشان را بدون اجازه‌شان،‌ كه بيشتر به خاطر نادسترسي به ايشان است، سپاسگزارانه، بخشش مي‌خواهم و از ايشان يا اطرافيان‌شان كه اين نوشته را مي‌خوانند، مي‌خواهم كه اين درخواست را بپذيرند و يا به ايشان برسانند.

به دوستاني كه دانسته‌ها و داشته‌هاشان را به من سپرده‌اند و مي‌سپارند تا اين‌جا سپاري‌شان كنم، درود و سپاس مي‌فرستم.

خوانندگان و دوستاني را كه به چيزهايي ازين دست، دسترسي دارند و مي‌توانند هر قسمي، دستي به دست‌ام بدهند در اين‌كار، صميمانه پذيرايم.

 

گذشته از اين‌ها با سخن ديگري از فريدون رهنما هم‌آوازم كه " بیشتر کسان از هر طرف که باشند تایید می‌کنند، و این به یک گونه استعفا در برابر دشواری‌ها و مساله‌ها می‌انجامد. حال آن‌که اندیشیدن به معنای راستین غیر از این است. گونه‌ای سنجش آزاد است. و دکارت حق داشت به این گونه اندیشه احترام بگذارد. و باز حق داشت که در ساختمان اندیشه نقش بزرگی برای تردید قائل باشد، تردید در تائیدها". 

مي‌خواهم تاييد نكنيد، اگر نشانه مي‌گذاريد، باز هم ملتمسن.

 

 

و بيش‌آمد هم به ياد هوتن نجات كه نوشت

 

" سکوت در دریا جاودانه می زیست.
این دریا که با همه وصلت کرده
چگونه خاطره‌ی همه‌ی تصویرها را نگهدار است ؟"

 

 

 

 

       اميرسجاد حكيمي

بيست و پنجم آذر هشتاد و پنج

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در شنبه 1385/09/25 و ساعت |