تبليغاتX
Do-L ۩۩

 

 حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

" در ملكي كه عامه‌ي خلق سواد ندارند، در آن ملك هيچ نخواهد بود مگر حماقت و ظلم. اين حقيقت را اهل وطن ما حكمن خواهد فهميد، اما حيف كه خيلي دير."                      

                                                                                          - از نامه‌ي ملكم‌خان با آخوندزاده -

                                                              

 

 

 

دوستی عزيز می‌گويد کسی برای "اين‌ها" تشکر که نمی‌کند، هيچ؛ قدر شناخته که نمی‌شود، هيچ؛ خيانت هم می‌شود، برده هم می‌شود و به بی‌راه، به ناکجا شايد، اما کجاست کجا؛ که ناکجايش کجاست؟، می‌گويم.

همين است که دوباره از دست بردنم به اين ارتکاب، که هرچه "دست" می‌برد از ارتکاب می‌برد، می‌نويسم و برای خودم که هميشه در گوشم بماند اين حرفها، زنگی.

پشت اين گرد کردن، زحمت خيلی‌هاست، به اسم من تمام نمی‌شود، من که فقط دست می‌رسانم به کليدهای حروف و می‌ريزم به اين دل سياه بی‌نهايت؛ نمی‌گذارم و نمی‌خواهم که نام ِ من اين بالا بماند، اما از متکلم مع‌‌‌‌‌‌الغير هم نمی‌آورم، که بگويم ما.

خودمانی بگويم پس، بيش‌تر، اين حرفها را که نماند تا روزی بيايد که حيف بگويم به نگفتن‌شان؛ اگر به وراجی رفت، خرده نياوريد، بگذاريد به سهم دل، که سر می‌رود گاهی، و اين گاهی، می‌شود گاه‌گاهی بالا آوردن.

اين کار که کاری هم نيست - سپارش اين چيزها به اين جريان سيال - پيش از هرچه، راهی‌ست، پيش از برای هر که، برای خودم، که می‌بردم به رگها و رگه‌هايی توی تاريخی که از داستان، از شعر، از نقد، از ادبيات و هنر، از فرهنگ اين جامعه، حذف‌اش کرده‌اند، يا در ديالکتيکی تاريخی بلعيده آمده تا جايی ديگر بزايد، شايد؛ توی کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها و خانه‌هايی، که آدم می‌نشسته، به انديشه می‌رفته، دست می‌برده، و زايشی می‌آمده، از نه آن آدم فقط، از تباری، پشتی، کمری در سلسله‌ای از تبار، آدم‌ای که پشت داده به پشت خيلی چيزهای از پشت‌های ديگرش. راهی که می‌بردم به فردوسی و دانشگاه، نادری و چهارراه استانبول، بلوار اليزابت و خيابان پهلوی‌ای که هنوز از کپسول‌های تزريقی‌ی فضولات لنينی و استالينی دهه‌ی پنجاه پر نشده، از دست به ماشه بردن و خون و گلوله و پرچم و لاله و چه و چه، که نتيجه‌اش می‌شود، آن‌چه، مگر نديديم؟ و به فکر که ما از خود بيگانه‌ايم؟، نداريم که بزاييم از خود؟، نسلی که می‌شود نسل ترجمه، ايم؟، داستان‌مان نمی‌شود کوتاه، چون بايد روده بياوريم، دنباله بياندازيم؟؛ نمی‌شود رمان، چون پسرکشی‌م، نه پدرکش؟، و شعرمان نمی‌شود شعر، که روايتی‌ست هميشه، نمی‌ريزد از اين نوستالژيهای کودکی؟، نمی‌برد آن‌جا که ساکن کند، بشود هولدرلين؟، نمی‌رود آن‌جا که خلسه شود، بشود تزارا؟، نمی‌کشد به آن‌جا که هيروگليف، بشود مالارمه؟؛ نقد نيست اين‌ها، هرچه باشد؛ سايه باشد از دستی که بر اين صفحه می‌افتد، آن دستی که آن بالا از عريانی آورده و گشاده‌گی، نه مشت؛ از طلب، نه سر سپرده‌گی. اين نيست که هم امروز، از مکاشفه آمده باشم، از پيدايي‌ی خضری، يا از کندن مقبره‌ای و رسيدن به موميايی‌ای که از قضا فرعون نبوده، کوروش بوده !، آن چه آمده‌ام از چرخيدن و چرخيدن دنبال دمی‌ست از خودم که به خارش افتاده و نمی‌رسم – نمی‌رسانم‌ام.

خوش‌مان بيايد، خوش‌مان نيايد، توی "لوور" که می‌رويم، می‌گوييم شاهکار، نمی‌گوييم مزخرف؛ می‌گوييم حيرت، نمی‌گوييم که چه!؛ کوبيسم را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ رئاليسم را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ کلاسيک را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ اندازه می‌گيريم اما، بلند است قدمان نمی‌رسد، کوتاه است و می‌گذريم؛ شابلون خودمان را برده‌ايم، نه کانت را، نه هگل را، نه هايدگر را، نه ويتگنشتاين را، نه هزار کس و بی‌کس ديگر، تکه‌تکه‌ها را برده‌ايم، همه را برده‌ايم، هيچ‌کدام را نبرده‌ايم؛ خودمان را برده‌ايم. اما اين‌جا که می‌آييم، همه‌ی اين کس و بی‌کس‌ها را می‌آوريم، نصفه نيمه، روی خودمان می‌گذاريم که جر بدهيم، آن هم نه صاف، کج و کوژ؛ که شانه‌ی ديگری را بگذاريم نردبان، برويم بالا، برسيم تازه به ديدن "لوور"، انگشت حيرت بگيريم و نردبان را پرت کنيم؛ و بعد که چرا تاريخ و تبارمان جويده‌ست؟ چه دستی اين‌طور پاره‌مان کرده؟ معماری‌مان می‌شود مسجد و منار صفوی فقط، کسی از مقبره‌ی خيام يادش نمی‌آيد!، نقاشی‌مان می‌شود مينياتور فقط، کسی از هوشنگ ايرانی خاطرش نمی‌گذرد!، فلسفه‌مان می‌شود صدرايی فقط، کسی از فلاطوری نمی‌آورد!، شعرمان می‌شود حافظ، کسی از نيما نمی‌خواند!، شعر نومان می‌شود نيما و شاملو، کسی از بيژن الهی و اسماعيل شاهرودی نمی‌داند!، و بگيريد برويد همينطور برسيد به چند صد سال رکود... چند دهه‌ی خودمان را نمی‌توانيم بيابيم، آن‌وقت از هخامنشی و ساسانی و زردشت و مانی و مزدک که... هيچ!

اين حرفها دقيق نيست، پوزش، می‌دانم؛ اما نمی‌خواهد که دقيق هم باشد، دقت‌اش دردش را بيش‌تر می کند؛ گزارش هم نيست، فکر کرده بودم همان چند خطی که آورده بودم کافی بود برای دل‌دل‌های من که "چرا؟"؛ اما نبوده انگار، همين است که اين‌قدر مطول می‌کنم، دوباره بگويم و بس کنم، شايد.

حالا چرا شعر؟ چون بی‌واسطه‌ترين است، کمينه می‌خواهد که باشد؛ چرا شعر نو؟ که بی‌پدر و مادرش شده خيلی؛ چرا حجم ؟ قلمه به اين فرهنگ دارد و دورترين مانده‌ست به آن، در رگ و پی است و گنگ‌ترين شده، مهجور نه، ويران شده، و... آن‌که وقتی به اين‌ها نگاه می‌کنم، می‌بينم‌ام که کاری نکرده‌ام، نمی‌کنم، مايه‌ام نيست، شعورم نيست، بس نيست همين فهميدن ِنفهميدن؟، که جايی که ايستاده‌ام، آن‌جا که به خودم می‌رسم: تنها، هيچ نيست، هيچ است؟، گيرم که چيز ديگری نداشته باشد، بس نيست که عجب و غرورم را له کند؟ و اين‌ها را نگه ندارم برای خودم، که برای همه همين "قدر" هست ؟

