تبليغاتX
Do-L ۩۩

ولي كافكا با تكان سر اعتراض كرد. «اين حرف را نزنيد. شما نمي‌دانيد چه قدرتي در سكوت نهفته است. پرخاش، معمولن چيزي جز نظاهر نيست، تظاهري كه با آن مي‌خواهيم ضعفمان را در برابر خود و جهان، پرده‌پوشي كنيم. نيروي واقعي و پايدار،‌تنها در تحمل است. فقط ضعفا هستند كه بي‌صبر و خشن واكنش نشان مي‌دهند و با اين رفتار،‌ وقار بشري‌ي خود را ضايع مي‌كنند.»

 

از كتاب "گفتگو با كافكا" – گوستاو يانوش

 

 

 

بر تفاضل دو مغرب - محمدرضا اصلاني

 

 

 

1- چطور هوا مي‌تواند بر آدم تاثير نكند؟

 

انسان تحقير شده، ملغمه‌اي‌ست از هياهو و سكوت. يعني زبانش را از دست مي‌دهد. جايي كه اضطراب هر واژه را مي‌كاهد به اصواتي نامفهوم، آدم به حلقومش فشار مي‌آورد، از حلقومش نااميد مي‌شود، دست به حلقومش مي‌برد، نفسش را حبس مي‌كند، و تنها صدا نيست كه قطعه‌قطعه شده. يعني در نظر بگيريد، دارد غرق مي‌شود توي آب سخت، غرق شدن را پذيرفته، هنوز مي‌خواهد چيزهايي بگويد،‌ اعترافي بكند، وصيتي بنويسد، فرصت دارد، اما اگر دهانش را باز كند، يا هر تقلاي ديگري، قدمي نزديك‌تر مي‌شود، و آن‌چه دارد مي‌گويد هم، چون حفره‌اي كه مدام ژرفاش هويداتر مي‌شود، گسترده مي‌شود. حالا در نظر بگيريد،‌ كسي آن دور و بر هست كه نشسته، صداي دوري مي‌شنود و نمي‌تواند بفهمد از كجا،‌ يا مي‌فهمد از كجا،‌ نمي‌تواند پيش برود،‌ دستي برساند،‌ كمكي برساند،‌ يا مي‌تواند اما آن ديگري نمي‌خواهد، نمي‌تواند به انگيزه‌ي زندگي فرصت را از دست بدهد،‌ چيزهايي هست كه بايد بگويد؛ از آن ديگري مي‌خواهد كه بنويسد، ديگري كه دور است قبول مي‌كند و فرياد مي‌زند كه اگر مي‌خواهد هر آن‌چه او مي‌گويد را درست برساند، بايد بلندتر بگويد؛ و ديگري مي‌داند كه هر لحظه بالاتر بردن صدايش، فرصت را تنگ‌تر مي‌كند، توانش را كمتر. اين‌طور صدايي تكه‌تكه، واژگاني بريده‌بريده را مي‌سازد و اوست كه آرام‌آرام، دست از حلقومش مي‌كشد.

اضطراب، سادگي را له مي‌كند. فرجام، رساندن چيز‌ي‌ست. آن چيز وقتي به تعويق انداختن باشد،‌ بي مضايقه ادامه مي‌دهد، كش مي‌دهد تا برسد، به نرسيدن. داستان زاييده‌ي اين تعليق است. شعر اما زود مي‌رسد، قرباني‌اش را مي‌گيرد و در انتظار مي‌گذارد. در هر بند معلق مي‌كند، در هر چيدمان‌اش بي نسبتي با كل، با نسبتي كلي، كه نسبتش همان نسبت هياهوست با سكوت.

او، وقتي جان به لب شده، همه‌چيز و هركس را قرباني‌ي جرعه‌اي هوا مي‌كند و دم مي‌آفريند، كه در ميان سفيدي و خطوط، سرگردان‌ است، سكوت و هياهو. جايي كه وقفه‌اي هست براي نفس كشيدن – نكشيدن. پس چطور زيبايي بماند؟ او كه مي‌داند آن‌چه زيباست مي‌ماند، در فرصتي كه ندارد همه‌ي تعريف را در خطوطي سرگردان رها مي‌گذارد، تا آن تناسب – ميان مرگ و دم – رسايي‌ي خود باشد،‌ بي‌آنكه در بيرون از خودش، در خواستي ديگر، به دنبال قاب بگردد.

