تبليغاتX
Do-L ۩۩ - حواشی ی مخفی - هوتن نجات

 

 حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

" در ملكي كه عامه‌ي خلق سواد ندارند، در آن ملك هيچ نخواهد بود مگر حماقت و ظلم. اين حقيقت را اهل وطن ما حكمن خواهد فهميد، اما حيف كه خيلي دير."                      

                                                                                          - از نامه‌ي ملكم‌خان با آخوندزاده -

                                                              

 

 

 

دوستی عزيز می‌گويد کسی برای "اين‌ها" تشکر که نمی‌کند، هيچ؛ قدر شناخته که نمی‌شود، هيچ؛ خيانت هم می‌شود، برده هم می‌شود و به بی‌راه، به ناکجا شايد، اما کجاست کجا؛ که ناکجايش کجاست؟، می‌گويم.

همين است که دوباره از دست بردنم به اين ارتکاب، که هرچه "دست" می‌برد از ارتکاب می‌برد، می‌نويسم و برای خودم که هميشه در گوشم بماند اين حرفها، زنگی.

پشت اين گرد کردن، زحمت خيلی‌هاست، به اسم من تمام نمی‌شود، من که فقط دست می‌رسانم به کليدهای حروف و می‌ريزم به اين دل سياه بی‌نهايت؛ نمی‌گذارم و نمی‌خواهم که نام ِ من اين بالا بماند، اما از متکلم مع‌‌‌‌‌‌الغير هم نمی‌آورم، که بگويم ما.

خودمانی بگويم پس، بيش‌تر، اين حرفها را که نماند تا روزی بيايد که حيف بگويم به نگفتن‌شان؛ اگر به وراجی رفت، خرده نياوريد، بگذاريد به سهم دل، که سر می‌رود گاهی، و اين گاهی، می‌شود گاه‌گاهی بالا آوردن.

اين کار که کاری هم نيست - سپارش اين چيزها به اين جريان سيال - پيش از هرچه، راهی‌ست، پيش از برای هر که، برای خودم، که می‌بردم به رگها و رگه‌هايی توی تاريخی که از داستان، از شعر، از نقد، از ادبيات و هنر، از فرهنگ اين جامعه، حذف‌اش کرده‌اند، يا در ديالکتيکی تاريخی بلعيده آمده تا جايی ديگر بزايد، شايد؛ توی کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها و خانه‌هايی، که آدم می‌نشسته، به انديشه می‌رفته، دست می‌برده، و زايشی می‌آمده، از نه آن آدم فقط، از تباری، پشتی، کمری در سلسله‌ای از تبار، آدم‌ای که پشت داده به پشت خيلی چيزهای از پشت‌های ديگرش. راهی که می‌بردم به فردوسی و دانشگاه، نادری و چهارراه استانبول، بلوار اليزابت و خيابان پهلوی‌ای که هنوز از کپسول‌های تزريقی‌ی فضولات لنينی و استالينی دهه‌ی پنجاه پر نشده، از دست به ماشه بردن و خون و گلوله و پرچم و لاله و چه و چه، که نتيجه‌اش می‌شود، آن‌چه، مگر نديديم؟ و به فکر که ما از خود بيگانه‌ايم؟، نداريم که بزاييم از خود؟، نسلی که می‌شود نسل ترجمه، ايم؟، داستان‌مان نمی‌شود کوتاه، چون بايد روده بياوريم، دنباله بياندازيم؟؛ نمی‌شود رمان، چون پسرکشی‌م، نه پدرکش؟، و شعرمان نمی‌شود شعر، که روايتی‌ست هميشه، نمی‌ريزد از اين نوستالژيهای کودکی؟، نمی‌برد آن‌جا که ساکن کند، بشود هولدرلين؟، نمی‌رود آن‌جا که خلسه شود، بشود تزارا؟، نمی‌کشد به آن‌جا که هيروگليف، بشود مالارمه؟؛ نقد نيست اين‌ها، هرچه باشد؛ سايه باشد از دستی که بر اين صفحه می‌افتد، آن دستی که آن بالا از عريانی آورده و گشاده‌گی، نه مشت؛ از طلب، نه سر سپرده‌گی. اين نيست که هم امروز، از مکاشفه آمده باشم، از پيدايي‌ی خضری، يا از کندن مقبره‌ای و رسيدن به موميايی‌ای که از قضا فرعون نبوده، کوروش بوده !، آن چه آمده‌ام از چرخيدن و چرخيدن دنبال دمی‌ست از خودم که به خارش افتاده و نمی‌رسم – نمی‌رسانم‌ام.