آن چه نظام يک‌پارچه می‌خواهد، بر هرم ايستاست، آن‌جا که تکثر را به عدد می‌کاهد، و در اين کاهش، آن قدر می‌رود تا به "يک" برسد؛ و انتخاب را عطف به يک می‌خواهد، انتظار را معطوف به يکان، و خلاقيت را حصر به يگان می‌خواهد، خلاقه را محصور به يگانه. چيزی که رسانده‌ام به اين‌جا همين است، که کسی اگر می‌خواند، چيزی بايد داشته باشد در کنار چيزی ديگر که مثلن بگويد رمانتيسم می‌خوانم حالا و استاندال، نه مدرن و پروست، نه موج نو و ساروت، نه جريان سيال و سيمون، نه بکت، نه کامو، نه گاری و نه چيزهای ديگر و نه حتی بالزاک يا زولا و فلوبر، همه‌ی اين‌ها هستند اما که بردارد و بخواند، "آن" را بر می‌دارد ولی و می‌خواند! بياييد توی فارسی، بگوييد داستان، می‌خواهم چوبک بخوانم، - نيست؛ ساعدی بخوانم، - نداريم؛ فرسی، - کيست؟؛ ابراهيم گلستان، - ناياب؛ شعله‌ور، - کی؟؛ پرويز زاهدی، - نشنيده‌ام!؛ بيا: سيمين دانشور، دولت‌آبادی، نادر ابراهيمی... شکر کن.

ارزش اما با چه سُنجی، می‌رسد؟، کالاست مگر که ارزيدنی‌اش را "من" برچسب بچسبانم؟، گنج هست، اما فقط برای آنها که خاک از باستان‌شناسی را از تن‌شان می‌تکانند، مگر؟؛ لذت و لرز باستان‌شناس، از همان دست به خاک و گرد است، فکر می‌کنم، پس که می‌دهد به زمين، به ساکنان‌اش، نگه داشتنی‌اش همان خاکی‌ست که می‌تکاند؛ ارزش را زمين می‌رساند، ارزيدنی‌اش را چشمهای و چشمه‌هاي درك و شعور ساکنان‌اش.

سپاس من همين که اين‌ها برسد، از آن چيزهای ديگر هراسم نيست هم که اگر هرچه، باز به همين زمينی بر می‌گردد که رويش ايستاده‌ايم.  

 

 

 

حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

 

از اين‌ها برويم، برسيم به هوتن نجات؛ اسمي‌ دارد اين، "هوتن". اگر حجم را محدود كنيم به امضاهاي پاي بيانيه، نجات امضا ندارد آنجا، آنطور كه بيانيه آمده توي " هلاك عقل به وقت انديشيدن" ِ رويايي؛ اما توي دو مجموعه‌ي "شعر ديگر" كه در‌آورده‌اند اسلامپور و الهي و اردبيلي و چالنگي و شجاعي و ديگران، شعرهاي از هوتن نجات هم هست و توي "روزن" كه در مي‌آمده آن سالها، چند شماره‌اي با هدايت رويايي، هم هست از نجات خطوطي. شيوه‌ي رسم‌اش انحصار به خودش دارد بي‌گمان، اين‌طور كه من خوانده‌ام در كنار ديگران، و اعجاب مي‌آورد از شنيدن اين‌كه اين‌ها را آورده توي پيش از بيست‌ ساله‌گي، اگر درست باشد آن‌چه شنيده‌ام كه در نوزده يا بيست‌ويكي، دو ساله‌گي، خودكشي‌اش.

 

ببيني رمبو چه‌طور مي‌آيد توي شانزده سالگي در نامه‌اي اين‌گونه :

 

« شاعر بايد با مختل كردن طولاني و شديد و خودخواسته‌ي همه‌ي حواس، خود را به مرحله‌ي رازبين برساند. همه‌ي شكلهاي عشق و تعب و جنون؛ او درون خود را مي‌كاود، همه‌ي سموم را در خود تحليل مي‌برد تا بتواند فقط گوهر آنها را حفظ كند. عذابي ناگفتني كه مستلزم كل ايمان، كل قدرت فرابشري‌ست، و طي آن، در ميان همه، بيمار بزرگ، جاني‌ي بزرگ، ملعون بزرگ – و خردمند اعلا – مي‌شود، زيرا به مجهول واصل شده‌ست.» - ن. ك. "تاريخ نقد" ج4، رنه ولك -

بگذاريدش كنار شعرهاي نجات،

بخوانيد:

                                   

تيغ خورشيد دريا را شهيد كرده است

                                    و جسد پوسيده

                                    انسان را به دريا مي‌برد

           

 

                                                            - ن. ك. از دست‌رفتگان، حواشي‌‌ي مخفي- 

 

"حواشي‌ي مخفي"،‌ توي فروردين چهل‌وهشت در آمده از چاپ‌خانه‌ي فاروس؛ بي‌مقدمه جز اين چند سطر، كه انگار به جاي مقدمه باشد :‌

 

 

                                                كسي نيست

                                                باد صفحه‌اي از خانه را

                                                                        ورق مي‌زند

                                                و گذار باد و آفتاب زيبنده فرش مي‌شود

                                                و در شعر

                                                بيهودگي‌ي سال

                                                و هواي زمزمه مي‌ماند

                                                ميل دارم :

                                                            - پنجره را بگشايم

                                                                        كه رابطه‌ي من و سال

                                                                                    تهي نباشد !

 

هم‌چنان مي‌گويم، با ‌عطف به بيانيه‌ي حجم بخوانيم، اين‌ها را؛ چرايش پيدا مي‌شود اگر دقيق  باشيم. و سپاس از دستی كه اين‌ها را به دستم رساند.

 

 

در فرصت مناسبي

سيماي خويش را ديديم

و با پيش‌آمدي

به سوي هم، پيش آمديم

 

 

                                    - ن. ك. شعر برخورد، از همين مجموعه -

 

 

پي‌نوشت : به "يكي"، درود كه "ضماير" فدايي‌نيا را گفت، تا از كنارش، " ميم (خواب‌نامه‌ي مارهاي ايراني)" را پيدا كنم.

 

 

 

حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت |

شعرهاي دريايي – يدالله رويايي

 

 

 

ميل دريا ، ميل عرياني‌ست :

طعم اندام زنان

اعتراف بدن مردان .

 

                             - دريايي 24 -

 

 

پيش‌آورد :

 

اسم كوچكش را نمي‌دانم، يكي از برادران زنده‌ هنوز زرين‌كوب بود، با قامت كوچكش نشسته بود و پك به قليان‌اش مي‌زد، كه ما رسيديم، داشت با " ا. ت " حرف مي‌زد. " ا. ت " رو به من گفت،‌ استاد زرين‌كوب، هوتن را مي‌شناخته، اول فكر كردم زرين‌كوب مگر نمرده؟ بعد آمدم كه بايد از كسانش باشد، " ا. ت " بعد كه بيرون آمديم، گفت برادر زرين‌كوب است و معلم بازنشسته‌ست و حالا تحرير موسقي مي‌كند.

هوتن نجات را مي‌گفت، يادش نمي‌آمد چند ساله بوده خودكشي كرده، مي‌گفت بارها بستري شده بود توي بيمارستان رواني، من گفتم شنيده‌ام نوزده سال داشت،‌ گفت همين حدود بايد بوده باشد و همين‌طور گرفت و رفت توي آن سالها، من هم كه انگار چهارنعل اسبي روي تنم مي‌دود، از خودم نبودم،‌ فهميد انگار، گفت كجا بوديد شماها؟ از كافه قنادي‌اي گفت توي نادري كه پاتق بوده آن وقت‌ها، آل‌احمد با دارودسته‌اش مي‌آمده‌اند، نصرت رحماني، غلامحسين ساعدي، چوبك، شاهرخي، گل‌سرخي، رويايي، الهي، اسلامپور، فروغ و خيلي اسمهاي ديگر را گفت، نمي‌دانم چقدرش درست باشد، وقتي مي‌گفت، فلاني با دارودسته‌اش، باندبازي‌هاي آن دوره هم جرياني بوده فكر كردم براي خودش، مرتضي هم اين را گفت، او هم تاييد كرد گفت مثل همين حالا، فرقش در سوادشان است، اين‌همه بي‌سواد نبودند آنها مثل امروزي‌ها و خنديد.

سبيل بلند زردش را نگاه مي‌كردم كه لبانش را مي‌پوشاند، چهره‌ي چروكيده‌ي شادي داشت اما، خيلي منسجم نبود حرف زدنمان، چيزهايي يادمان مي‌آمد مي‌پرسيديم، او هم چيزهايي يادش مي‌آمد مي‌گفت، مثلن از كسايي گفت كه بزرگترين استاد ني توي دنياست؛ بگيريد كه از هوتن به كجاها رفتيم، مرتضي پرسيد از اسلامپور و الهي خبري دارد؟ گفت نه. گفت چند وقت پيش از عمران، مي‌گويد با عمران صلاحي خيلي جور بوده،‌ همين سوال را پرسيده، عمران هم نمي‌دانسته چه بلايي سر اين‌ها آمده، بعد دوباره برگشتيم به هوتن، گفت خيلي‌ها خودكشي كردند،‌ ايرج كياني را گفت، و چند نفري را گفت كه فراموش كرده‌ام، مي‌گويد هوتن برادري داشت،‌ هادي، ديوانه بود،‌ چهلم هوتن از تيري، ستوني، بالا رفته بوده، مي‌گفتيم بيا پايين، مي‌گفت مي‌خواهم ماه را ببينم، دارم ماه را ديد مي‌زنم، چهلم هوتن بود، ياد باستر كيتون افتادم، تازه يك كتاب هم از هوتن چاپ شده، داردش، مگر كتاب هم داشته نجات؟ گفت داشته، قرار است بياورد براي‌مان، خدا كند بياورد، جانوري‌ست اين نجات، آنارشيست ديوانه مي‌گويد يحيي!

بعد مي‌رفتيم كافه فيروز، يادم نمي‌آيد گفت اين كافه فيروز كجا بوده، اما اين‌طور كه مي‌گفت، ياد صحنه‌هاي اول اورفه ِ ژان كوكتو افتادم، مرتضي مي‌گويد پلاس كافه‌ها بودند اين‌ها، گفتم شبيه دهه‌ي بيست و سي فرانسه انگار، چه ترسيمي، ياد نوشته‌اي افتادم از دوستي، روي جدول نشسته بودم كنار خيابان، به پاهايم نگاه مي‌كردم، سيگار مي‌كشيدم، گفت گلسرخي گاهي دنبال پنج تومان آواره‌ي خيابان بود. بهرام صادقي هم مي‌آمد كافه، گفتيم براهني چطور؟ براهني منتقد بود،‌ به هركس مي‌خواست هرچه مي‌گفت، اين‌جا كسي نمي‌فهمد نقد يعني چه، يا فحش مي‌دهند يا لاس مي‌زنند، " ا. ت" مي‌گويد يكبار نصرت با براهني درگير هم شده باشد، نمي‌دانم اين حرف‌ها چقدر درست، چقدر شاخ و برگ دارند و ندارند، اما از اين همه هيچ بهتر. اين كافه فيروز هم پاتوقي بوده، شاهرخي را توي همه‌ي اين‌جاها گفت، سپانلو را هم مي‌گفت،‌ گفتيم شاملو چه؟ مي‌گويد هوتن آمد كافه نشست كنار من، شروع كرد به شاملو ناسزا، مي‌گفت كس‌كش فكر مي‌كند كسيت، توي دهنش و ازين قبيل،‌ نه! شاملو اين‌جاها پيدايش نمي‌شد، شفيعيان را همين شاملو كشت،‌ مرتضي يادش آمد، گفت توي سيني قاطي كرده بودند داده بودند كشيده بود، پيش شاملو، اوردوز مرده بود، مي‌گويد اگر مي‌ماند داستان‌نويسي بود اين شفيعيان، من نمي‌شناسم‌اش. مي‌گويد خيلي‌ها جمع شدند دور بعضي از اين‌ها، كساني دور آل‌احمد، كساني دور رهنما، كساني دور رويايي و سري آوردند ميان سرها، بعد انقلاب شدند شاعر و نويسنده، خيلي‌ها بودند شاعرتر از آتشي، اما غربال شدند؛ من مي‌خواستم از حجم بيشتر بدانم، نزديك نبود به اين حجمي‌ها خيلي، گفتم غفوريان؛‌ ها ! منوچهر را مي‌گويي. فرانسه بود آن‌وقت‌ها، مي‌رفت مي‌آمد، گفتيم چه كار مي‌كني؟ مي‌گفت توي انگورچيني، مي‌روم باغ‌هاي انگور، انگور مي‌چينم، باقي‌ي وقت از آن پول مي‌خورم،‌ حالا كجاست منوچهر؟ گفتم او هم خودكشي كرده؛ نمي‌دانست.

از آن‌جا مي‌رفتيم، عرق‌فروشي‌اي توي كجا، اسمش چولان بود، ارمني بود، آن‌جا هم خيلي‌ها مي‌آمدند،‌ مرتضي مي‌گويد سهراب پيدايش مي‌شد جايي از اين‌ها؟ گفت نه، هركه مي‌گويد من با سهراب فلان‌جاها بوده‌ام، چرند مي‌گويد،‌ سرش به كار خودش بود سهراب، به كسي كاري نداشت، نمي‌آمد با كسي دم‌خور نبود، همين شد كه بعد انقلاب چسباندنش به عرفان، بي‌چاره سهراب، يادش از خروس جنگي آمد، هوشنگ ايراني و ديگران مي‌آوردند اين نشريه را، از ضياء‌پور گفت كه نقاش موج نو بود، مي‌گفت بزرگترين بود، من نمي‌دانم زياد از نقاشي، از منوچهر شيباني گفت، تنها او بود كه با سهراب رفت‌ و آمدي داشت، مي‌گويد، شعرهايي هم دارد شيباني، خوانده‌ام جسته و گريخته، يادم مي‌آيد چيزهايي، عجب مهي گرفته روشن‌فكري‌ي چهل و پنجاه را، تاريخ پنهان غريبي دارد، فكر مي‌كنم، اين‌ها چه مي‌كرده‌اند با انقلاب كه داشته مي‌آمده، بعد كه خيلي‌هاشان رفتند از ايران، همين چكني كه تازه‌گي ديدم توي اعتماد ملي مصاحبه‌اي كرده بود با او، مثل شعله‌ور رفته امريكا، مثل نوري‌علا كه نمي‌دانم كجاست، يا خيلي‌ها كه فرانسه‌اند و شنيده‌ايم، الهي هم كه اين‌جاست، كسي مي‌گفت بيست سال است از خانه‌اش بيرون نيامده، كتاب‌هاشان هم كه چاپ نمي‌شود ديگر، اصلن وقتي مي‌روم نيلوفر به يكي ازين كريمي‌ها مي‌گويم اسلامپور يا اردبيلي، تعجب مي‌كند، نمي‌شناسد، جالب نيست؟ مگر ابوالقاسم جلوه نيست توي فلسفه كه هيچ‌كس انگار نمي‌شناسد يا حرفي نمي‌زنند از اين حكماي سبعه‌ي تهراني، تازه‌گي‌ها فقط چيزهايي درآورده حكمت يا انجمن فلسفه، يادم نمي‌آيد از جلوه، اما از ملا علي نوري چه؟ از آن‌هاي ديگر چه؟  

تازه سر آخر مي‌رفتيم هتل مرمر، همين هتل مرمر بالاي فردوسي كه وقتي حالا از كنارش رد مي‌شوم، غمم مي‌گيرد از بس ناراحت است انگار، آن‌جا هم همين‌طور، ياد " شب، يك شب، دو" ِ فرسي مي‌افتم، مي‌گويم فرسي را مي‌شناختي؟ مي‌گويد مي‌ديدم‌اش، او هم مي‌آمد، همه مي‌آمدند، جمعي مي‌شده، دلم مي‌خواست بپرسم زنها كه بودند توي اين جمع‌ها، نشد، دوباره ديدم‌اش مي‌پرسم؛ شب يك، شب دو هم كافه زياد دارد و عرق‌فروشي، فرسي، جاهاييش مي‌رود تا "شب" آنتونيوني، حتي " هشت و نيم" ِ فليني را هم به يادم مي‌آورد.

بگذرم ازين‌ها، راستي كسي از علي‌مراد فدايي‌نيا، داستاني، كتابي، چيزي دارد؟ خوانده؟ گله دارم كه بيش‌تر از صد و پنجاه بار، اين چيزها كه اين‌جا سپاري كرده‌ام، دانلود شده، اما هيچ‌كس حرفي نمي‌زند، نمي‌خواهم چيز زيادي، تنها همين چيزها، اگر كتابي هست، برسانيد، اسكن‌اش كنيم، تايپ‌اش كنيم، چه رسمي‌ست اين بي‌معرفتي، گنج نيست كه پنهان‌اش كنيم، صله‌اي هم باشد اگر، بهتر كه دست بگردد.

 

 

 

 

از آب‌ها ،

          كه شكل درهم امضا دارند

          تا من ،

          كه واژه‌ي شكسته‌ي «رويا» يم

          و شكل روشن نامم را دارم

 

 

                             اي شعرهاي دريايي

                             بدرودتان گرامي‌ باد !

                                     

                                                -  از دريايي 33-

 

 

شعرهاي دريايي – يدالله رويايي

 

 

اصل كتاب را دوستي برايم آورد، وقتي اين‌جا را ديد، سپاس و درود.

نديده بودم كتاب را، چيزهايي توي آن گزيده‌اي كه مرواريد در آورده خوانده بودم، چند سالي هم دنبالش گشته بودم، پيدا نمي‌شد. اين مجموعه را هم مرواريد در آورده 1344، نوشته اولش گزيده‌ي شعرهاي 1340 تا 1344؛ كاش انتشارات مرواريد نيايد خرمان را بگيرد، آن‌ها هم وضع را مي‌بينند و حق مي‌دهند، اميدوارم.

مقدمه اي دارد دو خط اين مجموعه كه نوشته رويايي:

 

                                                         

" من به دريا نينديشيده‌ام

                                                          فكرهاي مرا، دريا انديشيده است. " 

 

چيزي ندارم بگويم، بيانيه‌ي حجم را بخوانيد. و اين‌كه نقلي از رويايي بياورم از مجله‌ي تماشا، سال 51، كه اول "لب‌ريخته‌ها" هم آمده :

« اين شعرها خواننده‌ي خودش را دارد و بيشتر از آنهاست كه مراقبت مي‌كند. يعني دوست دارد فقط با دوستدارانش باشد و با آنها ببالد.»

 

 

 شعرهاي دريايي - يدالله رويايي

 

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1385/11/02 و ساعت |