 

اي خواهر

اي يتيم همه‌ي درياها

آيا هنوز صبري مانده كه بر آن تبرك شوي *

 

 

2- دوستي  – آقاي محمد ح . م – باني‌ي دست‌يابي‌ي من به اين كتاب – بر تفاضل دو مغرب – شدند كه مايه‌ي دلگرمي‌م شد. از ايشان به زعم خودم، و تمام ديگراني كه اين مجموعه را خواهند خواند، قدرداني مي‌كنم.

 

 

3- اين كتاب – بر تفاضل دو مغرب / محمدرضا اصلاني / چاپ 1345 – چاپخانه‌ي ارژنگ / 2000 نسخه - ، با شعرهايي كه من پراكنده از محمدرضا اصلاني خوانده‌ام، تفاوت‌هاي زيادي دارد. آقاي اصلاني خودش مي‌گويد پيش از آن‌كه فيلم‌ساز باشد،‌شاعر است – رجوع شود به مصاحبه‌اي كه با ايشان به مناسبت اكران فيلم آتش سبز در جشنواره‌ي فجر 86 شده بود ( به گمانم با روزنامه‌ي اعتمادملي ) - . در مقايسه، من آن شعرها را بيشتر مي‌پسندم – شعرهايي كه توي جزوه‌ي شعر از ايشان چاپ شده در اواخر دهه‌ي چهل و من در تلاش بازسپاري‌شان به اين فضا هستم - ؛ اما هدف من گزيده آوردن نيست، يعني‌كه نمي‌خواهم به سليقه‌ي خودم تن دهم، گويي‌كه اين گردآوري در امتداد نگرش خاص من به شعر شكل گرفته،‌ كه دوستان در سايت وازنا اسمش را شعر ناب و شعر حجم گذاشته‌اند. به هر روي، به سياق گذشته، نمي‌خواهم نقب و نقدي بر اين مجموعه يا هر مجموعه‌ي ديگري كه اين‌جا هست، اضافه كنم. رسالت من – واژه‌ي مناسب‌تري پيدا نمي‌كنم، پوزشم را بپذيريد - ،‌ تنها همين است كه قدمي هر چقدر ناچيز در جلوگيري از فراموشي اين ميراث بردارم.

 

ياري

شكسته مانده است و به خاك بايد گفت

اما

به سينه مي‌كوبم و

ميدانم

اين خاك

بي‌شرف‌تر از آن‌ست كه حركت سبز در سبز خون

بياد بيارد  *

 

 

4- سعي كرده‌ام رسم‌الخط شاعر را به تمامي حفظ كنم، ‌آن‌طور كه از چاپ بر مي‌آمد. صفحات را روبروي هم، به مانند كتاب، گذاشته‌ام و اگر مي‌بينيد كه هر برگ شماره خورده و نه هر صفحه، از بي‌سوادي‌ي من است. پس گيج نشويد – يكي از دوستان قبلن به من گفته بود كه سخت توانسته رديف كتاب را پيدا كند، براي همين مي‌گويم كه پيشگيري‌ي از اين سردرگمي‌ها بشود – و مثل يك كتاب از راست به چپ، و در امتداد هم، صفحات را بخوانيد.

چيدمان شعرها، چيدمان عجيبي‌ست؛ گو اين‌كه آن‌وقت‌ها ظاهرن اين اعجاب ذاتي‌ي چاپ شعر بوده. اما براي من، البته از كتاب اسلامپور كه بگذريم، رسم تازه‌اي بود در مجموعه‌هايي كه ديده‌ام و فكر مي‌كنم براي بهتر خواندن – فهميدن شعرها، لازم است كه به همين ترتيبي كه چيده شده، با مجموعه مواجه شد؛ بدون نامي بر هر شعر، و با امتداد سرنخ‌هايي كه در هر شعر تازه‌اي – كه به نظر منفك از قبلي مي‌آيد – ادامه‌ي قبل را مي‌رساند !