خوش‌مان بيايد، خوش‌مان نيايد، توی "لوور" که می‌رويم، می‌گوييم شاهکار، نمی‌گوييم مزخرف؛ می‌گوييم حيرت، نمی‌گوييم که چه!؛ کوبيسم را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ رئاليسم را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ کلاسيک را می‌بينيم، می‌فهميم و نمی‌فهميم؛ اندازه می‌گيريم اما، بلند است قدمان نمی‌رسد، کوتاه است و می‌گذريم؛ شابلون خودمان را برده‌ايم، نه کانت را، نه هگل را، نه هايدگر را، نه ويتگنشتاين را، نه هزار کس و بی‌کس ديگر، تکه‌تکه‌ها را برده‌ايم، همه را برده‌ايم، هيچ‌کدام را نبرده‌ايم؛ خودمان را برده‌ايم. اما اين‌جا که می‌آييم، همه‌ی اين کس و بی‌کس‌ها را می‌آوريم، نصفه نيمه، روی خودمان می‌گذاريم که جر بدهيم، آن هم نه صاف، کج و کوژ؛ که شانه‌ی ديگری را بگذاريم نردبان، برويم بالا، برسيم تازه به ديدن "لوور"، انگشت حيرت بگيريم و نردبان را پرت کنيم؛ و بعد که چرا تاريخ و تبارمان جويده‌ست؟ چه دستی اين‌طور پاره‌مان کرده؟ معماری‌مان می‌شود مسجد و منار صفوی فقط، کسی از مقبره‌ی خيام يادش نمی‌آيد!، نقاشی‌مان می‌شود مينياتور فقط، کسی از هوشنگ ايرانی خاطرش نمی‌گذرد!، فلسفه‌مان می‌شود صدرايی فقط، کسی از فلاطوری نمی‌آورد!، شعرمان می‌شود حافظ، کسی از نيما نمی‌خواند!، شعر نومان می‌شود نيما و شاملو، کسی از بيژن الهی و اسماعيل شاهرودی نمی‌داند!، و بگيريد برويد همينطور برسيد به چند صد سال رکود... چند دهه‌ی خودمان را نمی‌توانيم بيابيم، آن‌وقت از هخامنشی و ساسانی و زردشت و مانی و مزدک که... هيچ!

اين حرفها دقيق نيست، پوزش، می‌دانم؛ اما نمی‌خواهد که دقيق هم باشد، دقت‌اش دردش را بيش‌تر می کند؛ گزارش هم نيست، فکر کرده بودم همان چند خطی که آورده بودم کافی بود برای دل‌دل‌های من که "چرا؟"؛ اما نبوده انگار، همين است که اين‌قدر مطول می‌کنم، دوباره بگويم و بس کنم، شايد.

حالا چرا شعر؟ چون بی‌واسطه‌ترين است، کمينه می‌خواهد که باشد؛ چرا شعر نو؟ که بی‌پدر و مادرش شده خيلی؛ چرا حجم ؟ قلمه به اين فرهنگ دارد و دورترين مانده‌ست به آن، در رگ و پی است و گنگ‌ترين شده، مهجور نه، ويران شده، و... آن‌که وقتی به اين‌ها نگاه می‌کنم، می‌بينم‌ام که کاری نکرده‌ام، نمی‌کنم، مايه‌ام نيست، شعورم نيست، بس نيست همين فهميدن ِنفهميدن؟، که جايی که ايستاده‌ام، آن‌جا که به خودم می‌رسم: تنها، هيچ نيست، هيچ است؟، گيرم که چيز ديگری نداشته باشد، بس نيست که عجب و غرورم را له کند؟ و اين‌ها را نگه ندارم برای خودم، که برای همه همين "قدر" هست ؟

آن چه نظام يک‌پارچه می‌خواهد، بر هرم ايستاست، آن‌جا که تکثر را به عدد می‌کاهد، و در اين کاهش، آن قدر می‌رود تا به "يک" برسد؛ و انتخاب را عطف به يک می‌خواهد، انتظار را معطوف به يکان، و خلاقيت را حصر به يگان می‌خواهد، خلاقه را محصور به يگانه. چيزی که رسانده‌ام به اين‌جا همين است، که کسی اگر می‌خواند، چيزی بايد داشته باشد در کنار چيزی ديگر که مثلن بگويد رمانتيسم می‌خوانم حالا و استاندال، نه مدرن و پروست، نه موج نو و ساروت، نه جريان سيال و سيمون، نه بکت، نه کامو، نه گاری و نه چيزهای ديگر و نه حتی بالزاک يا زولا و فلوبر، همه‌ی اين‌ها هستند اما که بردارد و بخواند، "آن" را بر می‌دارد ولی و می‌خواند! بياييد توی فارسی، بگوييد داستان، می‌خواهم چوبک بخوانم، - نيست؛ ساعدی بخوانم، - نداريم؛ فرسی، - کيست؟؛ ابراهيم گلستان، - ناياب؛ شعله‌ور، - کی؟؛ پرويز زاهدی، - نشنيده‌ام!؛ بيا: سيمين دانشور، دولت‌آبادی، نادر ابراهيمی... شکر کن.