ديگر اين‌كه چند خطي را كه اصلاني در ابتداي مجموعه آورده را هم در معرفي‌ بياورم :‌

 

 

" اين مسودات مرا دردنامه‌ي دو شهري‌ست كه بسيار چيزها از آن آموخته‌ام، بسيار چيزها به من حكم كرده‌اند، بسيار چيزها به گرانقدري، در هر سفر ديده‌ام كه از دست فروهشته‌اند، و هم مردمي كه هربار ندانستگي‌ي دوستانمان را نااهل و مرا نااهل‌تر، از سر واكرده‌اند. مردمي هنوز بر جامعيت خود استقص داشته، اما ندانم تا چه‌وقت

دزفول و شوشتر

باري

اميداست اين اباطيل، كه گاه به مقتضايي مجرد مانده – و چه ناگزيرم و شرمگين – و به تشويق دوستي و سروري به فراهمي رسيده، موجب شود كه اين دو شهر شگفت مانده بفراموشي، اما به عزت، به خامي‌م ببخشانيدم كه جز اين برگي ندارم "

                                                                                   

 اصلاني

 

 

5- به "حامد.ه" عزيز، پیوسته سپاس و به حمید باقری، درود.

 

ديگر چه بايدم گفت

دريا نمي‌داند

كفي آب بردار و

به چهره بگو

 

چهره‌ام

چه آسان در كفي آب خوانده مي‌شود *

 

 

* تمامي شعرها از همين مجموعه‌اند.

 

 

 

بر تفاضل دو مغرب

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1387/05/20 و ساعت |

بناهای قدیمی عالی صفویه از قبیل آینه خانه و هفت دست و غیر این ها را در شرف انهدام دیدم، واقعا... من مملکتی... بدبخت تر و ملتی ذلیل تر از مملکت و ملت ایران در هیچ جا ندیدم. در ممالک دیگر، جزیی آثاری از کسی غیر معروف را با کمال اهتمام حفظ می نمایند...

از خاطرات حاج سیاح

 

 

شش شعر بلند از بیژن الهی

 

تازگیها، "روزنامه ی تبعید" حسن عالیزاده را می خواندم – نشر سالی، 1381 – که اول تقدیمش کرده به بیژن الهی، گوارای سادگی ش شدم.( 1/ روشن که شد اتاق/ تو را/ از دست داده بودم. 2/ خطی کشیده اند متحرک، سیاه، مورچه ها/ از چسبِ دورِ نامه/ و خورده ریزهای شبِ رفته روی میز/ تا در که چارتاق. 3/ نور کپک زده. – شعر "سه تصویر") یادم از این شعرها آمد، که دوستی در گذشته برایم آورده بود. شش شعر بلند از الهی که بین سالهای 45 تا 47 درآمده در جزوه ی شعر. دلم می خواست شعرهای دیگری هم اضافه کنم به این مجموعه، که مجموعه نیست حقیقتن، تا سر و شکلی تمام تر بگیرد اما این ها را کنار هم که گذاشتم، در مقایسه، جریانی متفاوت به نظرم آمد در تصویرسازی های شاعر و در فرم؛ همین شد که این ها را چیدم کنار هم – و البته اینکه آن دیگر شعرها را جاهای دیگری هم دیده بودم، مثلن جاهایی توی نت - . به غیر از شعر اول – آزادی و تو – و شعر آخر – گلیلی در پرده ی خون – باقی شعر به نثرند، به قول الهی، عطف به مقدمه ای که بر "اشراقها" نوشته ( می خواهم شبی از شبهای بهمن، که برف، غذا را سپید کرده است، به عرشه بازگردم، و مقام یک کولی در قلبم کف کند / بگذار این فلزِ تیز، در جیبِ من، استتیک جنگی ی خود را بیدار کند ! – از شعر طاعون). اینکه این شعرها چقدر شعر به نثرند، یا که اصلن شعر به نثر چه هست یا باید باشد، به من مربوط نیست، سوادش را ندارم، اما خواندنی بودن این ها، انکار شدنی نیست.

 

دیگر اینکه، بعد از خواندن چند شعر از محمدرضا اصلانی مثل همین شعرها از جزوه ی شعر – که به زودی کنار هم می چینم شان - و دیدن "آتش سبز"، با خودم می گویم کاش "شبهای نیمکتی"ی اصلانی از آسمان بیافتد، تا بیاورمش اینجا که با هم بخوانیم!  

 

شب که گله ی تیشه ها را فرهاد می چراند
(با همیشه اش، که لحظه های پس از بارانهاست)
تنها یک کشتی در دورترین بندر دنیا سوت می کشد

 

- از شعر گلیلی در پرده ی خون -

 

 

شش شعر بلند از بیژن الهی

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در یکشنبه 1387/03/26 و ساعت |

در روايت اوويد، پيگماليون پيكرتراشي‌ست كه پيكره‌ي زن دلخواهش را مي‌سازد و به آن‌چه ساخته‌ست دل مي‌بازد؛ و به استغاثه از ونوس مي‌خواهد كه همسري به شكل آن پيكره به او اعطا كند؛ ونوس همان جسم بي‌جان را جان مي‌بخشد.

 

هنر و توهم – ارنست گامبريج

 

 

پرويز اسلامپور

 

 

« دوست نادیده

نام کتابی که برایتان می ‌فرستم هست  پرويز اسلامپور

در آخر آن بعنوان شناسنامه‌ی کتاب، عین نوشته را می‌آورم،

 

حروفچين       محمدرضای باحور

صفحه‌بند       احمد بيانی

ماشینچینی     ناصر شیروانی

چاپخانه‌ی     گیلان

مرداد ماه یکهزار و سیسد و چهل ونه

 

خود کتاب را آقای یدالله رویایی به من امانت داد تا من از آن برای خودم فتوکوپی بگیرم و نظر به اهمیت کتاب که به عقیده‌ی من، از میان آنچه از اسلامپور به شکل کتاب منتشر شده بهترین کتاب او می‌باشد، تمام آن را دوباره تایپ کردم. من شیوه‌ی نگارش و فاصله‌بندی‌های او را رعایت کرده‌ام. امیدوارم که به کارتان بیاید.»

 

آرش جودکی 


 

« دوست عزيز،

تمام بخشی  که Les yeux de passant le feu ، (چشمان عابر آتش)، نام دارد، به فرانسه است و ترجمه نيست.

من نه صاحب قانونی کتاب هستم و نه هيچ حق ديگری در قبال آن دارم. با خود اسلامپور هم ارتباطی ندارم تا از او سؤال کنم. گويا خود او هم اين کتاب را ندارد. همانطور که برايتان نوشتم، مهمترين کتاب اوست و برای من هم چون شما، خواندنش لذتی وصف ناشدنی داشت، و وقتی سليقه‌ی شما را ديدم، با خودم گفتم  ارسالش برای شما بيگمان اسباب خرسندی شما و همه‌ی کسانی که در اين فضای مجازی در جستجوی  شاعرانی که مجموعه‌هايشان را در آنجا گذاشته‌ايد هستند، مهيا می‌کند.

در باب اين صفحات تايپ شده بايد بگويم از آنجا که می‌خواستم کتاب را بواسطه‌ی فتوکوپی و صحافی عيناً برای خودم و تنی چند از دوستان بازسازی کنم، آنجا که سفيد بوده را سفيد گذاشته‌ام. چند سال پيش که اين کار را می‌کردم هنوز نمی‌دانستم چگونه بايد از نيم فاصله استفاده کرد، يادم نمی‌آيد آيا بعداً در اصلاحِ کار برآمدم يا نه. پس از اين روست که گاهی  «می» استمراری کمی از بقيه‌ی کلمه فاصله دارد. فاصله‌های ديگر ميان کلمات رعايت نوع سطربندیِ اسلامپور را می‌کنند. »

 

آرش جودکی

 

آقاي جودكي ي عزيز، لطف داشتند و اين كتاب را – پرويز اسلامپور – برايم ارسال كردند؛ از ايشان بسيار سپاسگزارم و براي رعايت امانت، نامه‌نگاري‌اي كه بين ما صورت گرفته بود را، از آن‌جا كه توضيحات ايشان –  من كتاب را نديده‌ام – كافي و كمك كننده بود؛ عينن اين‌جا آوردم. علاوه بر اين مي‌خواستم مراتب قدرداني‌ام را از ايشان ابراز كنم. – نامه‌ي دوم، در حقيقت پاسخي بود به پرسشي كه آيا اجازه مي‌دهيد اين كتاب را به اين فضا بسپارم؟ و آيا كه آن شعر كه در كتاب به زبان فرانسه آمده است، در اصل كتاب چگونه است؟ -   

با توجه به دانسته‌هاي پيشيني‌ي من، اين كتاب، شمايل عجيبي داشته، همان ابتدا. نام كتاب، نام خود شاعر است و صفحات، شماره‌گذاري نشده‌اند. آن‌چه اسلامپور بر ديباچه‌ي كتاب نوشته بدين قرار است :

 

« اين ده دوره‌ي جداي شعري‌ست. در سطوحي متغير. از جهت زماني و از بعدِ روحاني و ماورايي‌ي دوره‌ها و ويژگي‌هاي زميني و بستگي‌ي خوني‌ي آموزش‌ها و تجربه‌هاي برخي ديگر.

سطح شبح در سفر پاك       كه از انرژي‌ي ميستيك حركت مي‌گيرد و به اشاره مي‌رسد. و        شعرهاي ايراني   مثلن كه تنها فشردن است. فشردن واقعيت به تن. تا جزيي از تو شود. و بعضي هياهويند، هياهو كه فقط نشان بدهد، هنوز زنده‌يي. »

 

از اين ده دوره، پنج دوره‌اش را خوانده‌ام، و توي مجموعه‌اي كه به صورت گزيده از اشعار اسلامپور جمع كرده‌ام، آورده‌ام (سطح شبح در سفر پاک، ماران که جمع می شوند تا آتش را تحقیر کنند، نمای بی‌سطح تغزل، حرکت بی‌شتاب برای ایثار، شقیقه‌ی سرخ لیلی). اما آن پنج شعر ديگر را نخوانده بودم، و نه هيچ‌ كجا ديده بودم. و بايد اعتراف كنم كه خواندن‌شان، لذتي از جنس اسارت داشت.

نسخه‌ي تايپ شده‌اي كه برايم آمد، همان‌طور كه توضيح‌اش در بالا هست؛ با نهايت رعايت امانت در بازسپاري بود. فقط فكر كردم، چون كساني شايد كتاب را پرينت مي‌گيرند، بهتر باشد، شكل‌اش را با تغييري اندك، در صفحه‌بندي‌ي نسخه‌ي تايپي‌ و افزودن شماره صفحات لاتين – كه امكان اختلاط اوراق را از بين ببرد – اينجاسپاري كنم (بازهم تاييد مي‌كنم، هيچ تغييري در آن‌ چيدماني كه نسخه‌ي تايپي‌ي موجود داشت، نداده‌ام).

 

 

 " لب اگر تكرار حرفی كند    هم

              تنها تظاهرست    به

 

              بی‌معنایی"

 

 

 

از " لكه‌ی افتاده درآن که بگوید   آری" – پرويز اسلامپور

 

 

 

با اين همه اما بازهم سپاسگزارم از آقاي جودكي، كه اين مجال را به ما دادند كه باري ديگر، غرق شويم، آن‌جايي‌كه :

 

                        "و آنجا همه‌اش  بیماری‌ی پوستی‌ی بیماری‌ی پوستی بود

                        که نشسته بود و آهنگدار بود

 

                        آهنگ مرگ را نمی‌گویم   آهنگ دستش را می‌گویم

                        که می‌انگاشت

                        میان دو لنگه‌ی در   همیشه   شكسته می‌شود"

                                                           

                                                           

                                                            از "همه‌اش رفتن" – همين مجموعه

 

 

 

پرويز اسلامپور

  

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1386/11/15 و ساعت |

 طعنه ای را خواند :

 

- ای آزرده مرد!

 ای اسیر جلوه های وحشی بی راه!

 مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ

 در اشاره های گرم آفتاب و رنگ!

 در زبان بوته و تصویر مانده!

 خط هر سودا خطا خوانده!

 با کدامین مژده گرم می داری؟

 خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری؟

 و سرودت را به مهر آب ها بسپار، اینجا همزبانی

نیست

 قصه ی پاک نوازش را به دست خواب ها بسپار، اینجا

 مهربانی نیست.


شعر "دختر رویا "

دفتر "از دوستت دارم"، یدالله رویایی



« صورت بغرنج طبع های من، آواره در میان رابطه های چندگانه با جهان من است، وقتی که در طبیعت اطرافم، بیدارم بیدار تغییرم، و تغییر، نمای رابطه هایی ست که صرافت مرا در حیات پیرامونم آواره می کند، و هر نگاه سراغ صورتی ساکن را می گیرد، که تولدش از آن نگاه بر می خیزد، و جهان من در مشاهده هایم حضور دیگری پیدا می کند، او پر از مشاهده می شود و مشاهده پر از تصور صورت هایی ست که اشتیاق مرا، امید و خوف مرا، تصمیم و شعر مرا به رابطه می گیرد، ضمیر من صرف می شود، و نیتم به مصرف ارجاع و دعوت و درک از جا بلند می شود، و این گونه در تنوع اطرافم گسترده می شوم، با اتفاق های نیالوده در تنوع اطراف، من با جهان بلافصل پیرامونم آشنایم، با آن طبیعت بی تصرف منظوم، من فکر می کنم، وز ابتدای فکر، منظومه های بی تصرف اطراف آغاز می شود، وقتی به فکر می کنم خویش فکر می کنم، در حیطه ی تفکر انسان دیگری می روم که ابتدای تفکرش انتهای فکر من ایستاده ست، و از انتهای فکر من جهان های دلخواه آرزویی ام آغاز می شوند. کی فکر می شود؟ من از کدام معبر مجهول ذهن می گذرم، که این گونه در مکاشفه ی حجم دیوانه می شوم؟ ویرانه ی تفکر من برتر، من از کدام معماری جایی برای نشستن فرم می گیرم، آیا عبور ذهن من احجام را توقف می دهد؟ من قربانی ناگهانی نور می شوم، نور سترگ ناگهانی، من طعمه ی تبرک تاریک طور می شوم، پس اصل های من از کدام پل می گذرند؟ لنگرگاه حرف من کجاست، وقتی که چشم هایم از مکاشفه ی حجم بیمار می شوند، وقتی که ساختمان حجم ها چندگانه و مکرر و بسیار می شوند، تعدد حجم ها را جمع می کنم و متفق می کنم و نظام می دهم و در یک واحد معماری شان می کنم، طعمه ی تورم و باید حجم گر باشم، و تا تور طعمه ی من باشد حجم گری کورم، و در برابر مد مسری حجم فاشیست. آنقدر که در توجه بی نوسان مداری که می بردم بتوانم به این نمو زاینده ی رو در رو نظم بدهم، و بدین گونه وقتی معمار حجم هستم اشیا نیستند، اشیا بی رمق ناچیز، اشیا پشیز، که فراموشند و غایب، در این نوسان نظم، که نظمی بی نوسان است، که نظم نوسان است.»


یدالله رویایی - از ابتدای فکر، هلاک عقل به وقت اندیشه


103


 

با آنكه مي‌شكافد از حرف

در هر شكاف مدفنِ هر حرف

مي‌بندد آسمان را بر سقف

و بسته، باز

شوقِ شكافِ ديگر مي‌گيرد

وقتي‌كه سقفِ دوخته مي‌بندد

بر آسمان طليعه‌ي حرفِ نگفته را.


 

لبریخته ها - یدالله رویایی

 



+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در جمعه 1386/11/05 و ساعت |

به‌طور كلي هيچ گزاره‌اي را نمي‌توان فقط به گوينده نسبت داد: گزاره حاصل كنش متقابل گوينده و شنونده، و به معناي وسيع‌تر،‌ حاصل تمام آن وضعيت اجتماعي پيچيده‌اي‌ست كه در آن نمودار شده‌ است.

سوداي مكالمه، ‌خنده، آزادي – ميخاييل باختين

 

 

اشراقها، اوراق مصور آرتور رمبو / بیژن الهی

 

 

حالا، يك‌سال از روزي كه اين پنجره گشوده شد، مي‌گذرد. از عصبیت و هيجان آن روزها خبري نيست، ديگر. من هم، مثل خيلي‌ها، نگراني‌ام را از اين مرزوبوم برداشته‌ام؛ نمي‌گويم از اين‌جايي بودنم پشيمانم، اما كم نمانده اين را بگويم! گذشته از اين حرفها، از كلِ اين ماجرا، احساسِ رضايت مي‌كنم؛ كه كمترين كاري بوده كه مي‌توانستم.

 

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید

 تا به لطف هوا، به گریه ی ابر

 از زمین رازِ آسمان نچشید.

 تازه شد داغِ لاله های طری. *

  

اولين كتابي كه اين‌جايي شد، ترجمه‌ي حلاج ِ الهي بود؛ كه البته آن‌طور كه مي‌خواستم نشده بود، و با عجله و بي‌دقتي‌ دوباره‌سپاري‌اش كرده بودم. بيژن الهي، وسواس عجيبي دارد، ظاهرن، بر شكلي كه برگزيده براي چاپ كتاب، چه در ويراست، و چه در پانوشتها و ظرايفِ ديگري كه در همه‌ي كتابهايش قابل پي‌گيري‌ست. يك‌سالي مي‌شود كه كتاب اشراقها / اوراق مصور آرتور رمبو – ترجمه‌ي بيژن الهی را دست گرفته‌ام براي تايپ كردن، آن‌قدر ريزه‌كاري داشت اين ‌كار، كه وقت زيادي از من مي‌گرفت، كه اگر تايپيست صرف بودم، حتمن اين‌طور نمي‌شد؛ به هر حال، امروز اين كار به سرانجام رسيد با آن همه بارها، كه دست كشيده بودم از تايپ – براي چه؟ براي چه كسي؟ و با اين سوالها.

توي اين بازسپاري، تمام كوششم وفادار بودن بود به تمامِ آن‌چه به نظرم مي‌آمد، براي مترجم، مهم بوده‌ست؛ از پانوشتها گرفته تا رسم‌الخط و نشانه‌گذاري‌ها. دلم مي‌خواست واژه‌نامه را هم تايپ كنم، كه دست و وقتم قوت نداد.


پرچم چه ميايد به دورنماي لجن، و به عنعناتِ ما دف خفه‌خون مي‌گيرد.

   در مراكز اشاعه فحشا كنيم، از وقاحتْ افسانه. قتلِ عام كنيم، آري، هر

چه قيامِ منطقي‌ست.

 

" مردمسالاري / اشراقها "


كتاب را(اشراقها/ اوراق مصور آرتور رمبو – بیژن الهی) چند سال پيش، از اتفاق، توي كتابخانه‌ي سيروس حسيني عزيز ديدم، كه از قرار هم، نتوانسته بود ارتباط بگيرد با ترجمه؛ كتاب را هم داد به من، دستش درد نكند، حالا كه توي ينگه دنيا نشسته، و اصلن هم يادش از اين كتاب نمي‌آيد احتمالن. من همان‌وقت "اشاره" را خواندم، كه شايد بتوان به جرات از دل اين "اشاره" كه اين‌جا، الهي، نوشته بر اشراقها، رويكرد مترجم را نسبت به ترجمه دريافت؛ تئوري‌اي كه شايد، مورد انتقاد خيلي‌ها باشد. و البته، شايد بهتر باشد، اين اشاره را، بگذاريم كنار اشاره‌اي كه بر گزيده‌ي لوركا (انتشارات اميركبير- بازچاپ 1382) نوشته،‌ بيژن الهي؛ تا نگاه مترجم را به شعرِ ترجمه بهتر دريابيم (مثلن: لب تعريف (بي‌حال و مجال هيچ تفصيلي) اين كه ناقل در حد "خبرنگار" كار مي‌كند، عامل در حد "مجري" – رابطه‌اش با متن رابطه‌ي كارگردان با نمايشنامه، فيلمساز با فيلمنامه، و آوازخوان با آواز: آوازي كه ديگري به نغمه در آورده‌ست، تا او به "صدا" در‌آورد؛ يا چنان‌كه نقاشان سنتي، گاهي، دو تنه روي يك پرده كار مي‌كردند: يكي "رقم" مي‌زد،‌ يكي "عمل" مي‌آورداشراقها، اشاره، ص12) نگاهي كه تكامل‌اش را در ترجمه‌هاي متاخرترش، مثلن در "اين شماره با تاخير 3" مي‌توان پي‌گرفت (مایه ی آرامِ جانند این نوابغ: مرحبا!/ سیرانو دو برژراک، لمعات نمایش رُستان با نقل قصه اش تا پایان، دوم/چهار؛ بیژن الهی. این شماره با تاخیر3 ).


اما، از نگر من، آن‌چه ترجمه‌ي الهي را متمايز مي‌كند، جداي از دقت‌اش در گزينشِ چه شعری/شاعري، و در شكل‌بندي‌ي اسكلت شعر فارسي شده؛ ويژه كردن لحن – نزديك شدن به همان لحني كه شاعر مي‌خواسته در زبان مبدا – است؛ آنچه معمولن خیلی کم داریم، در شعر ترجمه، که اگر شعر چند شاعر را ترجمه کرده باشد: مترجمی، از آهنگ شعر هیچ نمی شود دانست که شعرها مال یک نفر نیستند، آنقدر دستِ مترجم به کار برگرداندن واژه واژه بوده، که یادش رفته انگار شاعری به کار پرداختنِ شعر بوده، به شاعری! براي درك اين تمايز، كافي‌ست كه چند ترجمه از الهي را برداريم، بنشانيم كنار ترجمه‌ي ديگران؛ مثلن بگيريد "گزيده‌ي اشعار لوركا" را به مقايسه ترجمه‌ي شاملو از لوركا؛ هرچند كه لوركاي شاملو دل‌نوازتر باشد – و همه ی شعرهاش با یک ریتم - اما خيلي پرت مي‌آيد انگار. يا برداريد ترجمه‌هاي آقاي پارسايار را – مثلن از همين رمبو ("مرا باز می گرداند به جایی که خورشید خاموش می شود" / دانته، کمدی الهی؛ بیت 60، سرود اول دوزخ )– بگذاريد كنار همين اشراقها يا "ساحت جوّاني"ي هانري ميشو كه الهي برگردانده ؛ گمان نمي‌كنم توضيح بخواهد!  

 
 

چه خبر؟ مرگ حق حق و هوهو.

 لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،

 تا که گُنگانِ ده زبانِ دورو

 نازمستی کنند و جلوه گری. *

 


اشراقها، اوراق مصور آرتور رمبو / بیژن الهی

 


 * شعرِ "مناعی"، گردانه ای از قطعه ای از حلاج در آخرین شبِ زندان... بیژن الهی؛ این شماره با تاخیر3.

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در پنجشنبه 1386/09/29 و ساعت |

رابطه ی با "تو" بدون واسطه صورت می گیرد. بین "من" و "تو" هیچ عنصر مفهومی دیگری دخالت ندارد و هیچ آشنایی پیشاپیش یا تخیلی بر آن مترقب نیست؛ حافظه، وقتی از جزییت به کلیت می رسد دچار تحول می شود در حالی که هیچ هدفی، هدفِ رابطه ی "من" و "تو" نیست، کما اینکه هیچ طمع یا توقعی نیز در این رابطه وجود ندارد؛ حتی اشتیاق هنگامی که از جهان رویا به جهان ملموس می رسد، متغیر می شود. هر واسطه ای در اینجا یک مانع است، مواجهه فقط هنگامی صورت می گیرد که همه ی واسطه ها از بین رفته باشد. به واقع در فوریت رابطه است که همه ی واسطه ها فاقد ارزش می شود.

 

من و تو – مارتین بوبر

 

 


 نامهای بسیار - فیروز ناجی

 



  در همه ی راهم
 گفتگویی داشتم
 نه بیشتر

  

تا می سوخت سگی
 در چشمهاش
در غروب

 در همه ی راهم
 می سوخت سگی
 تنها

 

- از "نامهای بسیار" / فیروز ناجی -