ارزش اما با چه سُنجی، می‌رسد؟، کالاست مگر که ارزيدنی‌اش را "من" برچسب بچسبانم؟، گنج هست، اما فقط برای آنها که خاک از باستان‌شناسی را از تن‌شان می‌تکانند، مگر؟؛ لذت و لرز باستان‌شناس، از همان دست به خاک و گرد است، فکر می‌کنم، پس که می‌دهد به زمين، به ساکنان‌اش، نگه داشتنی‌اش همان خاکی‌ست که می‌تکاند؛ ارزش را زمين می‌رساند، ارزيدنی‌اش را چشمهای و چشمه‌هاي درك و شعور ساکنان‌اش.

سپاس من همين که اين‌ها برسد، از آن چيزهای ديگر هراسم نيست هم که اگر هرچه، باز به همين زمينی بر می‌گردد که رويش ايستاده‌ايم.  

 

 

 

حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

 

از اين‌ها برويم، برسيم به هوتن نجات؛ اسمي‌ دارد اين، "هوتن". اگر حجم را محدود كنيم به امضاهاي پاي بيانيه، نجات امضا ندارد آنجا، آنطور كه بيانيه آمده توي " هلاك عقل به وقت انديشيدن" ِ رويايي؛ اما توي دو مجموعه‌ي "شعر ديگر" كه در‌آورده‌اند اسلامپور و الهي و اردبيلي و چالنگي و شجاعي و ديگران، شعرهاي از هوتن نجات هم هست و توي "روزن" كه در مي‌آمده آن سالها، چند شماره‌اي با هدايت رويايي، هم هست از نجات خطوطي. شيوه‌ي رسم‌اش انحصار به خودش دارد بي‌گمان، اين‌طور كه من خوانده‌ام در كنار ديگران، و اعجاب مي‌آورد از شنيدن اين‌كه اين‌ها را آورده توي پيش از بيست‌ ساله‌گي، اگر درست باشد آن‌چه شنيده‌ام كه در نوزده يا بيست‌ويكي، دو ساله‌گي، خودكشي‌اش.

 

ببيني رمبو چه‌طور مي‌آيد توي شانزده سالگي در نامه‌اي اين‌گونه :

 

« شاعر بايد با مختل كردن طولاني و شديد و خودخواسته‌ي همه‌ي حواس، خود را به مرحله‌ي رازبين برساند. همه‌ي شكلهاي عشق و تعب و جنون؛ او درون خود را مي‌كاود، همه‌ي سموم را در خود تحليل مي‌برد تا بتواند فقط گوهر آنها را حفظ كند. عذابي ناگفتني كه مستلزم كل ايمان، كل قدرت فرابشري‌ست، و طي آن، در ميان همه، بيمار بزرگ، جاني‌ي بزرگ، ملعون بزرگ – و خردمند اعلا – مي‌شود، زيرا به مجهول واصل شده‌ست.» - ن. ك. "تاريخ نقد" ج4، رنه ولك -

بگذاريدش كنار شعرهاي نجات،

بخوانيد:

                                   

تيغ خورشيد دريا را شهيد كرده است

                                    و جسد پوسيده

                                    انسان را به دريا مي‌برد

           

 

                                                            - ن. ك. از دست‌رفتگان، حواشي‌‌ي مخفي- 

 

"حواشي‌ي مخفي"،‌ توي فروردين چهل‌وهشت در آمده از چاپ‌خانه‌ي فاروس؛ بي‌مقدمه جز اين چند سطر، كه انگار به جاي مقدمه باشد :‌

 

 

                                                كسي نيست

                                                باد صفحه‌اي از خانه را

                                                                        ورق مي‌زند

                                                و گذار باد و آفتاب زيبنده فرش مي‌شود

                                                و در شعر

                                                بيهودگي‌ي سال

                                                و هواي زمزمه مي‌ماند

                                                ميل دارم :

                                                            - پنجره را بگشايم

                                                                        كه رابطه‌ي من و سال

                                                                                    تهي نباشد !

 

هم‌چنان مي‌گويم، با ‌عطف به بيانيه‌ي حجم بخوانيم، اين‌ها را؛ چرايش پيدا مي‌شود اگر دقيق  باشيم. و سپاس از دستی كه اين‌ها را به دستم رساند.

 

 

در فرصت مناسبي

سيماي خويش را ديديم

و با پيش‌آمدي

به سوي هم، پيش آمديم

 

 

                                    - ن. ك. شعر برخورد، از همين مجموعه -

 

 

پي‌نوشت : به "يكي"، درود كه "ضماير" فدايي‌نيا را گفت، تا از كنارش، " ميم (خواب‌نامه‌ي مارهاي ايراني)" را پيدا كنم.

 

 

 

حواشي‌ي مخفي - هوتن نجات

 

 

+ نوشته شده توسط Amir Hakimi در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت |